<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روشنفکری &#8211; بازيابی ايرانشهری</title>
	<atom:link href="https://iranshahrig.com/tag/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://iranshahrig.com</link>
	<description>خانه راستی، نیکی و زیبایی؛ خانه بازیابان ایرانشهر</description>
	<lastBuildDate>Thu, 29 Jun 2023 17:01:10 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/02/cropped-Logo2-32x32.png</url>
	<title>روشنفکری &#8211; بازيابی ايرانشهری</title>
	<link>https://iranshahrig.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>در ضرورت پادشاهی خواهی و این که چرا جمهوری خواهی در ایرانزمین اصولا نظریه‌ی سیاسی به حساب نمی آید</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/pr-socialpolicy/960504-2/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 26 Jul 2017 00:00:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[جستارهای مهم]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[پادشاهی خواهی]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری خواهی]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکر]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکری]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=2122</guid>

					<description><![CDATA[از مزایای روشنفکری و اهل تجدد بودن یکی نیز این است که کلیت صنعت روشنفکری به مفهوم اخص کلمه زیر بُته بار آمده است. روشنفکر، بنا بر تعریف، بدون سنت است. به دیگر سخن، یگانه سنت فکری روشنفکری بی سنتی ست. کسان بدین بی پشتوانگی و بی بتگی نیز می بالند و خود، آن را [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از مزایای روشنفکری و اهل تجدد بودن یکی نیز این است که کلیت صنعت روشنفکری به مفهوم اخص کلمه زیر بُته بار آمده است. روشنفکر، بنا بر تعریف، بدون سنت است. به دیگر سخن، <span style="color: #960000;">یگانه سنت فکری روشنفکری بی سنتی ست.</span> کسان بدین بی پشتوانگی و بی بتگی نیز می بالند و خود، آن را عامل پیشرفت و ترقی خویش می پندارند. باری، شکی نیست که سلیقه‌ی بد نیز از حقوق اولیه‌ی آدمی ست؛ لیک موضوع فرای سلیقه‌ی فردی ست و ما نمی توانیم در یک بحث تمدنی و پایه ای، بی مبنائی مفهومی را، &#8211; و کسان تمامیت بنای روشنفکری را بر همین بی مبنائی مفهومی استوار نموده اند-، ملاک و نقطه‌ی آغازین بحث قرار دهیم.</p>
<p style="text-align: justify;">این یک حقیقت است: <span style="color: #960000;">تا پیش از سده‌ی پیش که با بلوای مشروطه و پشت کردن به سنت فکری بازیابان آریائی ای چون آخوندزاده و میرزا آقای کرمانی آغاز شد و می رفت تا به نابودی کامل ایرانزمین بینجامد، ما در سراسر تاریخ هزاران ساله‌ی ایرانشهر هرگز مفهومی به نام جمهوریت نداشته ایم و هیچ یک از فیلسوفان سیاسی ایرانزمین، چه پیش از گسست قادسیه، و چه مغان پساتازش، یعنی مغانی چون پورسینا و سهروردی و مشکویه و بیرونی و امثالهم، هیچ کس جمهوریت را موضوع امر سیاست ندانسته است و سخنی در آن باب نگفته است.</span> تازه با رضا شاه بزرگ است که بحث جمهوریت به عنوان یک گزینه‌ی سیاسی و البته وارداتی و سد در سد غیر ایرانی، مطرح می شود و در نطفه نیز خفه می گردد، آن هم با فشار روحانیت حجازی. به عبارت دیگر، یگانه کسی که خواست جمهوریت بیاورد، رضا شاه بزرگ بود که در یک لحظه‌ی مشخص تاریخ در دام مشروطه چیان افتاده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">لیک ما این تلاش عملی و بدون هیچ گونه پایه‌ی فکری و مبنای نظری را، فارغ از این که فاعل امر مربوطه شخص شخیص رضا شاه است، &#8211; یعنی مطرح کننده‌ی جمهوریت نیز خود اش دوام بخش پادشاهی می گردد-، به هیچ چیز نمی توانیم گرفت، چه، چنان که گفتیم، موضوع نه ریشه در سنت سیاسی ایرانزمین داشت و نه توانست قوام گیرد. یک تب فکری و هزیان گوئی سیاسی بود که سریعا بر طرف شد و عامل امر نیز خود، ناقض تمام عیار امر گشت. به عبارت دیگر، جمهوریت صرفا با پیروزی فتنه‌ی جهانی 57 و ائتلاف تاریخی میان روحانیت و روشنفکری است که در پهنه‌ی عمل، &#8211; و اینبار نیز باز بدون هر گونه مبنای نظری و فلسفی-، <span style="text-decoration: underline;">چون یک اتفاق عارضی و بیماری غیر بومی</span> به نظام سیاسی و اجتماعی کشور تحمیل می شود. <span style="color: #960000;">ما می توانیم جمهوریت را با بیماری‌هایی مقایسه کنیم که بنیادگذاران آمریکای نوین به طور آگاهانه با پخش کردن پتوهای میکروب دار میان بومیان سرخپوست گسترش می دادند و ایشان را ده به ده نسل کشی می کردند. بیوسیستم آن بومیان، باکتری‌های اروپائی را نمی شناخت و هم از این رو، پادمیکروب اش را نیز تولید نمی کرد. نتیجه، کشتار گروهی سرخپوستان بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;">این کوشش برای قتل عام سیاسی و اجتماعی ایرانزمین از سوی روشنفکری یک امر قابل فهم است، چه، روشنفکری، با پیروی از ذات و گوهر اش، که همان بی سنتی و بار آمدن زیر بُته است، خیلی آسان توانست عارضه و بیماری سیاسی پدید آمده را از آن خود و درونی کند و نه تنها از آن، چون دیگر بخش‌های سرزمین، صدمه نبیند، بلکه در ریمنی و منجلاب پدید آمده رشد کند و ببالد. لیک روحانیت اسلامی در این واقعه خود اش خود اش را گیوتینیزه، یعنی متجدد کرد و شکی نیست که در فردای جمهوری اسلامی روحانیت دیگر هرگز در ایرانزمین وجود خارجی نخواهد داشت. کسان تمام شده اند، هم در سنت شان و هم در تجدد شان. سنت روحانیت، خلافت حجازی است و نه جمهوریت، که تجدد روشنفکری می باشد. به عبارت دیگر، روحانیت در فتنه‌ی 57 نه تنها سنت هزاران ساله‌ی سیاسی ایرانشهری را در پهنه‌ی عمل نابود کرد، که سنت سیاسی حجازیِ خود را نیز از امروز به فردا به دور انداخت و یک شبه خود را بی پدر مادر، یک شبه خود را روشنفکرینیده و نابود کرد. این به ما نشان می دهد که <span style="color: #960000;">در جمهوریت هیچ اصالتی نمی تواند به پاید، حتا اگر آن اصالت، اصالتی اهرمنی چون اصالت سنت روحانیت مسلمان باشد.&nbsp;جمهوریت یک ناکجاآباد سیاسی، یک حفره‌ی تاریک، یک سیاهچاله‌ی اجتماعی ست که هر گونه سنت، قوام فکری و اجتماعی، هر گونه تاریخ‌مندی را نابود و سر به نیست می کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;">لیک آن چه که موضوع جمهوریت را بیش از پیش جالب می کند، واقعیت عینی جمهوریت واقعا موجود است: <span style="color: #960000;">کسان حتا در فضای پساپادشاهی نیز نتوانسته اند جز به یک پادشاهی معیوب و آمیخته به خلافت و فقه حجازی دست یابند.</span> به عبارت دیگر، در پیروزی صوری شان بر پادشاهی نیز مغلوب سنت ایرانشهری و حقیقت به یغما رفته‌ی فلسفه‌ی سیاسی آریائی شده اند و امروز چیزی نیستند جز تفاله ای سیاسی و گوژ شدگی ای حقوقی که دیدن اش از دور نیز دل هر مرد دانای خودآگاه به تاریخ اندیشه‌ی سیاسی ایرانشهری را بر هم می آورد. این همه از آن روست، که همان گونه که در صدر سخن خویش گفتیم، کسان در پهنه‌ی نظر هیچ پشتوانه‌ی فکری ای ندارند و هرگز هیچ سنت فکری ای در باب جمهوریت در میهن جمشید و دارا وجود نداشته است.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #960000;"><strong>تمامی مفاهیم پایه ای سیاست، از مفهوم حق تا مفهوم دولت، از مفهوم عدالت تا مفهوم ملت، از مفهوم آزادی تا مفهوم فرد، همه و همه، تنها و تنها در ذیل فلسفه‌ی سیاسی ایرانشهری است که قابل تبیین می باشند.</strong> آن چه که کسان جمهوریت می نامند، چیزی جز باد هوا نیست.</span> ایشان هیچ در دست نداشته و امروز نیز ندارند. ما این را می دانیم و اهل فن نیز بدان آگاهند: در فلسفه‌ی سیاسی و در امر کشورداری نمی توان چونان ایزدان سامی دست در عدم کرد و به ناگاه به خلقت رسید. نیاز به سنت و پشتوانه‌ی فکری و نظری است. <span style="color: #960000;">حتا تندروترین مدرنیست‌ها نیز، برای بریدن از سنت از درون سنت عبور می کنند. نیما یوشیج بهترین نمونه است</span>: او برای فائق آمدن بر عروض، از درون عروض عبور کرد تا سپس پس از او، کسانی چون فروغ و سهروردی و اخوان برون توانند آیند؛ و در کنار ایشان، کسانی چون هوشنگ ایرانی و یا الف بامداد. به عبارت دیگر، برای &#8220;گذر&#8221; از سنت نیز، نیاز به سنت بود. لیک <span style="color: #960000;">در بحث جمهوری خواهی و کنار نهادن پادشاهی ما هرگز با چنین پدیده ای روبرو نبوده ایم و نیستیم و هم از این روست که ماحصل کار کسان، فرانکن اشتاینیسم سیاسی و اجتماعی ای است که نزدیک به چهار دهه است نظاره گر آنیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;">با توجه به آن چه که رفت، <span style="color: #960000;">ما نمی توانیم به عنوان ایرانی و پیروان سنت مغان و فیلسوفان ایرانشهری، دستگاه سیاسی ای جز پادشاهی را به رسمیت شناسیم، چه از روزن عملی و چه در پهنه‌ی نظر. این، فارغ از سلیقه‌ی سیاسی ما، یک ضرورت تاریخی و یک جبر مفهومی است. <strong>در ایرانزمین سنت سیاسی ای جز سنت سیاسی ایرانشهری موجود نیست.</strong> همی خلافت اسلامی نیز سنت نیست، چرا که خود، برآمده از حجاز و سلب سنت ایرانشهری است</span> و هم از این رو، در سراسر عمر سیاسی سرشار از تخریب و ویرانی خود در ایرانشهر، جز به ستم و ایجاد اختشاش نینجامید و هر بار نیز که در پهنه‌ی عمل توانست خود را تحمیل کند، پیشتر مجبور شد که عناصر عدیده ای از سنت سیاسی ایرانشهری را در خود جذب نماید. این‌ها واقعیت‌های انکار ناپذیر تاریخ سیاست و فکر در ایرانزمین اند.</p>
<p style="text-align: justify;">چیون، طبیعی ست که از جایگاه ایرانشهری، یعنی زمانی که مرد با هر دو پای خویش در مدار تیسپون و شوش ایستاده باشد، <span style="color: #960000;">سنت سیاسی اسلامی، یعنی خلافت، یک گسست مفهومی و یک در هم ریختگی و تازش‌مندی اجتماعی بیش نیست. جمهوریت، که حتا نسبت به همین گسست حجازی نیز خود گسستی ماساچوستی و مضاعف، به عبارت دیگر یک از همه جا بریدگی و بی جائی مطلق است، مسلما جای خود دارد.</span> پس ما نمی توانیم کسان را، شمار شان هر اندازه باشد و در پهنه‌ی سیاست امروز از هر گونه هژمونی عملی و تبلیغاتی نیز که برخوردار باشند، به چیزی گیریم. <span style="color: #960000;">جمهوریت و جمهوری خواهی یک نا-گفتمان، یک بحث مطلقا سلبی و گونه ای انگلیسم سیاسی است که ریشه در هیچ چیز جز در نیستی و بی ریشگی ندارد.</span> ما پدیده ای به نام مرد متفکر جمهوری خواه نداریم، چه، <span style="color: #960000;">جمهوری خواهی نه تنها تفکر نیست، که عینیت تفکرزدودگی و نااندیشائی ست. روشنفکری ایرانی و روحانیت پساپنجاه و هفتی، تجسم مشترک این تفکر زدودگی به شمار می روند.</span> با چیون مردمانی بنا بر تعریف نه می توان سخن گفت و هر آینه در شأن متفکرین آریائی و متولیان سنت فکری مغان نیز نیست که با کسان هم‌سخن گردند. خیر، ما با مردانی چون غزالی یا ابن رشد می توانیم در محدوده ای مشخص بحث کنیم، با خمینی و یا مصباح یزدی خیر، هیچ، با علی شریعتی و سروش خیر، هیچ در هیچ. در هیچ جا، در امر فلسفه‌ی سیاسی، با کسان نمی توان هم‌گفتار شد، چرا که ایشان گفتاری از آن خویش که پایه در سنت سیاسی ایرانزمین داشته باشد، ندارند. با کسانی که پائی در هیچ زمینی ندارند و در هیچ کجا، جز در ناکجا نه ایستاده اند، نمی توان سخن گفت. شاگردان ایشان و شاگردان شاگردان ایشان که جای خود دارند.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دمکراسی، بند مرگی که روشنفکری بر گردن گوسپند قربانی ای به نام ایران انداخته است و به مسلخ می برد! / کیخسرو آرش گرگین</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/960229/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 19 May 2017 00:00:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[بچه-انسان]]></category>
		<category><![CDATA[دمکراسی]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکری]]></category>
		<category><![CDATA[طبقه‌ی متوسط فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=2043</guid>

					<description><![CDATA[روشنفکری برای من در بهترین حالت همان نوع از دوپا است که هرمن هسه نام بچه-انسان یا Kindermenschen را بر آن نهاده بود: موجوداتی که بر عدم بالغ شدن خویش پای فشاری می کنند و با تمام نیرو از بزرگ شدن، پذیرش مسئولیت و بردن بار گران هستی سر باز می زنند. اینان، یعنی روشنفکری [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روشنفکری برای من در بهترین حالت همان نوع از دوپا است که هرمن هسه نام بچه-انسان یا Kindermenschen را بر آن نهاده بود: موجوداتی که بر عدم بالغ شدن خویش پای فشاری می کنند و با تمام نیرو از بزرگ شدن، پذیرش مسئولیت و بردن بار گران هستی سر باز می زنند.</p>
<p style="text-align: justify;">اینان، یعنی روشنفکری و دنباله‌ی اجتماعی اش همینگونه پیش بروند یکی دو یا حسین دیگر بیشتر برای متلاشی کردن کامل ایران نیاز ندارند. طبقه‌ی متوسط فرهنگی، همان معشوقه‌ی آرمانی داریوش همایون، تبدیل شده است به روبسپیر مملکت و صندوق رای، گیوتینی بر گردن ایرانزمین که هر چهار سال یکبار تیزتر اش نیز می کنند. تاریخ به ما ثابت کرده است که از صندوق رای، فرای آن که در نفس اش ستمگرانه است و در بهترین حالت دیکتاتوری رای دهندگان است بر رای ندهندگان، جز دیو و دد بیرون نیامده است. لیک برای روشنفکری و طبقه‌ی متوسط فرهنگی تنها چیزی که ارزش ندارد همان تاریخ و واقعیت است که به چرخش قلمی منکر اش می شوند و موضوع دیکتاتوری رای دهندگان بر رای ندهندگان را نیز، چنان که می دانیم، به هیچ وجه من الوجوه به روی خویش نمی آورند، تو گوئی آنان که بازی مضحک و مبتنی بر دروغ و فساد دمکراسی را قبول ندارند جزو بشریت نیستند.<br />
باری، برای توصیف رابطه‌ی روشنفکری و طبقه‌ی متوسط دمکرات با ایرانزمین چه بسا باید از شعر یک روشنفکر بهره برد که خود اش اتفاقا نسبت به ایرانزمین یک دایرة المعارف فحش بود: &#8220;ابلها مردا من عدوی تو نیستم انکار تو ام&#8221;. و به راستی نیز چنین است.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر تا امروز برخی از جوانان آریائی دارای این خوشبینی بودند که روشنفکری و طبقه‌ی متوسط فرهنگی صرفا عدوی ایرانزمین اند، با آن چه که امروز شاهد آن شده ایم باید به واقعیت برهنه و لخمی که در برابر شان سر برکشیده است تن در دهند و بپذیرند که خوش بینی شان سراسر بی بنیاد بوده است، چه، طبقه‌ی متوسط دمکرات یا بیگ مک خواران فرهنگی، و راهنمایان معنوی و فکری اش، یعنی همان چیزی که ما مافیا یا صنعت روشنفکری می نامیم و اسلام نه با روحانیت، که با همین‌هاست که بر سر پا مانده است، چیزی جز انکار برنامه مند ایران و ایرانیت نیستند. این‌ها یک محله‌ی ماساچوست و نیویورک را به سد تخت جمشید و تیسپون نمی دهند، این یک واقعیت است.</p>
<p style="text-align: justify;">در نهایت باید درک کرد که با دمکراسی تنها می توان به مجلس ختم ایران و تشییع جنازه‌ی فرهنگ ایرانشهری رفت، روشنفکری و طبقه‌ی متوسط بیگ مک خواران فرهنگی بنا بر تعریف متولیان دمکراسی و تششیع کنندگان فرهنگ و تمدن ایرانشهری اند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">چنان که هماره گفته ایم، مافیای روشنفکری هرگز بخشی از راه حل نبوده و نیست، بلکه هسته‌ی مرکزی خود مشکل است و ما ایران را، این مقدس ترین کشور اهوراداده را با دیسکورس و گفتمان و یاوه‌های تولید شده در مجالس روشنفکری نمی توانیم از ابتذال دمکراتیکی که بدان دچار شده است به در آوریم. بی هیچ تردیدی نیاز به یک کودتای آریائی است و نیاز به پوئیدن راه آزادی و رهائی با شتاب و استواری تمام، راهی، که تنها و تنها با چکمه و پوتین پوئیده می شود.</span></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کانون نویسندگان ایران باید پوزشن بخواهد، از ایران و از نویسندگی / کیخسرو آرش گرگین</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/930615/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Sep 2014 00:00:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[نقد و بررسی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[روحانیت]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکری]]></category>
		<category><![CDATA[کانون نویسندگان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1122</guid>

					<description><![CDATA[تاریخ را نخبگان و سرامدان می سازند، مردم، توده، ویس، ائیریمن، خامه، دهیو، کاره، رم، پایرم، یا هر مفهوم دیگری را برای بازشناسی «همگان» برگزینیم، در شکل‌دهی تاریخ، یعنی آن چه که مغان ماهروز اش می نامیدند، همواره نقش پائین دست داشته و دارند. این پائین دستی، یک ارزش‌گذاری وجودی نیست؛ توصیف یک وضعیت است؛ [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تاریخ را نخبگان و سرامدان می سازند، مردم، توده، ویس، ائیریمن، خامه، دهیو، کاره، رم، پایرم، یا هر مفهوم دیگری را برای بازشناسی «همگان» برگزینیم، در شکل‌دهی تاریخ، یعنی آن چه که مغان ماهروز اش می نامیدند، همواره نقش پائین دست داشته و دارند. این پائین دستی، یک ارزش‌گذاری وجودی نیست؛ توصیف یک وضعیت است؛ اشمرشن و وانمود یک ایستار، و نه بیش. کانون نویسندگان ایران یکی از اثرگذارترین نهادهای سرامدان ایرانی در عصر نوین بوده است، هم اگر رسماً ممنوع بوده و یا نبوده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">نقش کانون و کانونیان در انقلاب اسلامی، امری ست به همان اندازه کانونی که انکار ناپذیر، نقشی که &#8220;شب‌های گوته&#8221; تنها یکی از اوج‌های آن است. در کنار مساجد و حسینیه‌ها، که هر دو جزو دیرندترین خانه‌های تیمی ایران پساتازشن اند، کانون نویسندگان، به مثابه‌ی خانه‌ی دیوان مدرن و نو روا، دیگر نهاد پایه ای انقلاب اسلامی بود.</p>
<p style="text-align: justify;">آن‌ها، دیو-دبیرانِ نو روا، انقلاب را می خواستند، چه در کالبد اسلامی اش، و چه در کالبد سوسیالیستی اش؛ اما در هر صورت، آن چه که از ژرفنای جان می خواستند برچیدن نظام پیشین و جا نشینی آن با نظامی نوین و انقلابی بود، هم اگر دریائی از خون بهای اش باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">این که در نهایت کلیت چپ ایرانی با اسلام هم صدا و هم بانگ شد، و همه‌ی سوسیالیسم علمی خود را در اسلام انقلابی دید و یافت، چیزی جز تأیید این امر نیست که کسان، در کنار حجازیان، پدر معنوی انقلاب بودند، هم اگر پس از پیروزی، به زیر کشیده و له شدند.</p>
<p style="text-align: justify;">به باور من <span style="color: #960000;">روشنفکری ایرانی، که کانون نویسندگان یکی از پیکرینشن‌گاه‌های بنیادین اش است، در نفس اش یک صنعت است، و در هسته ای ترین بیان اش، در کنار بازار و روحانیت، یک مافیای تمام عیار. روشنفکری هرگز نه با روشنی، و نه با تفکر، هیچ رفت و بستی نداشته و ندارد؛ [که] اصولاً از روشنی و آفتاب بی زار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #960000;">روشنفکری ماشین تولید تاریکی و نادانی بوده است؛ ماشین تولید مفاهیم گیوتینی. جغرافیائی معنوی که در آن، «الف» ایران به «عین»، که در آن، آری، ایران کمر اش خم، و به «عیران» مبدل شده است؛ و این «عین» چیزی جز شکم دیو نیست. روشنفکری، و در کنار او، روحانیت، دو تیغه‌یِ یک کارد اند: کاردِ فرو نشسته بر تن نازک آرای ساقه گلی، به نام ایرانشهر.</span></p>
<p style="text-align: justify;">در خوش‌بینانه‌ترین رویکرد، موضوع روشنفکری، «ایران حقوقی» بوده است و نه «ایران وجودی»؛ لیک هم این ایران حقوقی را نیز زندان خلق ها نامیده است و قفسی که باید ویران اش کرد، و تا جائی که توانسته و دست اش نیز رسیده، کرده است. <span style="color: #960000;">این روشنفکری بوده و هست که دانشگاه ایران را سترون، دانشجوی ایرانی را سرگردان جهان، و تفکر را تا سطح ژورنالیسم پائین آورده و آن را، یعنی تفکر فرودیسیده به ژورنالیسم را، تبدیل به یک صنعت همه‌جاگیر کرده است.</span> این روشنفکری بوده و هست که فکر و مِنیدن را در ایران، در مهد اندیشه و تفکر مشرق زمین، به ترجمه، و ترجمه و پای خوانی را به «ویرانسرای معنا»، به «بی چم سرا» مبدل کرده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #960000;">روشنفکری یک بن بست، یک فضای بسته است، یک بنگاه معاملاتی، یک قفس تاریک و تهی از دانائی و بزرگی و شکوه، تهی از عشق و دل بستگی به مفهوم ایران. روشنفکری، در نژاده‌ترین نمود اش یعنی دگردیسی وجود به حقوق، و در عام‌ترین بیان اش، یعنی با هر دو پا بیرون از شوش و تیسفون ایستادن و به ایرانشهر تف کردن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #960000;">تلفات معنوی و فرهنگی ای که روشنفکری، و بدین میانجی، کانون نویسندگان ایران بر دست ایران و ایرانی گذاشته است، بی مرز است و شکی در اش نیست که روحانیت مدرن را هرگز توان به جا آوردن کمینه ای از آن نیز نبوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;">روشن است: روشنفکری را، به مثابه‌ی پیکرینشن تعطیلی، نمی شود تعطیل اش کرد، او، همچنان که هر بلای طبیعی دیگر، هست، و خواهد بود؛ <span style="color: #960000;">اما می شود با او پیکار کرد، می شود نام اش را و نمود اش را، واشکافت و هسته‌ی تاریک درون اش را، دیوانگی اش را، آشکار کرد. می توان در چشم او، چنان که در چشم هر دیو دیگر، نگریست، و با آوای بلند نه گفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;">روشنفکری، و به طریق اولی، کانون نویسندگان، به مثابه‌ی یکی از معماران انقلاب اسلامی باید از ایران و از نویسندگی، که هدیه‌ی بغان به مردان بوده و هست، پوزشن بخواهد، این پوزشن، کمینه‌ی پاسخوری و توزشن هنبازی در جنایتی فرهنگی و سیاسی با ابعاد انقلاب اسلامی است. آیا او شرافت چنین پتت و پوزشن خواهی ای را خواهد داشت؟ آیا در برابر مردان و بغان بر خواهد خاست و پتت خواهد کرد؟</p>
<p style="text-align: justify;">دلایل عدیده و بسنده داریم که سراسر به چنین امری بی امید باشیم، با این همه، بی شرافتی مبدل شده به برنامه را نیز باید با نام اش آواز داد، کانون نویسندگان را، روشنفکری را، با نام اش، باید آواز داد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نگاهی به انکار مفهوم ایران و عدم اندیشه‌ی انتقادی در سنت روشنفکری / کیخسرو آرش گرگین</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/930311/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Jun 2014 00:00:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[نقد و بررسی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکری]]></category>
		<category><![CDATA[سنت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=608</guid>

					<description><![CDATA[یکی از مفاهیم میانی روشنفکری ایرانی اندیشه انتقادی بوده است؛ اگر بر آن باشیم تا اندیشه انتقادی را خارج از تعارف های معمول اهل ترقی و اصحاب مدرنیته اندازه گیری کنیم (آیلرز فهم را ایرانی و عربی دخیل می دانست و از ریشه‌ی «ما»: اندازه گیری کردن؛ به سنج با پیمان: پئیتی+ما) با چیزی که [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یکی از مفاهیم میانی روشنفکری ایرانی اندیشه انتقادی بوده است؛ اگر بر آن باشیم تا اندیشه انتقادی را خارج از تعارف های معمول اهل ترقی و اصحاب مدرنیته اندازه گیری کنیم (آیلرز فهم را ایرانی و عربی دخیل می دانست و از ریشه‌ی «ما»: اندازه گیری کردن؛ به سنج با پیمان: پئیتی+ما) با چیزی که بتوانیم آن را انتقاد بنامیم، در سنت روشنفکری ایرانی رو به رو نمی شویم؛ اندازه گیری جهان بیرون با ابزار خرد، نیاز به تعریفی از خرد دارد که آن نیز، در دستگاه عریض و طویل روشنفکری جای اش اگر کاملا خالی هم نباشد، اما بی هیچ شک حتا نیمه پر نیز نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">موضوع بسیار گسترده تر از آن است که در نگاه نخست به نظر می رسد: روشنفکری، اصول اولیه‌ی انتقاد را نیز به جا نیاورده است؛ در ایران، نمی توان انتقادی اندیشید، اگر دست کم تعریفی مقدماتی نیز، از مفهوم ایران در اختیار نداشت؛ تمام آن چه که روشنفکری از مفهوم ایران به دست داده است، برایندی بوده است از دیسکورس مارکس و ویتفوگل: استبداد شرقی و شیوه‌ی تولید آسیایی؛ بعدها چند مفهوم ماکس وبری را نیز بر آش هفت جوش خود افزودند و سلطانیسم سلطانیسم که بر دهان کسان جاری ست از همین جا برخاسته است؛ حال آن که هیچ کدام از سه فرد نام برده، نه مارکس، نه ویتفوگل، نه وبر، حتا یک خط نیز از زبان های شرقی را نمی توانستند بخوانند؛ این مانند آن است که بخواهیم حافظ شناسی کنیم، اما فارسی ندانیم! یا نیچه شناسی کنیم، که می کنند، و آلمانی ندانیم، که نمی دانند! باری، اگر روشنفکری جدی می بود، که نبوده و نیست، حتا نیم خط از یاوه های این سه استاد ژرمن را نیز به چیزی نمی گرفت؛ پاتریشیا کرون، که لزوما نباید حرف های اش را جدی گرفت، اما یک حرف بسیار جدی زده است: می گوید کل مباحث ماکس وبر در مورد شرق را باید در سطل آشغال ریخت؛ آیندگان، در مورد مباحث دست چندمِ برامده از مباحث وبر چه خواهند گفت؟</p>
<p style="text-align: justify;">به عبارت دیگر، روشنفکری ایرانی، تا خرخره فرو رفته در آن محلول نه چندان خوش بویی است که مرحوم ادوارد سعید شرقی شناس می نامد. همانطور که می بینیم، حتا نیازی نیست که به راه های دورتر برویم و مثلا بپرسیم تعریف روشنفکری از مفاهیمی چون انسان، حق، طبیعیت، خرد، زیبایی، زشتی و از این دست چیست؟ روشنفکری، از آن رو که در نسبت سلبی با مفهوم ایران به سر برده است، و در اینجا کاملا رفتاری متقیانه و اسلامی از خود بروز داده است، اصولا نیازی ندیده است که به بحث شناخت ایرانشهر به مثابه‌ی یک مفهوم تاریخی دخول کند؛ شرق، برای اسلام، که خود از مغرب، یعنی حوزه‌ی حجاز-اورشلیم می آید، حوزه‌ی جهل است و برای روشنفکری، حوزه‌ی انجماد اندیشه و امتناع از هر گونه تفکر، و ایران، به طریق اولی، بخشی از انجامد و امتناع و جاهلیه و مجوسیت. کسان تا جایی پیش رفته اند که زرتشت را بنیادگذار نپرسیدن و نیدیشیدن نامیده اند و هخامنشیان را، بنیاد گذار دولت دینی! به ذهن اجنه نیز چه بسا چنین افاضاتی نرسد، اما روشنفکری روی اجنه را نیز کم کرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">در کل، کسان، در نسبت با مفهوم ایرانشهر، از دور نه ای گفته اند و یا به قول عالیجناب شاملو، یکی نع از خود صادر کرده اند و گذشته اند؛ ولی اگر بخواهیم حقیقت را بر زبان آوریم، تعیین جایگاه مفهوم ایران در دیسکورس روشنفکری، چیزی در حد فحش و ناسزا بوده است؛ دست کم مسلمان ها، ایرانیان را کافر و مجوس می دانند، اما روشنفکری حتا این ارتباط معکوس را نیز قائل نشده است!</p>
<p style="text-align: justify;">ایران و ایرانگی، اگر پدیدار شناسی مفهومی بکنیم، در حد یک آک و آهو بوده است، در حد یک امر شرم آور، یک نوع پشیمانگیِ تاریخی، یک لکِ روی لحاف که از دوران دوشیزگی و بکارتِ از بین رفته بازمانده است؛ کسان چندش شان می شود، می شد، هنوز هم می شود. موضوع، جنبه های روانی ناگواری دارد و روی هم رفته می تواند ذیل مفهومی تبیین شود که من «توابیت تمدنی» نامیده ام؛ و این همان مفهومی است که امر مشترک هر دو بال روشنفکری می باشد: هم روشنفکری دوازده امامی و هم دکتر قراضه های جهان مدرن؛ مفهوم قراضه را اخلاقی و برای تحقیر کسان به کار نمی برم، خیر، آن ها واقعا اهل قراضه و اوراق کردن بوده و هستند: اوراق کردن کالبد تاریخی ای به نام ایرانشهر؛ یک سری مفاهیم کُلنگی ساخته اند و به جان فرهنگ و تاریخ ایران افتاده اند.</p>
<p style="text-align: justify;">به محبوب همیشگی روشنفکری نگاهی بیندازیم، یعنی به سیاست که یکی از دوست داشته شده ترین مباحث روشنفکری بوده است؛ ولی به راستی تعریف سیاست چه بوده است نزد اهل ترقی؟ در ایران، چه کسان را خوش افتد و چه نه، نمی توان به آستانه‌ی مفهوم سیاست نیز نزدیک شد، اگر شناخت جامعی از مفهوم شهریاری نیک، که در ادب سیاسی مغان «نیک خدائی» نامیده می شد، نداشته باشیم. روشنفکری با چند شعار ضد رضا شاهی از کنار کل ماجرا گذشته و خیال خود را راحت کرده است، عالیجناب شاملو هم، که به مثابه‌ی ابرمرد روشنفکری عمل کرده است، در عمیق ترین اظهار لحیه ای که کرده است، فردوسی را حرام زاده، کاوه‌ی آهنگر را شعبان بی مخ و ضحاک را یک انقلابی طراز اول جامعه‌ی بی طبقه‌ی پرولتری معرفی کرده است؛ (بهرام بیضائی در اثر خود، «هزار افسان»، از خجالت استاد در آمده است).</p>
<p style="text-align: justify;">یک قرنی می شود که روشنفکری از تباین میان سنت و تجدد سخن گفته است؛ مسلمان ها «جاهلیه» یِ خود را دارند، روشنفکران هم «سنت» خود را، اصل اما یکی است، در حقیقت روشنفکری مفهوم سلبیِ سنت را از روی مفهوم جاهلیه یِ مسلمان ها، یا همان مفهوم پاگان و پاگانیسم که آبای مسیحی به فلاسفه‌ی یونانی اطلاق کردند برگرفته است؛ به عبارت دیگر، بر خلاف نظر بلومنبرگ، که مدرنیته را حاصل گسست می دانست، گسست آن چنان بزرگی نیز رخ نداده است، بلکه ما با یک جابجایی کاربردی روبروئیم و نه یک گسست مفهومی.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">خود یونانی ها ید طولائی داشتند در این امور؛ آن ها مفهوم بربر را داشتند که از سوی رومی ها بسیار پر رنگ تر شد: در آنسوی دیوارهای پُلیس، جهان بربریت آغاز می شد. این مفهوم سلبی از آتن، با مفهوم گوئیمِ یهودی که در اورشلیم نضج گرفت، آمیخته شد، و کل آن چیزی که سپس در یکی دو سده‌ی اخیر ذیل ثنویتِ مدرنیته-سنت در اروپا مشاهده کرده ایم، و روشنفکری جز گرته‌برداری ناشیانه از آن کاری نکرده است، ادامه‌ی منطقی همان ائتلاف تمدنی میان آتنِ ارستویی با اورشلیم یهودی-مسیحی است.</span><br />
<span style="color: #ff0000;">این همان چیزی است که اسلام را نیز، به مثابه‌ی دستی برامده از اورشلیم، و مثابه‌ی یهودیت سوم، بعد از مسیحیت به مثابه‌ی یهودیت دوم (نک. صادق هدایت، شک و گمان شکن، مردان فرخ)، به بخشی از تاریخ غرب مبدل می کند و من کلیت آن را، ذیل مفهوم «اسکندریسم ابراهیمی» می شناسم.</span></p>
<p style="text-align: justify;">فقط با عنایت به این پیشینه‌ی مفهومی است که می توان امپریالیسم دمکراتیک آمریکا را درک کرد، این همان بلایی ست که آتن بر سر جزایر آورد و یکی پس از دیگری استعمار و کلونیزه شان کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">ایرانی ها هم مفهوم انیران را داشتند، اما این مفهوم، بر خلاف آن چه که شرق شناسی مدعی می شود، ربطی به مفاهیم سلبی ای چون گوئیم، مجوس، عجم، جاهلیه، سنت، و از این قبیل نداشت، انیر به کسی می گفتند که سدره و کُستی نبسته است، جز این، بار حقوقی دیگری نداشت؛ شیرین، ملکه‌ی ایران بود، اما انیر بود؛ شوشاندخت، مادر بهرام گور، یهودی و انیر، اما ملکه‌ی ایرانشهر بود؛ بسیاری از دبیران بلند پایه، انیر بودند، همچنان که بسیاری از شهروندان که شاهنشاه، به مثابه‌ی شاه ایران و انیران، موظف به حمایت همه جانبه از آنان به عنوان شهروندان امپراتوری بود؛ به عبارت دیگر، مفهوم آریاییِ انیر، با مفاهیم یاد شده در اسکندریسم ابراهیمی، از بُن، جُدگوهر بودند و هستند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">ثنویت دمکراسی-دیکتاتوریِ کنونی، که روشنفکری بیرون از آن نمی تواند بیندیشد، بخشی از همان اسکندریسم ابراهیمی یاد شده است که اسلام نیز، در هفت اندام پیکر اش، بخشی از آن است. با برامدن بلوای بزرگی به نام انقلاب فرانسه، و گیوتینیزه کردن آن خُرده‌ریزی که از جهان باستان مانده بود، روح ارستوئی-یهودی بطور کامل بر آن نیمه روحی که در قالب پلاتونیسم و مهرگرایی رومی بازمانده بود، چیره شد؛ روشنفکری، برامده از روشنگری، حامل همین روح تاریک است و با تولید انبوه مفاهیم گیوتینی، دو سده ای هست که جهان را به دلخواه قاچ می کند؛ امروز نیز تبدیل به شبکه ای شده است جیره خوارِ نظام حاکم و کار اش، چیزی نیست جز مشروعیت بخشی به همان نظامِ گیوتینی برامده از انقلاب فرانسه، یعنی دمکراسی.</span></p>
<p style="text-align: justify;">در غرب، تلاش شد تا ذیل یک پروژه‌ی شرافت‌مندانه که به gegenaufklärung یا ضد روشنگری مشهور است و بخشی از ایده آلیسم آلمانی نیز جزو آن است، اندکی از آب های هدر رفته را به جوی بازگردانند؛ میسر نشد، و مسیر انکار ادامه یافت، تا همین امروز.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333399;">صحبت انکار شد، این بلند فکر کردن را با کلامی از منکر بزرگ، عالیجناب شاملو به پایان ببریم، که ذیل نوروز قلمی کرده است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333399;">&#8220;من هر چه فکر می کنم به این نتیجه می رسم که اگر این روز به مناسبتِ فاجعه ایی جشن گرفته شده است که دو هزار و پانسد سال بر خلق هایِ ایران گذشته، نه فقط مطلقاً جشن گرفتن نه دارد، بل که بهتر است به عنوانِ نامبارک ترین روزِ تاریخِ ایران، روزِ عزایِ ملی اعلام شود.&#8221; (نک. دشمنی با فرهنگِ ایران، علیِ سجادی، ره آورد، شماره یِ 53، بهارِ 1379، ب. 80)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333399;">این سخنان عالیجناب را مقایسه کنیم با فتوای حجت بزرگ مسلمانان، امام محمد غزالیِ معروف که خواهان مندرس شدن اظهارات مجوس است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333399;">&#8220;و اما صورتِ حیوان حرام است، و آن چه برایِ سده و نوروز فروشند چون سپر و شمشیرِ چوبین و بوقِ سفالین، این در نفسِ خود حرام نیست، ولیکن اظهارِ شعارِ گبران است که مخالفِ شرع است و از این جهت نه شاید بل که افراط کردن در آراستنِ بازار به سببِ نوروز و قطایفِ بسیار کردن تکلف هایِ نو ساختن برایِ نوروز نه شاید، بل که نوروز و سده باید که مندرس شود و کسی نامِ آن نه برد: تا گروهی از سلف گفته اند که روزه باید داشت، تا از آن طعام ها خوردن نه آید، و شبِ سده چراغ فرا نه باید گرفت تا اصلا” آتش نه بیند، و محققان گفته اند روزه داشتنِ این روز هم ذکرِ این روز بود، و نه شاید که نامِ این روز برند به هیچ وجه، بل که با روزهایِ دیگر برابر باید داشت، و شبِ سده هم چنین، چنان که از او خود نام و نشان نه ماند.&#8221; (کیمیایِ سعادت، امام محمدِ غزالی، احمد آرام، پ. نخست، ب. 478-479؛) و مسلما نمی توان از انکار سخن گفت، و از معلم بزرگ انقلاب اسلامی، آیت الله مطهری یادی نکرد:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #333399;">&#8220;آتش روشن کردن شعارِ آتش پرستان است. از رویِ آتش پریدن در چهارشنبه‌یِ آخرِ سال در اسلام بویِ کفر می دهد. «سرخیِ تو از من زردیِ من از تو» در اسلام شرک و کفر است. این ها شعارِ آتش پرست هاست. اسلام برایِ مبارزه با این ها آمده. اسلام دینِ اذان و دینِ لااله الّاالله است.&#8221; (نک. مجموعه آثارِ استاد شهید مطهری، ج. 25، ص.387).</span></p>
<p style="text-align: justify;">همانگونه که می بینیم، اسکندریسم ابراهیمی، و توابیت تمدنی برامده از آن، سنت مشترک دو بال روشنفکری است؛ در نهایت اما، مدرنیته برای من، در ایران، با اسلام و با گسست قادسیه شروع می شود؛ اگر ایران را سنت بگیریم، که هست، مدرنیته، به عنوان یک گسست مفهومیِ مطلق از سنت، یعنی از ایران، چیزی جز اسلام نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">بدین میانجی، مدرنیته، بخشی از مفهوم تباهی و زوال است؛ هراس ایرانیان از امرِ نو، در چنین تاریخی از امر مدرن ریشه دارد؛ و لازم به ذکر است که کار هنری عالیجناب شاملو متعلق به بستر دیگری است که بیشتر حاصل ناخودآگاه روح شاعر است، در آن جاست که اتفاقا شاملو، چون بسیاری دیگر از رفقای چکامه سرای اش، بسیار نیز ایرانی می شود و دنباله روی روح حماسی فردوسی و یشت های اوستایی، چون مهریشت؛ این، بحثی جداگانه است که به &#8220;کار روشنفکری&#8221; کسان ربطی ندارد و مقوله‌ی هنر را باید مستقل بررسی کرد.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
