<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>فرح دیبا &#8211; بازيابی ايرانشهری</title>
	<atom:link href="https://iranshahrig.com/tag/%d9%81%d8%b1%d8%ad-%d8%af%db%8c%d8%a8%d8%a7/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://iranshahrig.com</link>
	<description>خانه راستی، نیکی و زیبایی؛ خانه بازیابان ایرانشهر</description>
	<lastBuildDate>Sun, 08 Jun 2025 16:27:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/02/cropped-Logo2-32x32.png</url>
	<title>فرح دیبا &#8211; بازيابی ايرانشهری</title>
	<link>https://iranshahrig.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>خیانت‌های فرح دیبا و خاندانش به ایران به روایت علی شهبازی، مأمور مخصوص شاه / انجمن بازیابی ایرانشهری</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-museumbetrayal/betrayal_of_farah/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 30 Dec 2016 10:18:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[بازیابان]]></category>
		<category><![CDATA[موزه‌ی خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[ارتشبد اویسی]]></category>
		<category><![CDATA[اشرف پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[الی آنتونیادس]]></category>
		<category><![CDATA[پرویز بوشهری]]></category>
		<category><![CDATA[شهریار شفیق]]></category>
		<category><![CDATA[علی شهبازی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح دیبا]]></category>
		<category><![CDATA[فریده دیبا]]></category>
		<category><![CDATA[لیلی اميرارجمند]]></category>
		<category><![CDATA[مادموازل ژوئل]]></category>
		<category><![CDATA[محمود حاجبی]]></category>
		<category><![CDATA[هما ضرابی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1715</guid>

					<description><![CDATA[جمله‌ی تاریخی شهبازی در برگه‌ی 273: &#8221; هر کسی که به شاه خدمت کند علیا حضرت دشمن اوست.&#8221; این کتاب، سندی ست از مردی که ده‌ها سال در خدمت شاه بود و این کسان را از نزدیک می شناخت. گفته‌های او در کتاب اش، که با توطئه‌ی سکوت از سوی کمونیست‌ها و مسلمان‌ها و دیباچی‌ها [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><em>جمله‌ی تاریخی شهبازی در برگه‌ی 273:</em></p>
<blockquote><p><span style="color: #ff0000;"><strong><em>&#8221; هر کسی که به شاه خدمت کند علیا حضرت دشمن اوست.&#8221;</em></strong></span></p></blockquote>
<p style="text-align: justify;"><em>این کتاب، سندی ست از مردی که ده‌ها سال در خدمت شاه بود و این کسان را از نزدیک می شناخت. گفته‌های او در کتاب اش، که با توطئه‌ی سکوت از سوی کمونیست‌ها و مسلمان‌ها و دیباچی‌ها روبرو شده است، تأییدی ست بر نظر ما که: همه‌ی راه‌های خیانت به فرح منتهی می شوند. کتاب این خلبان را باید با دقت خواند و به آگاهی همگانی رساند.</em></p>
<p style="text-align: justify;">***</p>
<p style="text-align: justify;">امروز دیگر خیانت‌پیشگی سیده فرح دیبا، این جادوگر قرن، بر ایران‌پرستان، بر آریاییان ایستاده بر سنت ایرانشهری -دین زرتشت و سیاست کوروش- پوشیده نیست. کسی که همچون موریانه، بنیان شاهنشاهی ایران را از درون سست کرد و فروپاشید. صرف نظر از کارنامه‌ی سیاه این زن مرموز در مجال دادن و پروردن مسلمان‌هایی حرفه‌ای همچون سید حسین نصر، داریوش شایگان، مرتضی مطهری و &#8230; و نیز روابط گسترده و ژرف او با کمونیست‌ها و کمک به گماردن ایادی آن‌ها در مصادر حساس، شواهدی غیر قابل انکار وجود دارد که نشان می دهد اصولاً حضور طرح‌ریزی شده‌ی او و مادرش در درونی‌ترین و بالاترین لایه‌های قدرت در پادشاهی ایران از عوامل مهم تضعیف و سقوط سیستم سیاسی در ایران است؛ شواهدی که بر زوایای پنهان و گام به گام خزش برنامه‌مند و هدف‌دار او به ارکان قدرت، پرتویی روشنگرانه و افشاگر می افکنند.</p>
<p style="text-align: justify;">خلبان علی شهبازی، مأمور مخصوص شاه در کتاب خود، «محافظ شاه»، ابعاد گوناگونی از زندگی و عملکرد فرح دیبا را در دوران حضورش در کاخ شاهی و نیز پس انقلاب در خارج از کشور، مورد توجه قرار داده است. درک رفتار مزورانه‌ی امروز این زن، تنها با پیش‌زمینه ای از شناخت سابقه‌ی او در مقام همسر شاه ایران فهم‌پذیر است. بازشناسی شخصیت او کلید حل پرسش‌ها و معماهای بسیاری خواهند بود که امروز میان طیف هوشیار پادشاهی خواهان ایران مطرح است. ادامه‌ی نوشتار را از زبان علی شهبازی پی می گیریم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>انقلاب که باید می شد / آن‌هایی که اعدام می شوند حقشان است بمیرند</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«در باهاما ملكه به همراه لیلی اميرارجمند هر روز با وضعيت وقيحي به كنار ساحل مي‌رفتند و يك شخص ديگر هم به اسم آلن كه احتمالاً مأمور سيا بود، با آنها قاتي مي‌شد و خلاصه وضعيت به‌قدري مفتضح شده بود كه يك روز شهريار شفيق (پسر اشرف) با ديدن اين صحنه بسيار ناراحت شد و به زبان فرانسه به فرح گفت: علياحضرت! در ايران انقلاب شده است، مرتب دارند افسران ارتش، هيئت دولت و سران سياسي را اعدام مي‌كنند و شما بايد حفظ ظاهر بفرماييد. اين چه وضعي است و اين مردك كيست كه دارد اين جوك‌هاي كثيف را مي‌گويد و شما هم مي‌خنديد؟ عين جمله‌اي كه فرح در پاسخ گفت اين بود: <span style="color: #ff0000;"><strong>انقلاب كه بايد مي‌شد. انقلاب ما را آخوندها دزدیند. آن‌هايي هم كه اعدام مي‌شوند حقشان است بميرند. به تو هم مربوط نيست من چه كار مي‌كنم. از حد خودتان تجاوز نكنيد. من خودم بهتر مي‌دانم چه كار می‌كنم.‌</strong></span>» (برگ 276)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>جلوگیری از نخست وزیری ارتشبد اویسی</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«اوضاع پر هرج و مرجی بود، امور از دست همه خارج شده بود. در دربار، فرح و اطرافیان‌اش جولان می دادند و هر کار می خواستند می کردند. [شاه] می خواست یک شخص مقتدر را برای نخست وزیری انتخاب کند تا اوضاع روبه‌راه شود. بنا بود که دولت شریف امامی برکنار و یک دولت نظامی بر سر کار بیاید. محمدرضا[شاه] حتی حکم نخست وزیری غلامعلی اویسی را نوشته و امضا کرده بود، اما فرح آن را پاره کرد و با تحت فشار گذاشتن شاه، ازهاری به نخست وزیری منصوب شد. پس از آن دوباره با فشار فرح و کامبیز آتابای بختیار به نخست وزیری رسید.» (برگ 300)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>کثافت‌های قدیمی / غارت کاخ رضاشاه</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«یکی دیگر از دوستان فرح که با آمدن او به دربار، پایش به دربار باز شد، پرویز بوشهری بود. فرح از وجود او همه نوع استفاده ای می کرد. بعضی‌ها می گفتند که در تمامی معامله‌هایی که بوشهری انجام می داد فرح شریک بوده است. شواهد نشان می دهد که این گفته‌ها را می شود قبول کرد. چون این دو نفر [یعنی فرح و بوشهری] حتا سنگ‌ها، درها، و لوسترهایی را که رضاشاه [بزرگ] برای درست کردن کاخ سعد آباد از تمام دنیا جمع‌آوری کرده بود و با خون دل و با زحمات زیاد معمارهای ایرانی، کاخ را درست کرده بود، فروختند. آن‌ها تبانی کردند و به این بهانه که کاخ‌ها باید در و پنجره‌های جدید داشته باشند، همه را درآوردند و با هواپیمای C130 ارتش به فرانسه حمل کردند و به جای آن درهای عتیقه و قیمتی، درهای قلابی با قیمت‌های گزاف آوردند. بعد هم یک عده احمق و بادمجان دور قاب چین، مثل کامبیز آتابای و پدر اش به همه می گفتند که واقعاً علیا حضرت معمار است. پرویز بوشهری مقاطعه کار بود، دلال برنج و گوشت هم بود. فرح بدون وقفه با همکاری پرویز بوشهری بنیاد راه می انداخت و سرمایه‌های کشور را چپاول می کرد. در جریان تعویض درهای کاخ، یک روز دیدم که خانم فرح دست اش را به کمر زده و پرویز بوشهری یک سیگار بزرگ در دهان دارد. هر دو ایستاده اند و دستور می دهند که در دفتر محمدرضاشاه را از جا درآورند و از این کار هم خیلی لذت می بردند. در همین موقع پیشخدمت مخصوص فرح از کاخ نیاوران برای آن‌ها نوشیدنی آورده بود. پرویز بوشهری پرسید: شراب یا ویسکی ندارید؟ پیشخدمت فرح جواب داد: چرا قربان و بلافاصله دو لیوان شراب برای آن‌ها آورد. جمله ای را که فرح به زبان آورد هیچ وقت از یادم نمی رود. او گفت: <span style="color: #ff0000;"><strong>پرویز این شراب را می خورم به سلامتی تو که موفق شدی این کثافت‌های قدیمی را از این کاخ دور کنی.</strong></span>» (برگ 220)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>محمود حاجبی و تنیس‌بازانی که ایرانیان را وحشی می نامیدند</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«محمود حاجبی در دربار به دنبال تحقق هدف‌های خاصی بود. اولین هدف او این بود که اطرافیان شاه را به دستور فرح از دربار خارج کند. روش او مسخره کردن و بهتان زدن بود. اگر فرح کسی را دوست نداشت که به دربار بیاید فقط کافی بود اشاره ای به محمود حاجبی بکند. هدف دوم حاجبی کسب پول بود&#8230;. این شخص یکی از کثیف‌ترین و رذل‌ترین اشخاصی بود که من دیده ام. حاجبی به وسیله‌ی فرح تبدیل به یک فرد قدرتمند و با نفوذ در ایران شده بود و هر کسی را که فرح دوست داشت و صلاح می دانست از کشورهای دیگر به اسم تنیس باز به ایران می آورد. این مهمان هم مدتی را در بهترین هتل‌های تهران سر می کرد و بعد با مبالغ زیادی دلار بار سفر می بست و به مملکت خود برمی گشت. تازه در کشور خود با روزنامه‌های مصاحبه می کرد و می گفت ایرانی‌ها وحشی هستند.» (برگ 129)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماجرای فریده دیبا و جانماز و زنان زیبا و طلا</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«[فریده دیبا] بعد از ملکه شدن فرح ابتدا درباره‌ی تمام درباری‌ها به مطالعه پرداخت و راه‌های اعمال نفوذ روی آن‌ها را بررسی کرد. اولا یک عده از دختران و زنان خوشگل و لوند را در اطراف خود جمع کرد [گفتنی آن که فریده دیبا قبلا قمار خانه ای داشته است که شهبازی گزارش اش را می دهد] و به هر کدام وعده ای داد. بعد وارد دربار شد و اولین کسی را که خرید و غلام دست به سینه‌ی خود قرار داد دکتر ایادی بهائی معروف بود [گزارش‌های شهبازی از این آدم کثیف و قاچاقچی همه چیز، از گوشت تا ساعت و تجاوز اش به کارکنان دختر مطب اش، بسیار شنیدنی ست، به ویژه نوع معالجه‌ی شاه که به گفته‌ی شهبازی هماره می کوشد شاه را مدام زیر استرس قرار دهد و برای اش بیماری بتراشد]. ایادی از هر نظر مرید فریده دیبا شد. دکتری ایادی مردی مجرد، عیاش و فاسد بود. خانم فریده دیبا پانزده خانم لوند را که تشنه پول و مقام بودند در اطراف خود داشت. اما با راهنمایی دکتر ایادی خانم فریده دیبا با یک جانماز و مهر و تسبیح وارد دربار شد. در اولین قدم‌ها هنگام معرفی به درباریان با هر کسی که دست می داد از او او سؤال می کرد که: شما نماز می خوانید؟ [قمارخانه دار سابق!] بعضی‌ها که در اختیار دکتر ایادی بودند و قبلا دکتر ایادی آن‌ها را آماده کرده بود می گفتند: بله قربان. فریده دیبا هم یک سکه پهلوی به او می داد. درست یادم هست، شخصی بود در دربار به نام عباس شجاعی که بهایی و از طرف دکتر ایادی مأمور تبلیغ بهاییت هم بود. فریده دیبا از او پرسید: شما نماز می خوانید؟ قبل از اینکه جواب بدهد، دکتر ایادی جواب داد: قربان هر وقت آمدم سعد آباد این مرد را مشغول نماز خواندن دیدم! فریده دیبا به او دو سکه پهلوی داد. این‌ها حربه‌های فریده دیبا در هنگام ورود به دربار بود. تظاهر به اسلام، زنان زیبا و سکه‌ها طلا.» (برگ 227)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماجرای فریده دیبا، مادر روحانی و همراهان دزد و لوند اش</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«فریده دیبا ابتدا پیشخدمت‌های خوابگاه را خرید و در اختیار خود درآورد. به طوری که دائما در خوابگاه پیش شاه از نجابت و پاکی و خوبی او صحبت می کردند و از او یک مادر روحانی معرفی کردند [یعنی همان قمارخانه دار سابق و لوندهای لاهیجانی!] از طرف دیگر دکتر ایادی همواره از خوبی‌های خانم دیبا سخن می گفت. در نتیجه روز به روز بر نفوذ او در دربار اضافه می شد و فعالیت خود را گسترش می داد. هر چه گدا و گرسنه در فامیل اش داشت وارد دربار و دستگاه‌های دولتی کرد و پست‌های مهم را با حقوق‌های کمرشکن به آن‌ها واگذار کرد. جالب این بود که یک روز فرح دیبا به مادرش گفت: چرا آن زمان که ما با فقر و بدبختی زندگی می کردیم این‌ها فامیل‌های دیبا نبودند؟&#8230; فریده دیبا برای رسیدن به اهداف خود چند نفر از دختران بی گناه لاهیجانی را به تهران آورد و در اختیار مردهای دربار گذاشت که از او پشتیبانی کنند [این شیوه‌ی قدیم جهودهاست: استراتژی اِستِر] &#8230; فریده دیبا با استفاده از نفوذ اش هر کاری می کرد. به یاد داریم که از بانک کشاورزی مبلغ هنگفتی پول گرفت و دو آپارتمان در پاریس خرید. یکی را برای خود اش و یکی را برای مادموازل ژوئل، آن هم با مبلمان کامل و بسیار گران قیمت.</p>
<p style="text-align: justify;">همراهان خانم فریده دیبا هنگام ورود به دربار عبارت بودند از: تیمسار صفاری با آن پسر همجنس باز اش به نام بیژن صفاری که با سهراب محوی عروسی کردند، اسفندیار دیبا با دختر زیبای اش ناز دیبا، مهندس محمد قطبی، زن اش و پسر اش، آقای دریابگی و خانم اش که آن‌ها آدم‌های درستی بودند که همیشه مورد تنفر فرح بودند، انصاری و خانم اش مریم انصاری و پسر اش احمد علی مسعود انصاری که این پسر یک مسلمان متعصب بود و همیشه مورد تنفر فریده دیبا و مخصوصا فرح دیبا بود. چون همیشه به درباریان و گاردی‌ها می گفت: وقتی که زن شاه و اطرافیان او خراب باشند وای به حال دیگران&#8230;. یکی دیگر از همراهان خانم دیبا، کامران دیبا بود. او یک جوان کثیف، خودپسند و به تمام معنا دزد بود. حتا به دستگیره‌های درهای موزه‌ی ایران باستان رحم نکرد.» (برگ‌های 228 تا 229)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>کنایه ای که شاه به انصاری می زند</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«[در سوئیس] یک روز در پارک، شاه، همراه با انصاری قدم می زدند. من هم با دو نفر از مأمورین او را اسکورت می کردیم. شاه در ضمن صحبت‌های اش از انصاری که سفیر بود پرسید: گفته بودم که بودجه‌های محرمانه‌ی سفرا را اضافه کنند، آیا بودجه‌ی اضافه به شما رسیده است؟ انصاری جواب داد، قربان بودجه‌ی سابق هم زیاد بود. من مبلغی حدود ششصد هزار دلار به وزارت خارجه برگرداندم. شاه با تعجب نگاهی به انصاری کرد و گفت: <span style="color: #ff0000;">آقای سفیر مواظب باش که دیگران در وزارت خارجه ترور ات نکنند. بعد از مدتی که انصاری خانه نشین شد من به یاد گفته‌های شاه افتادم.</span>» (برگ‌های 229 و 230)</p>
<p style="text-align: justify;">«<span style="color: #ff0000;">فرح، که یک کمونیست ماهر و دوره دیده بود صحبت اش را این طور شروع کرد&#8230;</span>» (برگ 230)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماجرای گریه کردن هویدا و سیلی زدن اشرف به همپالگی فریده دیبا، الی آنتونیادس و رابطه‌ی</strong> <strong>فرح با حزب کمونیست فرانسه</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«جنایت و ظلم‌هایی که در ایران در مدت کوتاه فرمانروائی [خاندان] فرح و اطرافیان اش بر علیه مال و جان و ناموس ملت ایران انجام دادند بی شمار است. خدا می داند که فریده‌ی دیبا چه زنانی را بی شوهر و چه شوهرانی را بی زن و بی خانمان کرده است. قلم از نوشتن جنایات این زنِ دیوانه‌ی شهوت و مقام و خودپرستی عاجز است.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی دیگر از همپالگی‌های خانم فریده‌ی دیبا که با او وارد دربار شد خانم الی آنتونیادیس بود. &#8230;این جاسوسه یکی از معلمان فرح بود. این خانم اجازه داشت در تمام کارهای مملکتی از کارهای سیاسی گرفته تا کارهای تجاری و حفاظتی دخالت کند. الی آنتونیادیس در نخست وزیری حق داشت هر پرونده ای را که به خواهد زیر و رو کند. به دستور فرح او در تمام سازمان‌ها آزاد بود. هویدا از دست این خانم گریه می کرد و می گفت: همین مانده که خانم الی آنتونیادیس داخل شلوار من و کارمندانم را هم بازدید کند&#8230; طبق گفته‌ی یکی از پیشخدمت‌های مخصوص والاحضرت اشرف به نام اصغر یاوری، یک روز مهدی بوشهری، شوهر والاحضرت اشرف با الی آنتونیادیس تنها بودند که والا حضرت اشرف وارد می شود و یک سیلی محکم به صورت مهدی بوشهری می زند و می گوید: مرتیکه! این چه کاری است؟ آن هم در اینجا؟ مهدی بوشهری چیزی نمی گوید؛ اما گویا خانم الی که پشتیبانی فرح و مادر اش را داشت با جسارت، در حالی که جلوی اشرف ایستاده بود می گوید: شما چرا با رضا گلسرخی رابطه داری؟ او هم دوست دارد با من تنها باشد. اشرف یک سیلی هم به او می زند و می گوید: برو بیرون&#8230; دیگر حق نداری وارد کاخ من بشوی. مدتی هم بوشهری را بیرون می کند.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی دیگر از کارهای خانم الی آنتونیادیس این بود که همیشه تعدادی بلیط در محل ذخیره و در هواپیمای ملی داشت تا به خرج دربار هر کسی را که می خواست وارد کشور و یا از ممکلت خارج کند. او هم برای خود اش قدرتی در داخل کشور و شاهنشاهی شده بود. در معاملات بزرگ و کوچک سهم داشت و مثل فرح با حزب کمونیست فرانسه و روسیه رابطه داشت.» (برگ‌های 232 تا 233)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماجرای هما ضرابی و معلم‌های کمونیست رضا پهلوی</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«بهتر است سرگذشت یکی دیگر از دوستان فرح دیبا را که هما ضرابی نام دارد برایتان بنویسم. او مرام کمونیستی داشت. فرح دیبا، هما ضرابی را مدیر دبستان رضا پهلوی کرد&#8230; و معلم‌های او را از بین دوستان کمونیست خود انتخاب کرد&#8230; هما ضرابی با این که شوهر داشت حتی بد اش نمی آمد که با چریک‌های مجاهدین هم رابطه داشته باشد و اخبار داخل کاخ را به آن‌ها بدهد. [&#8212;&gt; چون همه‌ی جاسوس‌های دیگر که زندگی خانوادگی شان صرفا پوششی برای فعالیت اصلی شان است، هما ضرابی نیز شوهر داشتن اش صرفا یک پوشش بود.]» (برگ‌های 257 و 258)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماجرای مادموازل ژوئل، جاسوس کمونیست که از ایرانی‌ها متنفر بود و گریه‌ی شبانه‌ی رضا پهلوی و نیز ماجرای سه تنفگدار ضد پادشاهی: فرح دیبا و فریده دیبا و مادموازل ژوئل</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«یکی دیگر از یاران فرح دیبا خانمی بود به نام مادموازل ژوئل فوبه. این زن فرانسوی یک کمونیست ضد ایرانی و مأمور سازمان جاسوسی فرانسه است. این زن از نظر اخلاقی کثیف‌ترین زنی بود که خانم فرح دیبا برای پرستاری رضا پهلوی، ولیعهد ایران که می خواست در آینده پادشاه ایران باشد انتخاب کرده بود [اصولا رفیق‌ها و رفیقه‌ها، به ویژه فرانسوی‌ها، معیارهای اخلاقی دیگری دارند و رضا پهلوی نیز هرگز قرار نبوده شاه بشود]. او زنی بود که دوست پسر اش به خاطر بداخلاقی و بی شخصیت بودن اش رهای اش کرده بود و یک زن عقده ای کامل بود. مرض شهوت او را دیوانه کرده بود [نیموفمن بوده است، چون لیلی امیر ارجمند]، از ایرانی‌ها تنفر داشت، مگر آن‌هایی که زیر فرمان اش بودند و کورکورانه دستور او را انجام می دادند و حاضر شده بودند که دانسته یا ندانسته با یک جاسوسه‌ی فرانسوی همکاری کنند. هر شب ساعت هشت بیرون می رفت و دو یا سه بعد از نیمه شب برمی گشت. هیچ کس حق نداشت از او سوال کند که کجا بوده است. یادم هست که یک شبی یکی از مأمورین که اسماعیل روزبهانی نام داشت و مردی محکم و ورزشکار بود نگهبان کاخ ولیعهد بود. مادموازل ژوئل ساعت چهار صبح می آید. تا آن ساعت رضا پهلوی چند بار بیدار شده و از ترس گریه می کند. نگهبان برای این که او را آرام کند به اتاق او می رود. وقتی که ژوئل برمی گردد روزبهانی می پرسد: تا به حال کجا بودی؟ ولیعهد چند مرتبه بیدار شد و گریه کرد. مادموازل ژوئل ناراحت می شود و صبح به فرمانده‌ی گارد، تیمسار‌هاشمی نژاد [یکی از افراد مافیای فرح و همکار اش در پروژه‌های ساختمانی که داستانی مفصل دارد] تلفن می کند و می گوید که شب گذشته نگهبان وارد آبدارخانه شده و غذای ولیعهد را خورده است. وقتی که من از او سوال کردم چرا غدا را خوردی به من توهین کرد. تیمسار‌هاشمی نژاد هم بدون اینکه از روزبهانی سوالی کند دستور انتقال او را می دهد. اما فرمانده‌ی مأمورین، سرهنگ جهان‌بینی [با جهانبانی یکی نشود] که از موضوع مطلع بوده است به تیمسار هاشمی نژاد می گوید: تیمسار این طور نیست. این خانم هر شب ولیعهد را می گذارد و می رود. کسی هم نمی داند که او به کجا و برای چه کاری می رود؟ ساعت چهار یا پنج صبح می آید. روزبهانی به او گفته که ولیعهد چند مرتبه بیدار شده، شما کجا بودی و به این دلیل با انتقال روزبهانی مخالفت می کند. در جواب سرهنگ جهانبینی، تیمسار‌هاشمی نژاد می گوید: پس مدتی روزبهانی را نگهبان نگذارید که فرح دیبا و فریده دیبا و مادموازل ژوئل او را نه بینند. <span style="color: #ff0000;">خانم ژوئل و فریده دیبا و فرح دیبا معروف به سه تفنگدار مخالف سلطنت بودند.</span>» (برگ‌های 258 تا 259)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماجرای مادموازل ژوئل، جاسوس کمونیست که از ایرانی‌ها متنفر بود و رفتار ژوئل با رضا پهلوی مثل بچه‌های عقب افتاده</strong></p>
<p style="text-align: justify;">«خانم ژوئل با همکاری فریده دیبا [قمارخانه‌دار پیشین و همکار دکتر ایادی] هر چقدر که پول یا عتیقه می خواست از ممکلت با هواپیمای نظامی خارج می کرد. گویا ژوئل در زمان تحصیل در پاریس به وسیله دوستان کمونیست فرانسوی با یکدیگر آشنا شده بودند. هر کسی که وطن عزیز اش ایران را دوست داشت و خائن نبود حاضر نبود با خانم ژوئل کار بکند. به عنوان مثال، قبل از این که ولیعهد به دنیا بیاید، یک پیشخدمت با مدرک لیسانس به نام آقای مهدی شاه نظر برای او استخدام کردند. وقتی که ولیعهد به دنیا آمد در کاخ او چند نفر کار می کردند. آقای مهدی شاه نظر و یک پرستار سوییسی که دختر رئیس جمهور سابق سوییس بود پیشخدمت مخصوص او بودند. [که بی شک او هم جاسوس سوییس بوده است] شاه نظر بسیار با سواد و مؤدب بود، اما خانم فرح دیبا او را بیرون کرد و خانم ژوئل را از فرانسه آورد تا پرستار رضا پهلوی باشد. همچنین یک دختر ایرانی به نام مریم نجفی که او را هم خانم فریده دیبا از شمال آورده بود [لوندهای لاهیجانی]، منصور نوروزی و کرم علی و محرم علی کثیرلو، خدمتکاران دیگر بودند. وقتی که خانم ژوئل آمد، چون آقای شاه نظر زبان فرانسه را خوب می دانست و صحبت‌های تلفنی خانم ژوئل با فرح دیبا را می فهمید و رفتار اش را با رضا پهلوی می دید، چند مرتبه به او اعتراض کرد که شما حق ندارید با ولیعهد مملکت این رفتار را داشته باشید. خانم ژوئل جواب داده بود من با اختیار تام از طرف علیا حضرت و مادر ایشان به اینجا آمده ام، آنچه بخواهم می کنم. آقای مهدی شاه نظر گفته بود تو نمی توانی یک بچه ترسو و ضعیف برای مملکت ما تربیت کنی. خلاصه اختلاف این دو نفر بالا می گیرد. شاه نظر می گفت آن‌ها می خواهند از ولیعهد یک آدم ترسو و متکی به دیگران بسازند [که موفق هم شدند]. خانم ژوئل درست رفتاری را با رضا پهلوی می کند که با بچه‌های عقب افتاده انجام می دهند [روش جاسوس‌های تربیتی برای بی شخصیت کردن الیت آینده‌ی جوامع]. فرح برای خاتمه دادن به این اختلاف گفت من به وجود شاه نظر احتیاج دارم بهتر است که او پیشخدمت خود من باشد. [برنامه‌ی فرح کاملا روشن است: آماده کردن پسرک برای روز مبادا، که به آرزوی اش رسید]. برای ولیعهد یک فکری می کنم. شاه نظر به کاخ علیا حضرت رفت. وقتی که شاه نظر رفت، دو نفر دیگر در آن کاخ مزاحم خانم ژوئل بودند. کرم علی و محرم علی که هر دو آن‌ها را هم اخراج کرد. حالا خانم ژوئل مانده بود با مریم نجفی که دختری روستائی بود و یک نفر دیگر به نام منصور نوروزی که آدمی بی سواد بود و از هیچ کاری سر در نمی آورد جز دلالی» (برگ‌های 260 تا 261)</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مشکل اصلی خود فرح است: صرفاً دست‌چینی از خیانت‌های او</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950906-2/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 26 Nov 2016 00:00:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[نقد و بررسی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[ام الخائنین]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت‌های فرح]]></category>
		<category><![CDATA[شهرام همایون]]></category>
		<category><![CDATA[شورای ملی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح دیبا]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1983</guid>

					<description><![CDATA[به نام آناهیت، مادر آب‌های ایران تشنه لب به هیچ وجه این سخن‌ها درست نیست، فرح خود اش ام الخائنین است و موضوع خیانت و شاه کشی اش ربطی هم به شورای ملی ندارد. سراسر زندگی این زن مگر چیزی بوده است جز خیانت و خدمات رسانی به توده ای و مسلمان و بد نام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به نام آناهیت، مادر آب‌های ایران تشنه لب</p>
<p style="text-align: justify;">به هیچ وجه این سخن‌ها درست نیست، فرح خود اش ام الخائنین است و موضوع خیانت و شاه کشی اش ربطی هم به شورای ملی ندارد. سراسر زندگی این زن مگر چیزی بوده است جز خیانت و خدمات رسانی به توده ای و مسلمان و بد نام کردن شاه؟ این حرف‌ها چیست؟ مگر شاه را در مصر تیم پزشکی فرح نکشت؟ مگر تیم اشرف را بیرون نینداختند و تیم فرح کار را تمام نکرد؟ علم و شاه را کدام تیم اول سرطانی و بعد سرطان درمانی کرد؟ این‌ها را که دیگر هر اهل بخیه ای می داند. مگر طرح ضربتی اویسی را فرح خنثی نکرد و ازهاری را به جای او نه نشاند؟ مگر فرح دست شاه گریان را نگرفت و خندان از پله‌های هواپیما بالا نرفت؟ مگر پیشتر اش مملکت را به دست دشمن سوگند خورده‌ی ساواک و ارتش، بختیار نسپرد؟ مگر سال‌ها و سال‌ها ماهی سیاه کوچولو را بسته بندی نکرد و در سراسر دهات کشور پخش نکرد؟ مگر دسته دسته توده ای و تروریست را وارد صدا و سیمای ملی ایران نکرد؟ مگر سراسر دانشگاه‌ها را به بهائی‌ها و جهودها نسپرد؟ مگر کل ایدولوژی کشور را بر پایه‌ی اسلام طراحی نکرد و فراماسون‌هایی چون نصر و شایگان و یارشاطر را بر امور چیره نکرد؟ مگر یک تن چقدر باید با یک مملکت دشمنی کند تا آن مملکت بفهمد؟ فرح به اندازه‌ی یک ارتش خیانت کرده است، از آغاز تا امروز. امروز نیز که فرزندان کوروش صدای شان به هوا خاسته است خفقان گرفته است و دارد دق می کند.</p>
<p style="text-align: justify;">در مورد شورای ملی نیز خود جادوگر تلفن را برداشت و به این و آن زنگ زد که بیائید و امضاء کنید و پسر مرا تنها نگذارید. تحفه‌ی نظنز اش را! و باز نیز این خود جادوگر پیر بود که به سرهنگ اویسی فشار بسیار آورد که آن سند تجزیه‌ی دمکراتیک ایرانزمین را امضاء کند، -من کاملا در جریان امر بودم و به دوست خوب ام جناب اویسی گفتم هرگز و هرگز چنین نکند که نام اش برای همیشه از بین خواهد رفت-، او نیز به فرح گفت دست اش قطع شود امضاء نمی کند؛ و بعد هم به طور کامل پس از سال‌ها خدمت کنار گذاشته شد و کار را دادند دست چند جاسوس حرفه ای.</p>
<p style="text-align: justify;">وانگهی، اگر فرح اینکاره نیست، که هست، پس چندی پیش که پسرک برای پول گرفتن نزد عرب‌ها رفته بود همراه او در جده چه کار می کرد؟ نشان بدان نشانی که به علت فعالیت‌های بازیابان ایرانشهری و آبروئی که از پسرک رفته است، عرب‌ها قسط دوم را به پسرک نپرداخته اند و فرح را نیز کلی معطل نموده و سنگ رو یخ کردند، تا جایی که پسرک به همراهان گفته است &#8220;آبروی من پیش مادر ام رفت&#8221;. لیک حقیقت این است که خائینین و دریوزگان درگاه عرب‌های حجاز آبرو ندارند، چه خود ام الخائنین باشد و چه پسرک و چه گروه گروه هویت طلب اسرائیل پرورده‌ی کردنما و بلوچ‌نما و آذری‌نما و امثالهم. همه از دم بی تشخص اند و بنده‌ی پول.</p>
<p style="text-align: justify;">در نهایت گفتنی این که: همایون یا دیگر کسان، باید به نحوی برنامه شان را پر کنند و هر از گاهی، به قول نیما، چیزی در مهتاب می تراوند، سخت است هر روز برنامه‌ی پر محتوا تحویل دادن. پس هر چیزی که در لوس آنجلس می گویند لزوما نباید ذهن نیروهای آریائی را پر کند. جز این، لوس آنجلس سال‌هاست به تعطیلات سیاسی رفته است: از آن زمان که داریوش همایون متقاعدشان کرد نباید کار سیاسی کرد و باید به جای رسیدن به قدرت کار دیسکورسیو کرد و فرهنگ سیاسی را بالا برد! بنابراین آن‌ها حتا در آن بخش کوچک شان نیز که تا خرخره از سوی جهودان و بهائیان لوس آنجلس خورده نشده اند تعطیل اند. کسان حرفی ندارند برای گفتن و اهل فکر نیز نیستند، کارشان تلویزیون است و توقعی نیز نباید داشت. پیش نهاد ما این است که لوس آنجلسی‌هایی که هنوز بلعیده نشده اند یکبار برای همیشه دست از فرح و پسرک اش بردارند و به بازیابی فرهنگی و گسترش شور آریائی در داخل ایران بپردازند و صدای بازیابی آریائی باشند. فرامش نکنند: دو نماینده‌ی زنده‌ی پهلوی‌ها اینک در راه جده و دیگر شهرهای عربی در حال جمع کردن دینار اند، پس به راستی بس است دیگر. رها کنند این ریسمان پوسیده را.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سکوت و فحاشی، پیشکشی از سوی مادر و پسرک به فرزندان کوروش</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-museumbetrayal/950814/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 04 Nov 2016 17:37:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[موزه‌ی خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[رضا پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[شورای ملی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح دیبا]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1455</guid>

					<description><![CDATA[به نام آناهیتا، مادر آب های ایرانِ تشنه لب در این که فرح از ایران و ایرانیان متنفر است، هیچ شکی نیست، سراسر کارنامه ی سیاسی او چیزی جز زنجیره ای از خیانت های به هم پیوسته نبوده است: خیانت به شاه، میهن و مردم. پسرک اش، که از سوی فرزندان کوروش رضا سپوری نامیده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h4 style="text-align: justify;">به نام آناهیتا، مادر آب های ایرانِ تشنه لب</h4>
<p style="text-align: justify;">در این که فرح از ایران و ایرانیان متنفر است، هیچ شکی نیست، سراسر کارنامه ی سیاسی او چیزی جز زنجیره ای از خیانت های به هم پیوسته نبوده است: <a href="https://iranshahrig.com/category/pr-museumbetrayal">خیانت به شاه، میهن و مردم</a>. پسرک اش، که از سوی فرزندان کوروش رضا سپوری نامیده شد، و به حق، در مکتب فکری او پرورش یافته است، پس، خیانت را از همان آغاز همراه با شیر از پستان مادر اش نوشیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">رخنه ی زن های ابراهیمی به خاندان آریائی و پرورش فرزندان خیانت کار پیشینه ها دارد. ما این را در مورد مریم، زن خسروپرویز و فرزند اش شیرویه می بینیم. مریم در فتنه اش موفق شد، چنان که فرح نیز. مریم ایران را به دست مسیحیان و جهودها سپرد، سپس، در یک فرایند سه دهه ای که جز آشوب نبود، به مسلمان ها و جهودها و مسیحی ها. فرح نیز همین کرد، او کشور را به دست مسلمان ها و جهودها و بهائی ها و کمونیست ها سپرد.</p>
<p style="text-align: justify;">لیک نمونه ی دیگر که در آن زن ابراهیمی موفق به برانداختن پادشاهی آریائی نشد، ششیندخت، همسر یزگرد بزهکار و مادر بهرام پنجم، ملقب به گور است. ششیندخت یا سوسندخت، دختر خاخام جهود بود و همو بود که یزدگرد را واداشت تا در جی اصفهان مکانی برای جهودان فراهم آورد. در نهایت سیاست ایرانشهر را به نفع جهودان و مسیحیان دگرگون کرد که دست آخر به گسترش جهودی گری و مسیحی گری، و هم نیز به کشته شدن یزدگرد و بدنامی او انجامید، لقب بزهگر از همین جاست.</p>
<p style="text-align: justify;">این در حالی ست که تمامی کتب مسیحی و جهودی، و حتا تاریخ نگار همیشه از ایران متنفری چون آگاسیاس، از یزدگرد به نیکی یاد می کنند. کاری را که یزدگرد می بایست به انجام می رساند، یعنی از بین بردن دین زرتشتی و مسیحی-جهودی کردن ایرانشهر، و به علت کشته شدن اش به دست اشراف، نتوانست به ثمر رساند، بر پسر اش بهرام بود که انجام دهد. لیک بهرام، که درست می بایست چون شیرویه و یا همین پسرک رضا سوپری، ایران را به باد فنا دهد و تکه تکه کند، از آن رو که از کودکی به حیره، نزد عربان تحت الحمایه ی ایران فرستاده شد، آن نشد که شیشیندخت می خواست. در دربار منذر، پادشاه عرب حیره، نه خاخام ها و کشیش ها، که موبدان و دبیران ایرانی پرورش و آموزش بهرام را به عهده گرفتند. وقتی بهرام به کمک عرب های ایرانی گرا بر خسرو پیروز شد و به تخت نشست، نخستین کاری که کرد کوتاه کردن دست عوامل مادر اش بود. جهودان و مسیحیان خواب خوش نداشتند و به دست بهرام تار و مار شدند. به عبارت دیگر، همان تیری که در کرده بودند تا به قلب ایرانشهر نشیند، به سوی خودشان برگشت.</p>
<figure id="attachment_1457" aria-describedby="caption-attachment-1457" style="width: 300px" class="wp-caption aligncenter"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/11/1175156_1542764296020662_5256350674717984841_n.jpg"><img fetchpriority="high" decoding="async" class="wp-image-1457 size-medium" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/11/1175156_1542764296020662_5256350674717984841_n-300x277.jpg" alt="شرح در تاریخ" width="300" height="277" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/11/1175156_1542764296020662_5256350674717984841_n-300x277.jpg 300w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/11/1175156_1542764296020662_5256350674717984841_n-768x709.jpg 768w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/11/1175156_1542764296020662_5256350674717984841_n-600x554.jpg 600w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/11/1175156_1542764296020662_5256350674717984841_n.jpg 960w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a><figcaption id="caption-attachment-1457" class="wp-caption-text">شرح در تاریخ</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;">بنابراین، کسان همیشه نیز پیروز نمی شوند. فرح اما از نمونه های موفقیت آمیز رخنه ی ابراهیمیان در دستگاه آریائی ست. یکی از موفق ترین نمونه ها. او خود را از نسل امام سجاد می داند و بدین نیز افتخار می کند (ن.ک. <a href="https://iranshahrig.com/950104">نگاهی به «قرآن آریامهر فرح دیبا»</a>). عاشق شیعه و قران است. اما کمونیست نیز هست. لیک دین اصلی او تنفر از ایران است.</p>
<p style="text-align: justify;">در عرف سیاسی می توانیم او را یک مسلمان توده ای و با دقت آموزش دیده شده دانیم. فرای این، فرح را باید استاد ظاهر سازی و پنهان کاری شمرد. دستگاه عریض و طویل او در زمان شاه و امروز نیز، متشکل از حلقه های گوناگون اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و امنیتی ست، چه ایرانی و چه غیر ایرانی. کاری که تحت فرماندهی این جادوگر علیه ایران و محمد رضا شاه انجام شد، از یک ارتش متشکل از هزار گردان خیانت کار به سختی برمی آمد. او ایران را زیر و زبر کرد و شیرازه ی مملکت را از هم گسست (ن.ک. <a href="https://iranshahrig.com/950601">این دیگر چه بازی است!</a>). لیک هدف اصلی اش همان رویای جهودی کهن است که در افسانه ی استر می بینیم و یا در عملکرد تاریخی و به ثبت رسیده ی شوشیندخت و مریم: <span style="color: #ff0000;">تکه تکه کردن سرزمین آریائی</span>. چنان که گفتیم، دین اصلی او، تنفر از ایران است.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین اینکه امروز کسان ملیت ملیت می کنند و از فدرالیسم قومی سخن می گویند، بی علت نیست. و این که باز هم اینچنین از رستاخیز و انقلاب فروهری ایرانیان دچار شوک و شگفتی شده اند، این هم بی علت نیست: بر روح اهرمنی شان گران آمده است. راست این است که نه تنها ایشان، که هیچ یک از دشمنان ما توقع این رویداد تاریخی و بی همتا را که در باره اش کتاب ها خواهند نوشت و فیلم ها خواهند ساخت و نام تک تک اعضای اش تا ابد در تاریخ آریائی ثبت خواهد شد، نداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین، <a href="https://iranshahrig.com/950810">فحاشی پسرک</a> به فرزندان کوروش و بازیابان سنت زرتشت و کوروش از سر حرص است: حرص از این که شکست خورده اند و ماموریت شان به اتمام نرسیده است. فرح، که همیشه توانسته است با حفظ ظاهر و تقلب کاری، بیشینه ی ایراندوستان را گول بزند و خود و تنی چند ایران ستیز را به عنوان ایراندوست جا بزند، &#8211; نمونه ی کوچکتر اش مردانی چون احسان یارشاطر یا نمونه ی المثنی اش تورج دریائی اند که متنفر از ایران اند، لیک از سوی بسیاری از ایرانیان به عنوان وطن پرست تلقی می گردند-، اینبار طوری بر اش فشار آمده است که خود به خود ماسک و نقاب اهرمنی اش فروافتاد.</p>
<p style="text-align: justify;">او در برابر بزرگترین رخداد سیاسی نه تنها پس از انقلاب، که بزرگترین رخداد سیاس و تمدنی ما طی پانصد سال گذشته (از صفویان تا امروز)، ساکت و لال ماند و هیچ نگفت. فقط پسرک اش را جلو انداخت تا به نمایندگی از او و همه ی ایران ستیزان هر چه از دهن اش در می آید نثار آریائیان و فرزندان زرتشت و کوروش کند: <span style="color: #ff0000;">این که آن ها فاشیست اند و نژاد ستیز!</span></p>
<p style="text-align: justify;">آری، کسی که برای آخوند اهریمنی ای چون بروجردی راه به راه اعلامیه می دهد و مزدور اجیر می کند تا با پلاکارد برای او راهپیمائی کنند، در برابر زندانی شدن آریائیان به دست دژخیمان مسلمان سکوت می کند. و یا درست تر: اول فحش می دهد. بعد در برابر حصر و شکنجه شان سکوت می کند.<br />
پسرک اش نیز که گوش دنیا را با شعارهای جرج سوروس و حقوق بشر بازی های اش کر کرده است، چنین به نظر می رسد که حقوق بشر اش فقط برای تجزیه طلبان و مسلمانان و بهائی ها و مسیحی ها، یعنی برای دشمنان ایرانزمین کاربرد دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">لیک، چنان که به ثبت رسیده است (ن.ک. <a href="https://iranshahrig.com/category/pr-museumbetrayal">موزه ی خیانت</a>)، ما همه این ها را می دانستیم و سال هاست که داریم به طرق گوناگون بیان می کنیم. امروز که شمار بیشتری از جوانان به گفته های ما پی برده اند و بیدار شده اند، جای بسی خوشوقتی ست. چون روز روشن است: <span style="color: #0000ff;"><strong>انقلاب فروهری ایرانیان</strong> به هدف عالی خود که تأویل تام و کمال سنت زرتشت و کوروش است خواهد رسید</span> و با شکست دادن اسلام و بیرون انداختن دمکراسی از خاک میهن، ایرانزمین را در یک نظام آگاتوکراسی (نیکخدائی ایرانشهری = فرمانروائی امر نیک) تبدیل به یکی از شکوه مندترین کشورهای جهان خواهد نمود. دوزخیان بازی را باخته اند. <a href="https://telegram.me/bazyabe">ما</a> بازی را برده ایم.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>این دیگر چه بازی‌ای است؟</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950601/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[نریوسنگ گشتاسپ]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 22 Aug 2016 14:53:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[بازیابان]]></category>
		<category><![CDATA[موزه‌ی خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[رضا پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[سقوط]]></category>
		<category><![CDATA[شورای ملی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح دیبا]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا شاه]]></category>
		<category><![CDATA[هوشنگ نهاوندی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1381</guid>

					<description><![CDATA[کتاب زیر خاطرات دکتر هوشنگ نهاوندی، رییس دفتر فرح دیبا و وزیر علوم و آموزش عالی محمدرضا شاه است، که مطالعه و تدقیق در آن به هر ایرانی که تشنه دانستن حقیقت است، توصیه می شود. در دینکرد اصل مهمی وجود دارد که می‌گوید: مرد پارسی (ایرانی) دروغ نگوید حتی اگر به سود همه پارسیان [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کتاب زیر خاطرات دکتر هوشنگ نهاوندی، رییس دفتر فرح دیبا و وزیر علوم و آموزش عالی محمدرضا شاه است، که مطالعه و تدقیق در آن به هر ایرانی که تشنه دانستن حقیقت است، توصیه می شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/10/shah.jpg"><img decoding="async" class=" wp-image-1383 aligncenter" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/10/shah-216x300.jpg" alt="shah" width="318" height="442" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/10/shah-216x300.jpg 216w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/10/shah-768x1066.jpg 768w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/10/shah-742x1030.jpg 742w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/10/shah-600x833.jpg 600w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/10/shah.jpg 2032w" sizes="(max-width: 318px) 100vw, 318px" /></a>در دینکرد اصل مهمی وجود دارد که می‌گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">مرد پارسی (ایرانی) دروغ نگوید حتی اگر به سود همه پارسیان باشد و راست را بگوید حتی اگر به زیان همه پارسیان باشد.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">این تنها مرزیست که عبور از آن آبروی یک ایرانی را می‌برد و حفظ آن آبرویش را می‌خرد.</p>
<p style="text-align: justify;">تاریخ را، بخصوص تاریخ معاصر را دوباره با دقتی مضاعف باید خواند و بررسید. این کتاب، که با وفاداری و احترام بسیار به ملکه محبوب دلِ روشنفکران و مسلمانان نوشته شده، در خود حقایقی را پنهان دارد که به خوبی پرده از خیانتی بزرگ، نه فقط به شاه و نه فقط به مردم ایران، بلکه به تاریخ برمی‌دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">در جایی از کتاب این‌گونه می‌نویسد:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">&#8230; حتی محمدرضا شاه شخصا و علنا چند تن از اطرافیان همسرش را مورد انتقاد قرار می‌داد و یا به آنان در حضور جمع ابراز تحقیر و توهین می‌کرد. از جمله به سه خانم دوست نزدیک شهبانو علنا و با وجود عفت کلام معمولش صفت «ج &#8230;ها را» می‌داد&#8230;<br />
در طی ماه های آخر سلطنت، عقده‌هایی که این عکس العمل‌ها و بی‌مهری‌های کم و بیش علنی شاه ایجاد کرده بود، به یک رشته «تحریکات و دسته‌بندی‌ها و سازش‌ها» منتهی شد که قطعا به زیان قدرت و هم‌آهنگی نظام شاهنشاهی بود که<strong><span style="color: #0000ff;"> شهبانو بهای گران آن را شخصا پرداخت. اما نه به اندازه شاه و مردم ایران.</span></strong> (ص 394)</span></p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">پاراگراف آخر را با دقت بخوانید و کمی بیاندیشید، 1- <span style="color: #ff0000;">تحریکات</span> 2- <span style="color: #ff0000;">دسته بندی ها</span> 3- <span style="color: #ff0000;">سازش‌ها</span>یی که منتهی به فرو ریختن نظام شاهنشاهی شد. در ادامه یک ایرانی میهن دوست باید از خود بپرسد، تحریک بر علیه چه کسی؟ دسته‌بندی با چه کسانی؟ سازش با چه کسانی؟ تمامی اینها به سقوط منتهی شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">در جایی دیگر از خاطرات خود پرده از یک خیانت بزرگ برمی‌دارد؛ و جزییات طرحی موسوم به «<a href="https://iranshahrig.com/category/pr-museumbetrayal">طرح خاش</a>» را بیان کرده و به کارشکنی فرح دیبا در انجام این طرح که می‌توانست یکبار برای همیشه معضل آخوندها و روشنفکران انقلابی را به شکلی کاملا صلح آمیز و هوشمندانه، بدون خونریزی حل و فصل کند می‌پردازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">اگر از جزییات این طرح و چگونگی دخالت مستقیم فرح در عقیم ماندن آن بی اطلاع هستید، حتما این مقاله را بخوانید.</span></p>
<figure id="attachment_1386" aria-describedby="caption-attachment-1386" style="width: 375px" class="wp-caption aligncenter"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/نهاوندی.jpg"><img decoding="async" class="wp-image-1386 " src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/نهاوندی-300x168.jpg" alt="دکتر هوشنگ نهاوندی، وزیر علوم و آموزش عالی، رئیس دفتر فرح پهلوی و رئیس دانشگاه تهران" width="375" height="210" /></a><figcaption id="caption-attachment-1386" class="wp-caption-text">دکتر هوشنگ نهاوندی؛ وزیر علوم و آموزش عالی، رئیس دفتر فرح پهلوی و رئیس دانشگاه تهران</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">در جای دیگری از خاطرات خود می‌نویسد:</span></p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">می‌گویند محمد رضا شاه در سال‌های آخر حتی از همسرش احتیاط می‌کرد و به او (فرح) اعتماد کامل نداشت. </span></p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">و سپس این پرسش را مطرح می‌کند که:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show" style="color: #0000ff;"> آیا تشدید این رفتار (بی اعتمادی به فرح) ناشی از داروهایی بود که برای درمان بیماری سرطانش، به او تجویز می‌کردند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">در حالیکه دکتر هوشنگ نهاوندی بر اساس اطلاعاتی که آن روز داشته با شک و شبهه این پرسش را مطرح می‌کند، امروز می‌توان پرسش دقیق‌تری را با قدرت بیشتری مطرح کرد و آن اینکه:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show"><span style="color: #0000ff;">آیا تشدید این رفتار (بی اعتمادی به فرح) ناشی از تحریکات و دسته‌بندی‌ها و سازش‌هایی نبود که فرح در پس پرده با اشخاص معلوم الحال به انجام می‌رسانید و از چشم تیزبین شاه پنهان نمی‌ماند؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">این حدس بسیار نزدیک به حقیقت می‌نماید در حالیکه در جایی دیگر از خاطرات خود صراحتا به تاثیر آن 3 عامل در سقوط نظام شاهنشاهی اشاره مستقیم و بی گمانی می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;">در بخشی دیگر از کتاب با عنوان &#8220;این دیگر چه بازی‌ای است؟&#8221; (ن.ک. ص 723) که عنوانی است برگرفته از جمله‌ای از محمدرضا شاه، این‌طور ادامه می‌دهد:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">مشکل با رادیو تلویزیون ملی ایران کمتر نبود. نه تنها سازمان آن مرکز تجمعی از مخالفان حکومت <strong><span style="color: #ff0000;">(دسته بندی های فرحیسم)</span></strong> شده بود که دیگر گرایش های خود را پنهان نمی کردند. بلکه عملا به تبلیغ غیرمستقیم و گاه مستقیم علیه حکومت نیز مبادرت می ورزیدند. در شهریور 1357 گروه بررسی مسائل ایران بار دیگر اعلامیه ای صادر کرد که طی آن از بی حرکتی دولت در مقابل مخالفت های فزاینده با اصلاحات ارضی و آزادی زنان و موضع گیریهای مخالفین افراطی (همچون خمینی)، انتقاد شده و هشدارهای صریحی به مسئولان این رویه داده شده بود. اعلامیه در جراید کثیرالانتشار عصر تهران انتشار یافت. شاه که در شرایط آن روزی منتظر چنین جرات و شجاعتی از سوی کسی نبود به رادیو تلویزیون ملی ایران دستور داد که متن آن را پخش کنند و این دستور را به اطلاع من (هوشنگ نهاوندی) که رئیس این گروه بودم نیز رساند.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">فردای آن روز، اندکی بعد از ساعت 8 بامداد، در اتومبیل وزارتی خود از شمیران به سوی وزارت علوم و آموزش عالی می رفتم و در بولتن اخبار رادیو پخش این اعلامیه را شنیدم. دقیقه ای بعد تلفن اتومبیل زنگ زد. خبر دادند که شاه آن سوی خط است و می خواهد یا وزیر علوم و آموزش عالی صحبت کند. شاه بدون مقدمه تقریبا فریاد زد:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">-شنیدید؟</p>
<p style="text-align: justify;">&#8212; چه چیز را قربان؟</p>
<p style="text-align: justify;">-اعلامیه گروه شما را!</p>
<p style="text-align: justify;">&#8212; اعلیحضرت خودتان دستور فرموده بودید آن را پخش کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8211; بله ولی بعدش را هم شنیدید؟</p>
<p style="text-align: justify;">&#8212; خیر قربان. من در اتومبیل دولتی هستم و به سوی محل کارم می روم. پس از پایان اخبار خواستم رادیو را خاموش کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">-بعد از قرائت اعلامیه که در پایان اخبار بود، یک آهنگ انقلابی پخش کردند، یک کاری بکنید.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">شاه حق داشت، شعری بود مربوط به چند دهه قبل، ارتباطی با اوضاع روز نداشت اما در آن شرایط هر چیز جنبه نمادین پیدا می کرد و می توانست معنایی خاص به خود بگیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">او ادامه می دهد:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">من نمی دانستم چه می توانم بکنم. از همان جا به همکارم دکتر محمدرضا عاملی وزیر اطلاعات تلفن کرده و ماجرا را گفتم. البته کاری بود انجام شده، ولی در هر صورت اگر اعلامیه را مجددا پخش می کردند (و آن آهنگ انقلابی را هم ضمیمه اش می کردند)، تذکری لازم بود. قانونا سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران زیر نظر و قیومیت وزیر اطلاعات بود. اما <strong><span style="color: #ff0000;">رضا قطبی، پسر دایی شهبانو (فرح)</span></strong> با قدرت تام در راس آن قرار داشت. وزیر اطلاعات پاسخ داد که کاری از دستش بر نمی آید و شخص اخیر الذکر (رضا قطبی) حتی به تلفن های او هم جواب نمی دهد!</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">در همین روز بود که دکتر پرویز عدل، سفیر ایران در برزیل، متخصص شناخته شده روابط عمومی و وسایل ارتباط جمعی، برای گزارشی از ماموریت خود به تهران آمده بود و نزد شاه بار یافت. از وضع رادیو تلویزیون و جهت گیریهای آن با او سخن گفت، پاسخ شاه حیرت انگیز بود: <span style="color: #0000ff;"><strong>«رادیو تلویزیون که در اختیار من نیست»</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">پس رادیوتلویزیون ملی، سیاستهای کدام دولت را اجرا می کرد؟ دولتی در سایه؟</p>
<p style="text-align: justify;">هوشنگ نهاوندی در جایی از کتاب خود می گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">محمدرضاشاه در سه چهار سال آخر سلطنتش و در ایام تبعید، کینه عجیبی نسبت به <span style="color: #ff0000;">رضا قطبی که چون برادر شهبانو و مشاور اصلی اش</span> بود، ابراز می داشت.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">رضا قطبی (پسردایی، برادر و مشاور اصلی فرح) کسی بود که متن خطابه آخر محمدرضاشاه را با دستپاچگی در آخرین لحظات بدست او رساند، که در آن شاه بدون اینکه فرصتی برای تدقیق و تغییر در آن، به او بدهند، از زبان او نوشته شده بود که &#8220;<span style="color: #ff0000;">من صدای انقلاب! شما را شنیدم!</span>&#8221; و او به اصرار 3 تن مجبور شد تا آن را علی رغم میل باطنی بخواند!</p>
<p style="text-align: justify;">هوشنگ نهاوندی شرح ماجرا را اینگونه می نویسد:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">دوشنبه 16 آبان 1357، ساعت ده بامداد، شاه که مانند همیشه دقیق و وقت شناس بود. در راس ساعت مقرر به دفتر خود وارد شد&#8230; سپس منوچهر صانعی را فرا خواند و گفت: &#8220;قرار است، گروهی از رادیوتلویزیون ملی به این جا بیایند.&#8221; صانعی پاسخ داد: &#8220;آن ها در همین جا هستند.&#8221; محمدرضا پهلوی با عصبانیت در دفتر وسیع خود راه می رفت. کسی نمی دانست نویسنده پیامی که قرار است خطاب به ملت ایران ایراد کند، کیست. سه دقیقه بعد شاه مجددا صانعی را احضار کرد. و گفت: &#8220;رضا قطبی کجاست؟ او باید متن پیام را بیاورد.&#8221; صانعی از همه جا بی خبر بود. پس از تحقیق معلوم شد رضا قطبی به اتفاق سید حسین نصر (رئیس دفتر مخصوص شهبانو فرح) در دفتر، نزد شهبانو هستند. شاه بر آشفت: <strong><span style="color: #0000ff;">&#8220;آنها با شهبانو چه کار دارند. پیام، پیامِ من است.&#8221;</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;">رئیس کل تشریفات، تلفنی با شهبانو صحبت کرد و بی صبری و عصبانیت شاه را به اطلاعش رساند. چند دقیقه ای بعد، <span style="color: #ff0000;">شهبانو، رضا قطبی و سید حسین نصر</span> به دفتر شاه آمدند و متن پیام را به استحضارش رساندند. امیر اصلان افشار حاضر و ناظر بود. بعد از مطالعه پیام، شاه گفت:&#8221;نه، من نباید چنین مطالبی را بگویم.&#8221; رضا قطبی عرض کرد:&#8221;خیر، اعلیحضرت زمان آن فرا رسیده که شما هم در کنار ملت قرار بگیرید و مطالبی بفرمائید که دلپسند و مطبوع مردم باشد!&#8221; شهبانو و سید حسین نصر نیز در همین زمینه اصرار ورزیدند.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">شاهپور غلامرضا می نویسد:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">متن پیام را می بایست زودتر برای مطالعه و اظهار نظر برادرم بیاورند. ولی چند دقیقه قبل از ایراد و ضبط به دستش دادند. حتی فرصت نیافت که به دقت درباره آنچه نوشته شده بود و می بایست بخواند و ضبط شود، به تفکر بپردازد. این ماجرا حیرت انگیز است و برای ما نیز حیرت انگیز بود.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">بعدها در مکزیک، شاه به هوشنگ نهاوندی گفت:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">در حال خستگی مفرط با گلویی که بغض و اندوه آن را پر کرده بود حتی یک کلمه از آن را هم تغییر ندادم، زیرا در بن بست قرار گرفته بودم.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">بن بستی که این 3 تن به عنوان بخشی از بازی خانگی و خیانت فامیلی در ایجادِ آن نقش داشتند، مردم، از آن متن، تنها یک جمله را شنیدند و به خاطر سپردند: <span style="color: #ff0000;">صدای انقلاب شما را شنیدم</span>.</p>
<p style="text-align: justify;">در چند نکته تردید و اختلاف نظر وجود ندارد:</p>
<ol>
<li style="text-align: justify;">تصمیم شاه به ایراد پیامی خطاب به ملت ایران</li>
<li style="text-align: justify;">عدم امکان او در انجام هر نوع تغییر و تبدیلی در متن پیام. وی را در مقابل عمل انجام شده و بن بست قرار دادند.</li>
<li style="text-align: justify;">رضا قطبی و سید حسین نصر تدوین کنندگان اصلی آن بودند و در ساعات پایانی در دفتر فرح به همراه فرح گرد هم آمده بودند.</li>
</ol>
<p>عباس میلانی در این مورد نوشته:</p>
<blockquote><p>پیش نویس متن پیام را یافته ام و در دست دارم که به قلم شخص رضا قطبی است. وی می افزاید که برای حصول اطمینان از این مطلب چند بار از رضا قطبی تقاضای ملاقات کرده و هرگز پاسخی دریافت نداشته است!</p></blockquote>
<p><span style="color: #000000;"><span style="color: #ff0000;">رضا قطبی</span> کیست و چه نقشی در جریان رخدادهای منتهی به سقوط شاه داشته است که نه به تماس تلفنی وزیر اطلاعات شاه پاسخ می دهد و نه به قرار ملاقاتی که یک نویسنده از او درخواست می کند واکنشی نشان می دهد؟ شاید دسترسی به این شخص و گفتگو با او رازهای مگوی بسیاری را بر ملا سازد، بر علاقمندان به فرح دیباست تا این مهم را پی گیرند، برای ما موضوع کاملا روشن است.<br />
</span></p>
<p>هوشنگ نهاوندی می افزاید:</p>
<blockquote><p>در عوض نقش و سهم شهبانو، که تا کنون در این باره توضیحی نداده، روشن نیست. در این که قبل از آن که متن به دست شاه داده شود، از آن مطلع بوده تردیدی روا نیست. آیا به همه ریزه کاریهای آن و پی آمدهای ممکن و محتمل حقوقی و سیاسی اش توجه کافی مبذول داشته؟ نمی دانیم.</p></blockquote>
<p>این پرسشی است که هوشنگ نهاوندی پاسخ آن را نمی داند و یا می داند و اعلام نمی کند، رضا قطبی و سید حسین نصر ساعاتی را در دفتر فرح به همراه او گذرانده اند و متن خطابه را بارها و بارها مرور کرده اند و با آگاهی بر اینکه دقایقی بعد باید عمل ضبط و ایراد سخنرانی انجام شود هر چه بیشتر زمان را تلف کرده اند و هر 3 در نهایت اصرار کرده اند که حتی آن تغییری که شاه با وجود خستگی مفرط متوجه شده و لازم دیده در متن ایجاد شود، انجام نشود و متن بدون تغییر خوانده شود!</p>
<figure id="attachment_1385" aria-describedby="caption-attachment-1385" style="width: 296px" class="wp-caption aligncenter"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/79_YekSanad_12.jpg"><img loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-1385 size-medium" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/79_YekSanad_12-296x300.jpg" alt="از راست: رضا قطبی (رئیس رادیو و تلویزیون ملی ایران، پسردایی، برادر و مشاور اصلی فرح)، شهبانو فرح، محمدرضاشاه" width="296" height="300" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/79_YekSanad_12-296x300.jpg 296w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/79_YekSanad_12-80x80.jpg 80w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/79_YekSanad_12.jpg 500w" sizes="(max-width: 296px) 100vw, 296px" /></a><figcaption id="caption-attachment-1385" class="wp-caption-text">از راست: رضا قطبی (رئیس رادیو و تلویزیون ملی ایران، پسردایی، برادر و مشاور اصلی فرح)، شهبانو فرح، محمدرضاشاه</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;">عباس سماکار، یکی از رهبران شبکه های چپ افراطی که سال ها زندانی و کارمند رادیو تلویزیون ملی ایران بود در کتاب خاطراتش (من یک شورشی هستم!) می نویسد که اعضای شبکه می توانستند با استفاده از مصونیتی که ریاست رضا قطبی به سازمان تلویزیون ملی ایران می داد، اسلحه خود را در محل های وابسته به آن سازمان مخفی کنند، <span style="color: #0000ff;">سلاح هایی که چند ماه بعد باعث ایجاد شورش مسلحانه و خلع سلاح سربازان بی تجربه ژاندارمری ها شد.!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;"> آیا رضا قطبی (پسر دایی فرح) و خود فرح که به گفته نویسنده این کتاب دسته بندی ها و سازش هایی را با اهدافی نامعلوم! به انجام می رساند، از این موضوع اطلاع داشتند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">آیا دولتی که فرح به موازات دولت قانونی شاه در سایه ایجاد کرده بود تا این اندازه از نفرت و خشم لبریز شده بود که مرکز سازمانِ رادیوتلویزیونِ آن به محلی برای تجمع مخالفانِ شاه تبدیل شود؟! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">آیا همه اینها با این امید به انجام می رسید که شاه را تضعیف و مقدمات را برای واگذاری سلطنت به فرزند ارشدش که هنوز به سن قانونی نرسیده بود و لاجرم قدرت مطلق در دستان مادر او (فرح) قرار می گرفت، آماده سازد؟</span></p>
<p style="text-align: justify;">هر هدف دیگری به جز این، در توضیح علل این نابسامانی، بسیار کوته بینانه به نظر می رسد.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">در سال 1966 به ابتکار شخص شاه و علی رغم بعضی انتقادات، مجلس موسسانی فراخوانده شد و تصمیم گرفت که در صورت <span style="color: #ff0000;">غیاب یا بیماری شاه</span> و یا عدم امکان انجام وظیفه اش، یا درگذشت او در حالی که هنوز ولیعهد به سن قانونی سلطنت نرسیده باشد. ملکه مادر ولیعهد قانونا ریاست شورای نیابت سلطنت را داشته باشد.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">آیا بیماری شاه و سپس خروج او از ایران مقدمات اجرای طرح فوق را فراهم می کرد؟ یقینا پاسخ به تمامی پرسش های فوق با اطلاعاتی که امروز موجود است، مثبت است.</p>
<p style="text-align: justify;">اکنون بهتر می توان به تصویر زیر نگریست و از تضادی که در این تصویر وجود دارد، متعجب نشد. خروج شاه و لبخند پیروزی فرح! این یک نقاشی نیست، یک تصویر حقیقی است. در جایی که اسناد و مدارک و زبانها از سخن باز می مانند این تصاویرند که سخن می گویند.</p>
<figure id="attachment_995" aria-describedby="caption-attachment-995" style="width: 386px" class="wp-caption aligncenter"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/Jadoogar3.jpg"><img loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-995" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/Jadoogar3-300x214.jpg" alt="او (فرح) به کدام پیروزی اینچنین می خندد؟" width="386" height="275" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/Jadoogar3-300x214.jpg 300w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/Jadoogar3.jpg 500w" sizes="(max-width: 386px) 100vw, 386px" /></a><figcaption id="caption-attachment-995" class="wp-caption-text">او (فرح) به کدام پیروزی اینچنین می خندد؟</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;">در سمت چپ تصویر فوق چهره ای به نظر آشنا می رسد، آیا او رضا قطبی است؟ این پرسش را یقینا باید از شورای ملی و نزدیکان فرح پرسید.</p>
<figure id="attachment_1400" aria-describedby="caption-attachment-1400" style="width: 200px" class="wp-caption aligncenter"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/200px-Reza_qotbi.jpg"><img loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-1400 size-full" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/08/200px-Reza_qotbi.jpg" alt="رضا قطبی، رئیس خودمختار رادیو و تلویزیون ملی و پسردایی فرح دیبا" width="200" height="209" /></a><figcaption id="caption-attachment-1400" class="wp-caption-text">رضا قطبی؛ رئیس خودمختار رادیو و تلویزیون ملی و پسردایی فرح دیبا</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;">به هر روی نخستین مرحله از ماموریت، یعنی بیمار نمودن شاه و خروج او از ایران با همکاری رضا قطبی (پسردایی فرح) با موفقیت به پایان رسیده بود، حال باید منتظر ماند و دید که آیا بختیار (پسرخاله) می تواند اوضاع را تحت کنترل در آورد تا پس از آرامش، ولیعهد به سلطنت برسد و زمام امور بدست فرح و دار و دسته اش بیافتد؛ تاریخ به ما می گوید که این توطئه فامیلی (فرح، پسردایی اش و پسرخاله) هرگز به هدف خود نرسید و در ادامه، تاریخ، که هرگز به خیانتکاران روی خوش نشان نمی دهد، مسیر دیگری را برگزید.</p>
<p style="text-align: justify;">پرسشهایی که در این جستار بدان پرداخته شد، امروز پاسخ آنها برای ما در <a href="https://telegram.me/bazyabe">بازیابی ایرانشهری</a> روشن است، اما فرح و دار و دسته اش در شورای ملی (شبکه توطئه گر و خائنِ خانگی)، همانها که روزی در دسته بندی ها و سازش هایی که او برای رسیدن به قدرت بر علیه شاه به انجام رساند و در نهایت زمینه های سقوطِ شاه را مهیا کرد، شرکت داشتند و البته تیرشان به سنگ خورد و نتیجه ای دیگر بدست آمد، امروز باید برای این پرسشها پاسخی به دل باختگانِ فریب خورده خود بدهند. بر دلباختگان ملکه محبوب چپ ها و مسلمانان است که از ملکه خود بپرسند:</p>
<p style="text-align: justify;">چگونه و در راستای رسیدن به کدام هدف، دولتی در سایه را به موازات دولتِ قانونی شاه تشکیل داد و کنترل رسانه ملی را بدست نزدیکان خود سپرد، کنترلی که محمدرضاشاه را به ناچار بدین نتیجه می‌رساند که <span style="color: #0000ff;"><strong>«رادیو تلویزیون که در اختیار من نیست»</strong></span>!؟</p>
<p style="text-align: justify;">و بسیاری پرسشهای دیگر که پاسخ به هر کدامشان هر چه بیشتر ابعاد این خیانت بزرگ را مشخص خواهد کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">جهت آگاهی از سایر مقالات روشنگرانه به آرشیو مقالات تارنمای ایرانشهریگ با عنوان «<a href="https://iranshahrig.com/category/pr-museumbetrayal">موزه خیانت</a>» مراجعه کنید.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نگاهی به «قرآن آریامهر فرح دیبا» / کیخسرو آرش گرگین</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950104/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 23 Mar 2016 13:54:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[موزه‌ی خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[آریایی]]></category>
		<category><![CDATA[اسکندریسم ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[رضا پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح دیبا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1451</guid>

					<description><![CDATA[پیش از پرداختن به قران آریامهری و اصل و نسب این زن، یادآوری این امر، مهم است که یکی از بزرگترین لطمه هایی که هماره در تاریخ پس از تازش به میهن پرستان خورده است، التقاط با کسانی بوده است که ظاهری ایرانی نمایانه داشته اند. ما در بازیابی ایرانشهری، تاریخ این مرز و بوم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">پیش از پرداختن به قران آریامهری و اصل و نسب این زن، یادآوری این امر، مهم است که یکی از بزرگترین لطمه هایی که هماره در تاریخ پس از تازش به میهن پرستان خورده است، التقاط با کسانی بوده است که ظاهری ایرانی نمایانه داشته اند. ما در <a href="https://telegram.me/bazyabe">بازیابی ایرانشهری</a>، تاریخ این <span class="text_exposed_show">مرز و بوم را می شناسیم، بسیار خوب، ظرایف اش را درک کرده ایم و سوراخ هایی را که از آن گزیده شده ایم شناسائی نموده ایم. هم از این رو، به نیکی می دانیم که کدام راه به روشنی و پیروزی می برد و کدام راه نه. هر گونه آمیزش و حتا کمترین نزدیکی به نیروها و گروه هایی که ناب و نژاده نیستند، موجب تباهی و دور شدن از هدف غایی ماست. تا به امروز از هیچ نیروی اختلاطی ای امری نیک برنیامده است. جز این، در شرایط تاریخی موجود، تنها، نیروهای ناب و یکپارچه هستند که بخت پیروزی و دوام دارند. سراسر نیروهای بینابین، یا از بین می روند و یا دیر یا زود باید برگزینند: <span style="color: #0000ff;">ایران پادشاهی زرتشتی و یا اسلام دمکراتیک جمهوری</span>. گزینه ای جز این دو نیست. این که گزینه ی دوم اصولا ایران نیست، و صرفا از روزن حقوقی ایران نام خواهد داشت، نیاز به تاکید ندارد و پیش از این نیز میان ایرانی حقیقی و ایرانی حقوقی سخن گفته ایم. لیک، برای ما روشن است که تمامی روشنفکران و دمکرات ها، از هنرمند تا تحلیل گر سیاسی شان، بدون استثناء، گزینه ی دوم را خواهند گزید: یک ایران تهی شده از حقیقت، یک جمهوریِ اسلامی سکولار و دمکراتیک. این که اصولا چنین واحد سیاسی ای پیش از تکوین اش متلاشی خواهد شد و ایرانی دیگر نخواهد ماند، امری دیگر است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">به هر روی، وظیفه ی بازیابی به وجود آوردن یک هسته ی سخت آریائی است. به وجود آوردن پایتختی معنوی برای تمامی نیروهای آریائی، چه در ایران و چه در فراسوی آن. در طی این طریق، امر <a href="https://iranshahrig.com/940606">بازشناسی دوست از دشمن</a> دارای اهمیت وافر است. جوانان باید دریابند که دوست کیست و دشمن کیست و مبانی دوستی و دشمنی، که بدین نیز پرداخته ایم، چیستند. مبارزه ی ما با کسانی چون فرح دیبا و یا رضا پهلوی، فرای خیانت هایی که طی دهه ها کرده اند و حساسیت هر میهن پرست راستینی را برمی انگیزند، جدا از مبارزه مان با دیگر کمونیست ها و یا دیگر مسلمانان و جمهوری خواهان گوناگون نیست. برای ما تفاوتی میان حزب توده و نظام حاکم بر ایران و رضا پهلوی و مادر اش نیست، همه به یک اندازه از ایرانشهر دور اند. ما حتا این کسان را زیان آورتر از خود رژیم که شیشه ی عمر اش به ته رسیده است می دانیم. رژیم حاکم بر تهران امری پایان یافته است. اصولا بختی برای بقا ندارد. لیک نیروهایی چون فرح و پسرک اش، که یک سیستم اند، این ها از آن رو که تشبه به ایرانی بودن می کنند، بسیار خطرناک تر اند. همانگونه که اصلاح طلبان نیز نسبت به اصول گرایان خطرناک تراند. تکلیف بسیاری از مردم با مردانی از جنم علم الهدی و یا جنتی روشن است. لیک مردانی چون خاتمی و یا روحانی بسیار پیچیده تر اند. آنها نیز در نهاد شان مسلمانی بیش نیستند و بنابر تعریف، دشمن سوگند خورده ی ایران زمین. لیک از آن رو که فریب کارتر و مکار تر اند، ظاهری دگرگونه می گیرند. نسبت جمهوری خواهان و دمکرات ها در آمریکا نیز همین است. جمهوری خواه ها ساده تر اند و راحت تر می توان شخصیت وحشی آمریکائی شان را تشخیص داد. لیک دمکرات ها پیچیده تر اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">در کل، و این یکی از اصول ماست: <span style="color: #ff0000;">ما میان بد و بدتر، هیچ یک را برنمی گزینیم</span>، و فرای این، اصلاح طلبان، یعنی رفرمیست ها در هر مکتبی را، به دلایل تاریخی عدیده بدتر می دانیم. مسلما برای توده ها تشخیص این ظرایف سخت است و اغلب به دام ظاهر فریبنده ی رفرمیست ها می افتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">بازیابی ایرانشهری با هر دو پای خویش بیرون از کل چنین اموراتی ایستاده است. مدار ما تیسپون است و جز او نه. در مدار تیسپون جائی برای نیروهایی که کمی اسلامی اند و کمی ایرانی و کمی آمریکائی و کمی هم این یا آن، وجود ندارد. یک آریائی یا آریائی هست یا نیست، خواه آریائی ایرانی باشد، آریائی هندی، آریائی اروپائی و یا هر آریائی دیگر. لیک در درون جهان آریائی، ما با یک تنوع بسیار گسترده روبروئیم. تنوعی که سنت های ابراهیمی اصولا فاقد آن هستند. <span style="color: #0000ff;">نیروهای ابراهیمی وقتی با یکدیگر دچار زاویه می شوند دین جدید می سازند و فرقه ی نو و قوانین نو صادر می کنند و به جان هم می افتند. در سنت آریائی چنین نیست.</span> ما می توانیم به آناهیت گرایش داشته باشیم و یا به زروان، به بهرام و یا به نریوسنگ، به وایو و یا به شیوا، به کریشنا و یا به جم، لیک در همه حال یک آریائی هستیم. آتش قبله ی ماست و اهورامزدا ایزدان ایزد ما و اوستا، کتاب ما. هرگز نمی رویم دنبال پیامبرسازی و یا فرقه سازی و جدا کردن آتشکده های مان از هم. آتشکده ی آناهیتا به همان اندازه اعتبار دارد که آتشکده ی وایو و یا رشن. این تنوعِ همراه با هماهنگی، ویژگی بارز سنت آریائی است. بنابراین، ما برای آن که به تنوع و پلورالیسم طبیعی خود برسیم، باید پیشتر از سنت ابراهیمی و آن چه کلا اسکندریسم ابراهیمی نامیده ایم جدا شویم. اختلاط و نزدیکی با نیروهای اختلاطی، صرفا موجب پریشانی خاطر خود ما خواهد بود. تجربه نیز نشان داده است که نیروهای متمایل به اختلاط هماره دچار تشکک و فروپاشی بوده اند و در نهایت کمکی نیز به ایرانزمین نکرده اند. یگانه معامله ی ممکن ما با کسان، جدائی است.</span></p>
<h3 style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">کتاب ملکه ی شاه کش<br />
</span></h3>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">کتاب «سفرنامه شهبانو» 16 سال پس از سرنگونی نظام پادشاهی و پس از همه کشتارهای ددمنشانه اسلامیان حاکم از همه امیران و افسران و دانشجویان، و پس از همه آواره گی ها و سیه روزی ها، در «ویرجینیای-آمریکا»، در قلب دمکراسی، و به همت «منصوره پیرنیا» و «فرح دیبا-قطبی» بچاپ رسیده و علاوه بر آن، بصورت «سفرنامه گویا شهبانو» یه گونه نوار ضبط صوت نیز موجود و قابل خریداری است.<br />
در صفحات نخستین کتاب در شرح حال و بیوگرافی «فرح دیبا»، که بنا بر همه ی شواهد هماره ملکه ی محبوب کمونیست ها و مسلمان ها بوده و هست، آورده اند که آن زن پس از 22 پشت به آخوندی عرب، به نام حسن عسگری می رسد که مسلمان ها آن را امام خود می دانند، و جالب است که او در جایی دیگر عنوان کرده است که نیای اش به «محمد بن عبدالله» نیز می رسد!!!<br />
</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">متن زیر در سرآغاز «قرآن آریامهر» که توسط جاپ الاظهر نشر یافته، به امضا و خط خانم فرح دیباست:</span></p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">برای من، مایه کمال افتخار است که ترجمه و تفسیر قرآن کریم را به ملت عزیز ایران، و کلیه مسلمانان فارسی زبان جهان اهدا کنم.<br />
از درگاه احدیت مسئلت دارم که همواره ملت و کشور ایران را از عنایات عالیه خود برخوردار فرماید، و به ما ایرانیان، سعادت آن دهد که پیرو واقعی مکتب مقدس قرآن باشیم. سرفرازی خودِ من در زندگی این است که به خاندان مقدس حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه و آله منسوب هستم. و بزرگترین آرزویی که در دل دارم همین است که فروغ درخشان تعالیم قرآن را ، که از معجزات کلام الهی است، بیش از پیش در دلهای مردم این سرزمین استوار سازد، و آنان را یاری دهد تا جامعه نوین ایران را که بر اساس روح، و مفهوم حقیقی تعالیم عالیه قرآن کریم پی ریزی شده است، هر چه بیشتر از نعمت و فضیلت و تقوی و پاکدلی برخوردار سازد. از صمیم قلب به ملت عزیز ایران، و شاهنشاه کشور را به صاحب این قرآن می سپارم.<br />
این روزها، که به برکت رسیدن ماه خدا (رمضان) و ماهی، که درهای رحمت الهی بر روی بندگان پاک و صادق خویش باز است، در خانه ها، در مساجد، در تکایا، تلاوت آیات الهی است که دلهای مشتاق بندگان خدای را، به نور اولوهیت خویش منور می سازد. &#8230;<br />
فرح پهلوی / منبع: <span class="text_exposed_show">سایت خانه ی اسناد ایران</span></p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">خانواده ی ملکه ی شاه کش، از بیست و دو پُشت به امام «حسن عسگری» می رسد و کسان اصولا ایرانی نیستند.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرنوشت نیروهای پادشاهی / کیخسرو آرش گرگین</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/940907/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 28 Nov 2015 17:16:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[جستارهای مهم]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانشهر]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[پادشاهی]]></category>
		<category><![CDATA[تجزیه طلبی]]></category>
		<category><![CDATA[تجزیه‌ی دمکراتیک ایران]]></category>
		<category><![CDATA[دمکراسی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[زرتشت]]></category>
		<category><![CDATA[سکولاریسم]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[شهریاری]]></category>
		<category><![CDATA[شورای ملی]]></category>
		<category><![CDATA[فدرالیسم]]></category>
		<category><![CDATA[فرح پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح دیبا]]></category>
		<category><![CDATA[قوم‌گرایی]]></category>
		<category><![CDATA[کورش]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1185</guid>

					<description><![CDATA[تازه آشنا شده بودیم و سرهنگ اویسی از من خواسته بود کمی روی پسرک کار کنم. از نخستین اموری که با او مطرح کردم این بود که آقا شما چرا انقدر جلو دوربین می خندی؟ خندید و گفت پس چکار کنم. مانده بودم چه بگویم. نخست فکر کردم دارد دست می اندازد مرا. لیک دیدم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تازه آشنا شده بودیم و سرهنگ اویسی از من خواسته بود کمی روی پسرک کار کنم. از نخستین اموری که با او مطرح کردم این بود که آقا شما چرا انقدر جلو دوربین می خندی؟ خندید و گفت پس چکار کنم. مانده بودم چه بگویم. نخست فکر کردم دارد دست می اندازد مرا. لیک دیدم خیر، در دلقکی اش کاملا جدی است. به هر روی سعی کردم بهش بفهمانم که خندیدن نا بجا نمایانگر تزلزل ر<span class="text_exposed_show">وانی یک فرد و عدم اعتماد به نفس است و یک کاندید پادشاهی، و نه تنها او، بلکه هر فرد دیگر صاحب مقام در حوزه ی عمومی، باید در رفتار اش وقار و سنگینی داشته باشد. آن موقع واقعا فکر می کردم می شود طرف را به جایی رساند. لیک بعد از مدتی دریافتم که خیر، حضرت اش اصولا تا دو تا جوک نگوید از سر هیچ میزی بلند نمی شود. یک دلقک به تمام معنا. کسانی که از نزدیک با او بوده اند می دانند چه می گویم. و از قضا از همین روست که با کاریکاتوریست ها آبگوشت می خورد. غافل از آن که آن ها کارشان دلقکی است. به هر روی نام پهلوی را تبدیل به سکه ی طلا کرده است. عکس زیر و شکلکی که درآورده است و آن هیکل ورزشکاری آینه ی تمام نمای طبقه ی متوسط الحال عیرانی است. به قول رهبر معظم مسلمان ها: نفوذ. این طرف عینیت نفوذ است آن هم به طریقه طیبه ی عنف تمدنی. مبارک مادر اش و امت رنسانسی اش.<br />
</span></p>
<figure id="attachment_1190" aria-describedby="caption-attachment-1190" style="width: 300px" class="wp-caption aligncenter"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/12316131_10205558965315662_6782972380002862919_n.jpg"><img loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-1190 size-medium" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/12316131_10205558965315662_6782972380002862919_n-300x295.jpg" alt="دمکراسی به مثابه ی شکلک: شهروندی است و دلقکی اش" width="300" height="295" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/12316131_10205558965315662_6782972380002862919_n-300x295.jpg 300w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/12316131_10205558965315662_6782972380002862919_n-80x80.jpg 80w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/12316131_10205558965315662_6782972380002862919_n-600x590.jpg 600w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/12316131_10205558965315662_6782972380002862919_n.jpg 612w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a><figcaption id="caption-attachment-1190" class="wp-caption-text">دمکراسی به مثابه ی شکلک: شهروندی است و دلقکی اش</figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;">سرنوشتی که رنسانسِ سکولار دمکراتِ مسلمان برای ایرانشهر در سر پرورانده است، بسیار ساده است: با دمکراسی و تعمیق مدرنیته در ایران، و همزمان، احیای اسلام در وجه رحمانی و اصلاح طلبانه اش، یعنی سکولاریسم، پروژه ی مرکب و گسترده ای که از محمد رضا شاه تا پسرک، و از خمینی تا خامنه ای، و از تمام گروه های چپ و تجزیه طلب، تا کلیت نیروهای لیبرال، هر یک پیشبرد وجهی از آن را بر دوش گرفته اند، و برخی همه اش را، که پسرک و مادر توده ای-مسلمان اش جزو دسته ی آخر به شمار می روند، آری، با به مقصد رسیدن چنین پروژه ای، ایرانزمین از روی نقشه ی جغرافیا حذف خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;">موضوع حتا از بی اخلاقی تبدیل به اخلاق شده ی اصحاب مدرنیته فراتر است، اگر چه آن بی اخلاقی خود اش برای از میان برداشتن همه سویه ی یک تمدن بسنده است. خیر، موضوع یک امر بنیادین و سرنوشت ساز است: <span style="color: #ff0000;">تخلیه ی تمدنی ایرانزمین، بطور مطلق.</span> در همین راستا، تبدیل ملت واحده ی ایرانشهر به اقوام، و اقوام به ملیت ها، و ملیت ها به ملت ها، بخشی دیگر از پروژه ی تعمیق مدرنیته و دمکراسیزاسیون ایرانزمین است. امری که من نام آن را <span style="color: #ff0000;">تجزیه ی دمکراتیک ایرانشهر</span> نهاده ام. رضا پهلوی امروز جزو سران و قافله سالاران تجزیه ی دمکراتیک ایرانزمین است، امری که او ذیل مفهوم فدرالیسم و تمرکز زدایی پیش می برد. که البته چیزی جز مرکز زدایی و همانطور که گفتم، تجزیه ی دمکراتیک ایرانزمین نیست. در کنار اش، نجات اسلام است. که به طرق مختلف بدان کوشش می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از آن: سکولاریسم است که تبدیل شده است به سپر دفاعی اسلام. هر گونه نقد از اسلام ذیل سکولاریسم منع می شود. سکولارها، با شعار مردم فریبانه ی جدایی دین از دولت، نقد اسلام را که 1400 سال است مایه ی سقوط و هبوط فرهنگ و تمدن ما بوده است، تبدیل به امر ممنوعه کرده اند. عده ای دیگر افزون بر این امر، موضوع اسلام مترقی و اسلام ارتجاعی را نیز پیش می برند. محمد رضا شاه، که در خیانت به ایرانزمین ید طولائی داشت و شخصا ارتش را ختنه کرد و به انقلابیون سپرد و در رفت، نامدار ترین مسلمان اصلاح طب است. این او بود که موضوع اسلام خوب و اسلام بد، آخوند مترقی و آخوند ارتجاعی را پیش کشید. با چنین امری، هم به پدر اش، و مهمتر از آن، به روح تاریخی ایرانزمین خیانت کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">پسر اش، که در حماقت دمکراتیک و دلقک منشی پسامدرنیستی دست کلیه ی اعضای خاندان را از پشت بسته است، امروز در شرایطی تبدیل به سخنگوی آخوند درجه سه ای به نام بروجردی شده است، که جوانان ایران بر مزار کوروش بزرگ فریاد می زنند: <span style="color: #0000ff;">&#8220;<a href="https://iranshahrig.com/940809-2">ما آریائی هستیم، عرب نمی پرستیم</a>&#8220;</span>. بی شک، برای من، که سال ها از نزدیک با او کار کرده ام و با آگاهی و شناخت از او جدا شده ام، تخریب چهره ی نداشته ی او ارزشی ندارد. لیک واقعیت این است که ما در یک ماتریکس بزرگ به سر می بریم و دشمنان ایران، به طرز بسیار موفقیت آمیزی ذهنیت ها را مهندسی کرده و می کنند. از این رو، بخشی از فعالیت هر فرد دوستدار ایران، باید به افشای آگاهانه ی اهریمنان و دیوها اختصاص یابد. کوشش برای خوب بودن بدون مبارزه با بدی، یک شوخی ایمانوئل کانتی بیش نیست. نمی توان راست بود، بی آن که با دروغ گو مبارزه نکرد. دین زرتشت نمونه ی عالی این رویکرد است.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر روی، خیانت پهلوی ها به ایرانزمین، بسی بزرگ تر از خیانت امثال خمینی، مصدق و یا کیانوری هاست. آن ها رسما دشمن این میهن بودند. لیک این ها به نام دوست و در ظاهر دوست خنجر در پشت زدند. و تا امروز نیز، به امر خیانت ادامه داده و می دهند. خیانتی که شاه به ایران کرد جریمه اش دست کم 2500 بار اعدام است. رضا پهلوی و مادر توده ای &#8211; مسلمان اش، جای خود دارند. این را نیز باید روشن کرد: طرفداران پهلوی، به ویژه آنان که دیگر پس از روشن شدن تجزیه طلبی پسرک و حمایت همه جانبه اش از کوموله و حزب دمکرات کردستان، هنوز نیز در رکاب او ایستاده اند، بخشی از سپاه دروج و دشمنان ایرانزمین اند. ما امروز دیگر نمی توانیم پشت نقاب &#8220;نمی دانستم&#8221; پنهان شویم. همه چیز عیان است و آنان که در کنار پهلوی ها ایستاده اند، و یا به نحوی از انحا مشغول تطهیر چهره ی پلید این خاندان ایران بر باد ده هستند، دشمنان زرتشت، کوروش، و به طریق اولی، دشمنان ایرانشهرند. حتا آنان که در کنار او نیستند، لیک سکوت کرده اند و اجازه می دهند که به مردم دروغ گفته شود، آنان نیز، هر اندازه هم فروهرهای بر گردن شان برق بزند و بدرخشد، همدستان امر مقدس! خیانت به شمار می روند.</p>
<p style="text-align: justify;">در اینکه پسرک، جمهوری خواه و فرای آن تجزیه طلب است شکی نیست. لیک هدف موازی و به همان اندازه اصلی او، در کنار پیشبرد امر جمهوریت و احیای اسلام اصلاح طلبانه، پیشگیری از به وجود آمدن آلترناتیوی زرتشتی در قالب پادشاهی است. از این رو او، که از دشمنان سوگند خورده ی زرتشت و کوروش است، امروز وارسته ترین نیروی جمهوری خواه مسلمان است. شکی نیست، چون همیشه، بهترین دشمن یک جریان، حال هر جریانی که باشد، فردی از درون خود آن جریان است. پسرک و مادر توده ای-مسلمان اش، دینامیت هایی هستند که در درون نیروهای پادشاهی جای داده شده اند. ایشان تا به امروز بارها منفجر شده اند و جریان پادشاهی را از درون ویران کرده اند. زین رو، عقب نکشیدن او امری آگاهانه و برنامه ریزی شده است. بر خود پادشاهی خواهان راستین است که مفهوم پادشاهی و فلسفه ی سیاسی ایرانشهری را از زیر آوار پهلویسم بیرون کشند و باز اش یاب اند.</p>
<p style="text-align: justify;">اینکه امروز کمونیست ها، جمهوری خواه ها، مسلمان ها، و ما بقی ملیت چی ها و خلق گراها به دفاع از طرف مربوطه برمی خیزند، چیزی نیست جز تایید بر سخن ما: <span style="color: #ff0000;">پسرک قافله سالار تجزیه ی دمکراتیک ایرانزمین شده است.</span> و البته آبی ست ریخته شده در خوابگه مورچگان. با کمی تغییر در شعر نیمای بزرگ: در و دیوار به هم ریخته شان، بر سر شان می شکند.</p>
<div class="UFICommentContent">
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g">در دنیای آزاد از شرافت، پروژه ی مدرنیته چیزی جز قراضه کردن شرافت و آزادگی نبوده و نیست، امثال پسرک و مادر توده ای مسلمان اش که ستون های خیانت به سرزمین اند، تبدیل می شوند به نمادهای طبقه ی متوسط الحال عیرانی: مجموعه ای همگون، تک دیسه ای و بی تشخص، از بیگ مک خوارهای فرهنگی و توابان تمدنی، مغروق در مسخ شدگی دمکراتیک خویش. انسان یاد مرد بدون ویژگی روبرت موزیل می افتد. باری، همانطور که گفتیم، دفاع کمونیست ها، مسلمان ها، دمکرات ها، و دیگر ملیت چی ها، از مهره های شان در درون صفوف جریان پادشاهی امری ست قابل فهم است. لیک، دیگر نمی گیرد. و برافروختگی کسان درست در همین نگرفتن نهفته است.</span></span></div>
<blockquote>
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g">کسان، که نه در ادبیات و نه در فلسفه، مقدمات امر را نیز نمی شناسند، توصیفِ داده های بیرونی را به آن سان که آن داده ها به واقع هستند، هتک حرمت تلقی می کنند. این، بیانی است از فقر فرهنگی و عدم شناخت ایشان از بدیهیات یک بحث حرفه ای. لیک از توده ی مسخ شده ی مسلمان-دمکرات توقعی نیست. کسان هستند آن چه که هستند. سخت بر این باورم که میهن فروشی و تبدیل شدن به رهبر فکری تمام تجزیه طلب ها و مسلمان های حرفه ای، به اندازه ی بسنده رسوا کننده باشد که دیگر نیازی به هتک حرمت نباشد. کسان خود توهین متجسم خود هستند. و مرده را نیز نیاز به چوب زدن نیست. پهلوی ها، از روزن من، با میراث داری فرح و پسرک اش، تبدیل به لاشه های سیاسی گشته اند، اگر چه در امر خیانت، این خود شاه بود که در صندوق پاندورا را باز کرد. مقام هر چه بالاتر، شعاع خدمت و خیانت نیز بالاتر. و شاه، سوای اشتباهات اش، که هر مرد سیاسی مرتکب می شود و آنان را نمی توان در ردیف خیانت آورد، لیک چندین خیانت بنیادین و ایران بر باد ده انجام داده است که در تاریخ معاصر ما بی نظیر است. من حتا از این که امروز کمونیست ها و خاتمی چی ها و مسلمان ها و تجزیه طلب ها و اراذل و اوباش دمکرات (اوباش تر از توده ی دمکرات نمی توان یافت: از آتن تا واشنگتن) به حمایت از او و مادر اش برخاسته اند، حتا خوشحال نیز نمی شوم، چرا که دیدن ژرف تر شدن تباهی خوشحالی آور نیست. ای کاش چنین نمی بود. ای کاش در برابر خیانت و میهن فروشی او و خاندان اش، بودند کسانی که به راستی می ایستادند و از ایرانشهر دفاع می کردند. ای کاش جهان جای زیباتر، راست تر و نیک تری بود. لیک نیست، پس هنگامی که نیست، بر نا زیبائی و دروج و بدی اش نباید افزود. یکی از شرایط نیفزودن بر زشتی و دروج و بدی، مبارزه با زشتی و دروج و بدی ست: با ابزار آریائی، با ابزار بهدینی و نیکخدائی، و نه با تشبه جستن به دمکرات ها و مسلمان ها، یعنی تبدیل به بخشی از دروج شدن. افشای چهره ی دمکراتیک-مسلمان پسرک، افشای تبدیل شدن او به قافله سالار تجزیه طلب ها و ملیت چی ها، بخشی از این مبارزه است با ابزار و لوازم یاد شده. در این میان، طبیعی ست که دیوها و جادو ها و کرپن ها و کوی ها و اوسیج ها از خود به در شوند و برآشوبند و جیغ های ماورای بنفش بکشند. لیک همین است که هست، آنان بر طبیعت خود می روند آنچنان که ما.</span></span></div>
</blockquote>
<div class=" _5wj- _5wj_">
<div class="UFICommentContent">
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g"><span style="color: #0000ff;">در این میان امر مهم تری وجود دارد؛ سرنوشت نیروهای پادشاهی، امری که برای من همواره از بالاترین جایگاه ها برخوردار بوده است. نیروی پادشاهی، به مثابه ی یگانه نیرویی که بالقوه، امر ایرانشهر را در درون خود حمل می کند.</span></span></span></div>
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g">همه ی دیگر نیروها، بالفعل دشمن ایرانشهرند. آگاهانه یا ناآگاهانه. هیچ یک از نیروهای اجتماعی حاضر در صحنه جز انکار برنامه مند ایرانشهر نبوده و نیستند. لیک باید تفاوت گذاشت میان نیروی پادشاهی، و آن چه که ذیل نام هایی چون مشروطه چیان، هواداران پادشاهی پارلامنتاریستی، پان ایرانیست ها و یا امثالهم مشهور همگانند. خیر، آن ها چیزی جز توابان تمدنی نیستند و کوچکترین درکی از امر پادشاهی نداشته و ندارند. کسی که از ناسیونالیسم سخن می گوید هنوز در آستانه ی ورود به امر ایرانشهر نیز نایستاده است.</span></span></div>
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g">ناسیونالیسم چیزی جز جهودیت تبدیل شده به دولت-ملت نیست، ترجمانی از عهد عتیق، آراسته شده به ترمینولوژی عصر رنسانس به بعد. ایرانشهر در ذات خود اش نفی هر گونه دولت-ملت است، و به همین واسطه، انکار مدرنیته. دولت-ملت های مدرن بر گور امپراتوری ها بنا شده اند، و ایرانشهر، جز در قالب امپراتوری توان زیستن ندارد. کرست تنگ دولت-ملت، جلیقه ی انتحاری ای ست که مدرنیست های ایرانی بر تن این سرزمین کرده اند، به اجبار، و به جهلی مضاعف: جهل، هم نسبت به سنت، و هم نسبت به مدرنیته، که خود ماحصل ائتلاف تمدنی جهودیت و آتنِ ارستوئی است. آتن تا پلاتون هنوز به راه مغان می رفت، لیک با برآمدن ارستو و گسستی که پدید آورد، همه چیز برای بلعیده شدن مغرب زمین از سوی اورشلیم آماده شد. مسیحیزه کردن پلاتون از سوی مردانی چون اوریژینس و یا کلمنس اسکندرانی، حتا پلاتون را نیز، که خود بی شک انحراف هایی داشت، تبدیل به گوشت دم توپ روح ابراهیمی کرد. </span></span></div>
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g">درک این امور و تبارشناسی تمدنی آن چه که بر ما می رود، آن چه که بر کل جهان بشری می رود، از عهده ی کلیت آن چه که مافیای روشنفکری می نامم خارج است. و به طریق اولی، از سوی اکثریت غالب نیروهای متصف به پادشاهی نیز. چه، آن ها نیز جز زیرمجموعه ای از روشنفکری نیستند. لیک با یک تفاوت، نیروهای پادشاهی دارای حسی هستند که مهم است:<span style="color: #0000ff;"> حسی غریزی و معطوف به امر ایرانشهر.</span> خیانت مردانی و زنانی چون پسرک و مادر اش، خیانت مردانی چون داریوش همایون و معلم اعظم اش، تقی زاده، و خیانت بسیارانی از جنم ایشان، در درجه ی اول به هدر دادن و به یغما بردن همین حس معطوف به امر ایرانشهر است. یک کمونیست، یک مسلمان، یک جمهوری خواه، یک سکولاردمکرات، و یا هر نام دیگری که کسان بر خویش می گذارند، بنا بر تعریف، ایران و روح تاریخی اش برای اش بی اهمیت است. ایران برای آنان تخته ی پرشی است برای گذر کردن از خود ایران. لیک شمار بزرگ مردمانی که بطور غریزی به این آب و خاک علاقه مندند از سوی کسانی مصادره و در چرخ گوشت مدرنیته نهاده شده است که خود، با نام ایران و ایران دوستی پا پیش گذاشته اند. </span></span></div>
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g">هر حرکتی نه همیشه، لیک در بیشتر مواقع از سوی خودی ها متلاشی می شود. <strong><span style="color: #0000ff;">اسلام را نیز ما زرتشتیان از بین نخواهیم برد، خود مسلمان ها دفن اش خواهند کرد.</span></strong> هم از این رو، برای بازگرداندن حیات به تن این اندام، به نیروی پادشاهی، باید بختک مدرنیسم و دمکراسی را از روی آن برداشت. و امروز پهلوی ها تبدیل شده اند به نماد تمام عیار مدرنیسم و دمکراسی. حتا عصر رضا شاهی را، که رگه هایی آریائی داشت، توابان تمدنی ای چون داریوش همایون کاملا آریائی زدائی کردند و ذیل پروژه ی مدرنیته و مدرنیسم بازتعریف اش کردند. این، چیزی جز تیر خلاص زدن به رضا شاه نبود. روی هم رفته، <span style="color: #ff0000;">امروز در جائی ایستاده ایم که جز با جدا کردن امر پادشاهی از امر پهلوی نمی توان به سوی ایرانشهر رفت.</span> پهلویسم تبدیل شده است به اسفنجی که دیگر جز ریمنی به خود برنمی کشد: از انواع گروه های تجزیه طلب تا خیل عظیم بیگ مک خواران فرهنگی، از آنان، تا انواع نحله های اسلام رحمانی. بر این لیست بی چیزی می توان به دلخواه افزود. تلاش چندین ساله ی من در کنار پسرک همواره معطوف به این بود که او را از ویروسی به نام دمکراسی و مدرنیته جدا، و به سوی ایرانشهر، یعنی به سوی زرتشت و کوروش ببرم. نگرفت، چرا که او از درون متلاشی بود. چه بسا ده سالی دیر به او رسیدم. لیک موضوع امروز منتفی ست و ما راهی جز رفتن به جلو، رفتن به سوی آینده ای که خود با دست خود و در مختصاتی کاملا آریائی بنا کنیم، نداریم. برای رسیدن به این هدف عالی، نیاز به یک خانه تکانی تمدنی همه سویه هست: نیاز به شجاعت، در اندیشیدن، در گفتن، و در عمل کردن. ایران زیر بته بار نیامده است و هم از این رو، مردان و زنانی که زیر بته ی مدرنیته و دمکراسی بار آمده اند نه می توانند، و نه شایستگی آن را دارند که تدبیر منزل مقدسی چون ایرانشهر را بر عهده گیرند. جز این، یک امر دیگر نیز مهم است:</span></span></div>
<div class=" _5wj- _5wj_">
<div class="UFICommentContent">
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g">نیروی پادشاهی باید اخلاق داشته باشد و راست باشد. در معنی دقیق این مفهوم. ما نمی توانیم انگشت اتهام را به سوی کمونیست ها و مسلمان ها و دیگر اغیار بگیریم و آنان را متهم به خلق گرائی و حجازگرائی کنیم، لیک هنگام که همین صفات را در پهلوی های می بینیم لب نگشوده و خاموش بمانیم. این، عینیت بی اخلاقی است و چنین بی اخلاقی ای را با شرافت آریائی کاری نیست. دروغ، همواره دروغ است، هر کس که آن را بورزد. کسانی چون فرح و پسرک، عینیت آن چیزی اند که ایران نباید باشد: <span style="color: #ff0000;">مسلمان، دمکرات، توده ای مسلک، بی تعهد به دین و ملک، و دروغ گو.</span> و این، فرای ضربه زدن های آگاهانه شان به امر پادشاهی، فرای خیانت های ممتد شان طی دهه ها. فرای متلاشی کردن آگاهانه شان، هر هسته ی فکری و یا عملی را. فرای نرد عشق باختن شان با هر آن که دشمن و منکر این ملک است. پس، فرای نفی پهلوی ها، که نفی نفی است، باید به سوی ایجاب نیز رفت. </span></span></div>
<blockquote>
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><strong><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g"><span style="color: #0000ff;">ایجاب، بازیابی امر ایرانشهر در مبانی مفهومی ایرانشهر است: دین زرتشت و سیاست کوروش.</span> </span></span></strong></div>
</blockquote>
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="UFICommentBody _1n4g">ابزار دسترسی به این ایجاب، در متنِ ایرانشهری نهفته است. متنی که صرفا متن مکتوب نیست، متن شفاهی نیز هست. متن دیداری نیز هست: دیدار با بغان و خدایان. دیدار با آسمان ایرانشهر. دیدار با صاحبان نژآده ی البرز. متنی مرکب و چندین لایه که فرای همه ی تو در توئی اش، چنان بهارستان کاخ کسرا نیز هست: پاره پاره شده، به یغما رفته، پراکنده. یافتن آن پاره ها و بازدوختن آن ها به هم، آن چنان که بهارستانی دگر را بتوان بازآراست، از دست انگشت شماری ایرانی بیش برنمی آید. من، یکی از آن انگشت شمار هستم که بر روی صحنه و در معرض دیدار همگانی ام. آگاهانه و با پشتیبانی آن تنی چند دیگر. هم از این رو، حضور من در اینجا، معطوف به گفتگو نیست. معطوف به گفتن است. گفتن، به مثابه ی آن چه که تا به امروز گفته نشده است. آن کم شمار ایرانی که هنوز والیوم های مدرنیته کاملا مسخ شان نکرده و به خواب شیرین شان نرانده است، می توانند از این خان رایگان بهره مند شوند و اگر اراده ای درشان بود، به <a href="https://telegram.me/bazyabe">بازیابی ایرانشهری</a> بپیوندند و در مسیر همازوری و خدمت قرار گیرند. ما بقی، از منظری که من به جهان می نگرم، هم برای سرنوشت ایران، هم برای سرنوشت خودشان، هم برای سرنوشت جهان، &#8220;بی اهمیت&#8221; اند. آنان چیزی جز عضوی بی تشخص از صف طولانی مصرف کنندگان مکدونالد بزرگی به نام مدرنیته نیستند. ایرانی بودن شان، عرض است و نه گوهر و این در حالی ست که موضوع ما گوهری به نام ایران است.<br />
</span></span></div>
<blockquote>
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">ایران تنهاست، لیک در تنهایی نخواهد مرد. آتش بزرگی خواهد آمد و تمامی نجاسات را با خود خواهد سوخت. در این هیچ شکی نیست و مار و عقرب هایی که امروز به تعداد پر شمار خود و به هژمونی خود بر رسانه ها و منابع قدرت و ثروت غره هستند، روزی به خود آمده و خواهند دید که در چاه بد بوی دوزخ فرو رفته اند و آن گاه، نوادگان فکری من هستند که باید شفاعت آنان را نزد ایزدان بکنند.</span></div>
</blockquote>
<div class=" _5wj- _5wj_" style="text-align: justify;">
<figure id="attachment_605" aria-describedby="caption-attachment-605" style="width: 300px" class="wp-caption aligncenter"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/05/Gorgin4.jpg"><img loading="lazy" decoding="async" class="wp-image-605 size-medium" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/05/Gorgin4-300x263.jpg" alt="کیخسرو آرش گرگین" width="300" height="263" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/05/Gorgin4-300x263.jpg 300w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/05/Gorgin4.jpg 573w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a><figcaption id="caption-attachment-605" class="wp-caption-text">کیخسرو آرش گرگین</figcaption></figure>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ایران کشوری مسلمان است و مسلمان نیز خواهد ماند! / کیخسرو آرش گرگین</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-museumbetrayal/940722/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Oct 2015 16:58:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[موزه‌ی خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[زرتشت]]></category>
		<category><![CDATA[شورای ملی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[فرح دیبا]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1180</guid>

					<description><![CDATA[این سخن، سخنِ شهبانو سیده فرح پهلوی-دیبای طباطبائی، مادر امت رنسانسی و مدرن ایران در سال 2014 است. بی شک از روزن ماساچوست و طبق شرع مبین رنسانس حق با ایشان است، لیک روزنی دیگر نیز موجود است که می توان از آن به جهان نگریست: روزن تیسپون. شهبانو و پسرک اش، که خود را [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این سخن، سخنِ شهبانو سیده فرح پهلوی-دیبای طباطبائی، مادر امت رنسانسی و مدرن ایران در سال 2014 است.</p>
<p style="text-align: justify;">بی شک از روزن ماساچوست و طبق شرع مبین رنسانس حق با ایشان است، لیک روزنی دیگر نیز موجود است که می توان از آن به جهان نگریست: روزن تیسپون. شهبانو و پسرک اش، که خود را هم در روش و هم در منش شیعه ی دوازده امامی می داند و نگران زرتشتی شدن جوانان ایرانزمین و از بین رفتن اسلام <span class="text_exposed_show">عزیز است، از این سخن ها زیاد دارند. وقتی به پسرک، که بیش از سه سال به عنوان رایزن سیاسی و نویسنده ی بیانیه های اش وقت حرام اش کردم، گفتم تنها راه اش برای احیای پادشاهی و نجات ایرانزمین از تجزیه ی دمکراتیکی که غرب برای کشور تدارک دیده است، زرتشتی شدن خود اش و خانواده اش است و به جای پشتیبانی از اصلاح طلبان و آخوندها باید به پشتیبانی از نیروهای ایرانی گرای داخل سپاه و ارتش دست بزند، طوری برخورد کرد که گوئی می خواهم اعدام اش کنم! در مورد پشتیبانی از نظامیان و تشویق آنان به سوی ایرانی تر شدن نخست قبول کرد، ولی سر بزنگاه زه زد و سبز شدن و موسوی بازی را مرجح دانست، و در مورد زرتشتی شدن نیز که مدت ها پیش از جریان 88 مطرح کردم، عینا گفت تو می خواهی مرا بسوزانی! زرتشتی شدن را حقیقتا سوختن و حرام شدن می دانست! حیرت انگیز است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n.jpg"><img loading="lazy" decoding="async" class="size-medium wp-image-1244 aligncenter" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n-300x190.jpg" alt="12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n" width="300" height="190" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n-300x190.jpg 300w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n-600x379.jpg 600w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n-120x76.jpg 120w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n-265x168.jpg 265w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n-284x180.jpg 284w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n-274x173.jpg 274w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n-220x140.jpg 220w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2015/10/12342402_1080425458659009_4094620678053767942_n.jpg 720w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">به هر روی هر کس در زندگی راه هایی می رود. وقت تلف کردن با پسرک بی راهه ای بود در میان راه ها. خود اش صراحتا می گفت بهترین بیانیه های ام را تو نوشته ای و بسیاری زنگ زده اند و گریه می کنند. آن بیچاره ها فکر می کردند آن بیانیه ها واقعا تفکر پسرک است و دگرگونی ای معنوی و دینی در اش پدیدار شده، غافل از آن که سخنانی بودند برخاسته از دل و منش کسی دیگر. لباسی که بدان قواره نیامد. به هر روی، خلایق هر چه لایق، امت مدرن و رنسانسی را چنین مادری و چنین کاندیدای پادشاهی ای باید. در و تخته خوب به هم می خورند. تاریخ نشان خواهد داد گزینه ی ایرانیان چه خواهد بود: <strong><span style="color: #0000ff;">در ماتریکس حجاز اندرماندن و یا به مدار تیسپون بازگشتن.</span></strong></span></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سخنی با دوستان هوادار رضا &#8220;پهلوی&#8221; و فرح دیبا / کیخسرو آرش گرگین</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/pr-socialpolicy/930617/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Sep 2014 00:00:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[تجزیه‌طلبی]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[رضاپهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[فدرالیسم]]></category>
		<category><![CDATA[فرح دیبا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1129</guid>

					<description><![CDATA[به دلایل گوناگون، چه حسی، چه مصلحتی، و چه هر امر دیگر، برخی از دوستان که به بنده لطف دارند و مشترکاتی نظری و سیاسی هم دارند و حتا زرتشتی هم هستند، خود را با رضا پهلوی و مادر اش فرح همراه و هم هدف می بینند و یا می نمایانند. اینکه چگونه می شود [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">به دلایل گوناگون، چه حسی، چه مصلحتی، و چه هر امر دیگر، برخی از دوستان که به بنده لطف دارند و مشترکاتی نظری و سیاسی هم دارند و حتا زرتشتی هم هستند، خود را با رضا پهلوی و مادر اش فرح همراه و هم هدف می بینند و یا می نمایانند. اینکه چگونه می شود ایرانشهری بود، یعنی هم زرتشتی و هم جمشیدی، و باز نیز در راه مادر و پسری مسلمان و سید و دمکرات و لیبرال و فدرالیست و مدافع حاکمیت غیر متمرکز [یعنی رسماً تجزیه] گام نهاد، بر من روشن نیست و فکر می کنم اصولاً هرگز نیز روشن نشود.</p>
<p style="text-align: justify;">با این همه، صلاح خویش را خسروان دانند. مهم و گران ارج، برای من، روشن بودن امور است؛ چرا که هیچ چیز در پهنه‌ی زیست اجتماعی، چه هنری و چه سیاسی، بیشتر از در هم برهمی و &#8220;مصلحت&#8221; اندیشی‌های خام و یکی به نعل زدن و یکی به میخ زدن به فرهنگ و سیاست ایرانزمین آسیب نزده و نمی زند. در سد و اندی سال گذشته، همیشه همین دو پهلوئی‌ها و هم از توبره و هم از آخور خوردن‌ها بوده است که سد راه مردان ایران‌دوست راستین شده است و همواره همین قماش مردمان دو نبش بوده و هستند که سر ایران‌دوستان را، چه در فرهنگ و هنر [مردانی چون هوشنگ ایرانی و امیر مهدی بدیع و صادق هدایت نامدارترین‌هاش اند]، و چه در سیاست، بریده و بر سینی تاریخ نهاده اند.</p>
<p style="text-align: justify;">عاملان و حاملان این بی صفتی و به قول روبرت موزیل، بی ویژگی بودن، که البته برجسته‌ترین ویژگی طبقه‌ی متوسط الحال و متجدد ایران بوده است، ما، «اشراف فرهنگ و سیاست» را، له کرده اند و سرمان را بریده و بر طاقچه‌ی تاریخ گذاشته اند؛ و اینک بس است و بر این بی صفتی و اشراف‌کُشی باید شورید.</p>
<p style="text-align: justify;">[در مورد اشرافیت فرهنگی و سیاسی و چگونگی از بین رفتن اش با سقوط تیسفون و ورود ما به جهان پساتازش، و نیز پیش شرط‌های احیای اش، پیشتر نوشته ام؛ لب کلام آن که: با از بین رفتن اشرافیت و پیروزی طبقه‌ی متوسط الحال، که انقلاب اسلامی به مثابه‌ی به هدف نشستن تیر قادسیه نقطه‌ی اوج اش بود -تیری حجازی و همزمان پرواز داده شده با بادهای نوین غربی-، شرافت و حال نیز، در مفهوم راستین و کهن این دو مفهوم که مغان ایرانشهری نمایندگی اش می کردند و پرتوئی از آن فرِّ پر شکوهِ شرافت و حال به مردانی چون فردوسی و خیام و سپس به مردانی چون هدایت و پورداوود و بدیع در زمان نوین نیز رسید، هر دو از بین رفته اند و ما امروز، در میانه‌ی جهان متجدد و انقلابی، در وضعیت بی شرافتی و بی حال[ـی] محض ایستاده ایم و هژمونی مطلق، از آن مردان گیوتینی، از آن بی شرافتان و بی حالان، از آن متجددان و انقلابیان جهان نوین است.]</p>
<p style="text-align: justify;">به هر روی، شاه، که بی شک در دامن زدن به این فرهنگ دو پهلو زیستی و همواره نه سرد و نه گرم بودن بی گناه نبود، خود اش، نامدارترین شهید است که سر اش از سوی بی شرافتان بریده و به دستان مردان گیوتینی بر سینی تاریخ نهاده شد و با او، سر ایرانزمین؛ و اینک ما مانده ایم و سرزمینی به معنی اخص کلمه بی سر و بی افسر شده، آن هم در شرایطی که در سراسر جهان، کلیت تاریخ بشری به سوی قاطعیت و قطعی شدن می رود.</p>
<p style="text-align: justify;">در چنین شرایطی، ولرم بودن عین خودکشی تمدنی است، فرای این که اصولاً از روزن شخصی نیز به طبع و خیم من نمی خورد. در زندگی خصوصی و با دوستانِ همدم و نزدیک، نرم و ولرم بودن، و در زندگی اجتماعی و فرهنگی، سخت و ناشکستنی و داغ بودن، این، از روز آغاز و از همان نخستین تاتی تاتی کردن‌های ادبی و سیاسی یگانه روش من بوده است؛ [دوستان ام شاهدان و تماشاگران زندگی ام بوده و هستند، و هر آینه دوستی چیزی جز این تماشا و شهود حال دوست نیست]. به هر روی، باورِ به مرورِ زمان قعطی شده‌ی من این است که این مادر و پسر به امر ایرانزمین خائن و مجرم اند و باید مؤاخذه شوند و نه این که قربان صدقه شان رفت و عکس شان را بر سر دست گرفت و برای شان لابی کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">حمایت از این دو، که حتا از روزن عرف فرهنگ رسمی و بنجل روز نیز، به قول هیدگر، فرهنگ پیشادستی (vorhanden)، مردمانی به غایت بی مایه اند، و در عمل نیز هرگز محل سگ هم به ایراندوستان نگذاشته و نخواهند گذاشت و همه‌ی عشق شان نشست و برخاست و لاس زدن سیاسی و فرهنگی با چپ‌ها و مسلمان‌ها و انواع و اقسام تجزیه‌طلب‌های حرفه ای و فراماسون‌های داخل و خارج است، و اینک رسماً نیز خواستار تکه تکه کردن حاکمیت، یعنی تکه تکه کردن سُورِنیته و اماراتی کردن ایرانزمین شده اند، آری، حمایت از این دو، چیزی جز حمایت از تجزیه‌ی ایرانزمین نیست. مرا با چنین منجلاب و خیانتی رفت و بستی نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">از این رو دوستان لطف کرده و رعایت کنند: سیاست و فرهنگ شوخی و تفنن نیست و نمی شود بر روی زمین سست و شنی خانه ساخت. دست کم آن سیاست و فرهنگی که من برای اش زیسته و می زییم. فرای این که برای تبدیل کردن امور جدی به شوخی خود پسر و شورای اش هستند و نیازی به همکار نداشته و ندارند.</p>
<p style="text-align: justify;">در نهایت تا چندی دیگر رفته رفته، بسته به موضع‌گیری ای که دوستان خواهند داشت، همه‌ی کسانی را که هوادار مادر و پسر اند از فهرست دوستان خود پاک خواهم کرد و از کاربران برگه‌ی زرتشت نیز، می خواهیم که خود راه درست را برگزینند؛ چرا که دوستان او، بنا بر تعریف، نمی توانند دوستان من نیز باشند؛ کم شماران راستین به از پر شماران ناراست.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
