<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زبان و ادب &#8211; بازيابی ايرانشهری</title>
	<atom:link href="https://iranshahrig.com/category/pr-articles/pr-literature/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://iranshahrig.com</link>
	<description>خانه راستی، نیکی و زیبایی؛ خانه بازیابان ایرانشهر</description>
	<lastBuildDate>Sun, 08 Jun 2025 21:29:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/02/cropped-Logo2-32x32.png</url>
	<title>زبان و ادب &#8211; بازيابی ايرانشهری</title>
	<link>https://iranshahrig.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>همان اهریمن است الله&#8230; / مهدی اخوان ثالث</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950429/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 19 Jul 2016 00:00:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[زبان و ادب]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=934</guid>

					<description><![CDATA[سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان به مستان می انگور حدها می زنند آنان که از کبر و غرور و مکر سرمستند، حافظ جان خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را خدا داند که بس نا مردم و پستند حافظ جان [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span class="null">سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان</span></p>
<p><span class="null">خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان</span></p>
<p><span class="null">به مستان می انگور حدها می زنند آنان</span></p>
<p><span class="null">که از کبر و غرور و مکر سرمستند، حافظ جان</span></p>
<p><span class="null">خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را</span></p>
<p><span class="null">خدا داند که بس نا مردم و پستند حافظ جان</span></p>
<p><span class="null">خدا کی نان جان با شرط ایمان می دهد کس را</span></p>
<p><span class="null">چرا اللهیان این را نه دانستند حافظ جان</span></p>
<p><span class="null">خدا ما را از این الله اهریمن رها سازد</span></p>
<p><span class="null">یقین اهریمن و الله همدستند حافظ جان</span></p>
<p><span class="null">همان اهریمن است الله و در این شک نه دارم من</span></p>
<p><span class="null">گواه ام ایزدی ایرانیان هستند حافظ جان</span></p>
<p><span class="null">ببين شب ها چه تاریک است زیر پرچم الله</span></p>
<p><span class="null">ببین مردم چه بدبخت و تهی دستند حافظ جان</span></p>
<p><span class="null">سلامی کن به خیام آن ابرمرد از من مسکین</span></p>
<p><span class="null">به گو پَستان در میخانه ها بستند حافظ جان</span></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آوانمایی بسيار ديدنى از روز افتتاح راه آهن توسط شهریار رضاشاه بزرگ</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/rezashah-rahahan/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 29 May 2016 00:00:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[زبان و ادب]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=758</guid>

					<description><![CDATA[به روزگار پهلوی، که روزگار شکفتن است و خانه روفتن؛ به روزگار پهلوی که هر روزمان یک نوروز است؛ به روزگار پهلوی که روشن است از امواج خزر تا دهانه‌ی هرمز؛ سخن نگوییم از تاریکی‌ها که گفته‌اند سخن گستران این سرزمین: یاد شب در حضرت خورشید شرط ادب نیست.جمشید، خورشید ایران بود؛ خداوند بزرگ روشنایی‌ها [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>به روزگار پهلوی، که روزگار شکفتن است و خانه روفتن؛ به روزگار پهلوی که هر روزمان یک نوروز است؛ به روزگار پهلوی که روشن است از امواج خزر تا دهانه‌ی هرمز؛ سخن نگوییم از تاریکی‌ها که گفته‌اند سخن گستران این سرزمین: یاد شب در حضرت خورشید شرط ادب نیست.<br>جمشید، خورشید ایران بود؛ خداوند بزرگ روشنایی‌ها را به او سپرد؛ چندین هزاره در آتش دل سوختیم تا پیشاپیش عروسان اندیشه‌ی انسان، مشعل‌های همیشه روشن برافروختیم. ما فرزندان ایران و مشعلدار تمدن انسانیم. ما آفریدگار تاریخیم؛ ما ایرانیم. ایران، این سرزمین هزاره‌های روشن.<br>آن‌روز که خورشید در آسمان ایران فرو می نشست؛ آن‌روز که گل‌های همیشه بهار ایران می پژمرد؛ آن‌روز که یک ملت جز یاد گذشته‌ها چیزی به یاد نداشت؛ آن‌روز که خاموش بود تخت جمشید و دشت مرغاب؛ آن‌روز که در زیر غبار اندوه بود شاهنشاه نامه‌ی سردار توس؛ آن‌روز که تنها مانده بودند سعدی‌هایمان، حافظ‌هایمان و فردوسی‌های این سرزمین اندیشه و خرد؛ آن‌روز که دل‌های آشنا بیگانه بودند در سرزمین آشنایی‌ها؛ آن‌روز که یک ملت در انتظار خورشید بود؛ با نام تو ای شاهنشاه بزرگ، با نام تو ای رضاشاه کبیر، خورشید ایران از درون آرزوهای یک ملت بر آمد. تو برآمدی و تو گفتی که نمی میرد آن ملت که کوروش‌ها در سینه دارد.<br>کورش کیست؟ آن داریوش.. کوروش کیست؟ آن اردشیر.. کوروش کیست؟ آن نوشیروان.. کوروش کیست؟ آن یعقوب، پسر لیث، که زادگاهش سیستان است.. کوروش کیست؟ آن شاه که برخاست از سرزمین زیاریان، از سرزمین دیلمیان، از الاشت مازندران، او شاه شاهان، رضاشاه، فرزند ایران [است]. ایران، این سرزمین هزاره‌ها؛ ایران، این سرزمین کوروش‌ها؛ ایران، این سرزمین خورشید؛ ایران، این سرزمین آتش‌های همیشه روشن، این سرزمین نور، این سرزمین راز، این سرزمین خرد&#8230;<br>به روزگار پهلوی، که روزگار شکفتن است و خانه روفتن؛ به روزگار آریامهر ایرانزمین که هر روزمان یک نوروز است؛ که روشن است خانه‌ی کارگر؛ که روشن است کاشانه‌ی روستایی؛ که روشن است کاخ‌های سرافراز ایران از نیاوران تا جزیره‌ی کیش؛ که روشن است از امواج خزر تا دهانه‌ی هرمز؛ سخن نگوییم از تاریکی‌ها که گفته‌اند سخن گستران این سرزمین: یاد شب در حضرت خورشید شرط ادب نیست.<br>خداوندا! به ما آن شایستگی بخشای که فرمان بریم به بایستگی یادگر ایران را؛ و پاس دارد در پرتو رحمتت، ای یادگر آسمان‌ها!<br>سرافراز ایران و سنگرهای سربازانمان پر گل باد. نوروزمان پیروز و هر روزمان یک نوروز.</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>گفتار اول: نگاهی به آرامش دوستدار به انضمام نامه‌ای از او از آلمان، آوریل ۱۹۶۲، به جلال آل احمد</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/aramesh_doustdar_p1/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 22 Dec 2015 16:55:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[زبان و ادب]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://iranshahrig.com/?p=4030</guid>

					<description><![CDATA[پرداختن به روشنفکری پرداختن به تباهی است، هم در بعد مفهومی آن و البته، در پیکریافتگی اش نیز. از شهریور بیست تا به امروز، که تبعید دمکراتیک رضا شاه توسط جهان آزاد از شرافت گسستی به همان اندازه معنی دار که ذایل کننده بزرگ ترین معنی ها پدید آورد، ما با چهار روشنفکر اعظم در [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>پرداختن به روشنفکری پرداختن به تباهی است، هم در بعد مفهومی آن و البته، در پیکریافتگی اش نیز. از شهریور بیست تا به امروز، که تبعید دمکراتیک رضا شاه توسط جهان آزاد از شرافت گسستی به همان اندازه معنی دار که ذایل کننده بزرگ ترین معنی ها پدید آورد، ما با چهار روشنفکر اعظم در آسمان پر ستاره ی روشنفکری روبروئیم که من آنان را «کاهنان اربعه» یا «خلفای راشدین روشنفکری عیرانی» می دانم، عیرانی و نه ایرانی، چرا که روشنفکری، چنان که کلیت مدرنیته، چیزی جز عین‌شدگی الف ایرانشهر نیست: یک خمیدگی و انحنا در همه‌ی مبانی و اصول. <br><br>دو تن اول، متعلق به نیمه‌ی نخست این دوره‌اند و در این میان فرمان گرفته و درگذشته‌اند، یعنی آل احمد و شریعتی، و دو تن دوم، یعنی دوستدار و فرزند معنوی او، طباطبائی، هنوز در قید ممات فکری و حیات سلبی و مرسوم روشنفکری به سر می‌برند: امتناع از مفهومی به نام ایرانشهر. رابطه‌ی ایران و روشنفکری رابطه‌ی دیو است و اهوره. آن جا که روشنفکری هست، ایران نیست، و آن جا که ایران نیست، روشنفکری هست.<br><br>لیک، آن چنان که حتا تاریکی دوزخ نیز، همانطور که ارداویراف به ما نشان می‌دهد دارای طبقه‌بندی و درجه‌ی غلظت متفاوت است، در میان این چهار تن نیز، اگر ملاک را تهی بودن از مینوی ایرانشهر و یا خارج بودن از آن چیزی بدانیم که من آن را «مدار تیسپون» می‌نامم، دوستدار بی شک جایگاه بارزتری دارد و به همان میزان، روشنفکرتر از سه خلیفه‌ی دیگر است. او به واقع آن چیزی ست که می توان روشنفکر روشنفکران اش نامید: عینیت سلب و نمودی از انجماد فکری مطلق. یک انکار رفیع و بر هم چیده، استوار شده بر یک بی‌سوادی برنامه‌مند و البته شیک، که اگر چه جرم نیست، لیک هنگامی که با اعتماد به نفسی به نمایش همگانی گذاشته می شود که نمی توان برایش همتائی جست، آن گاه دیگر نه خنده آور، که رقت انگیز می‌شود. <br><br>و البته باید متذکر شد که موفقیت نظری و اجتماعی او درست از همین روست. حقیقت این است که امت روشنفکری، &#8211; شما می توانید نامش را توده‌ی روشنفکری نهید، هیچ تغییری در ماهیت امر پدید نمی‌آید-، در جست و جوی مرجعی شیک و قابل عرضه‌ی همگانی است که به ایران فحش های آبدار به دهد، دوستدار این شغل شرافتمندانه را با استادی و شیکی تمام انجام می دهد، بی آن که حتی لحظه‌ای چون برادر معنوی‌اش ناصر پورپیرار در ذوق بزند. بالطبع واکنش طبقه ی پرولتاریای روشنفکری روشن است: تشویق همگانی و پای بر زمین کوبیدن، آن چنان که قهرمانان هماره عصبی و در مرض جنون داستان های داستایفسکی بدان خو دارند، و در نتیجه، تولید حالتی شدیدا روحانی که به خلسه‌ای عارفانه و ایستاده در آستانه‌ی انزال می‌زند. اکنون بیش از دو دهه است که روشنفکری نسبت به شطحیات رهبر معنوی‌اش در یک چنین خلسه‌ی عارفانه‌ای به سر می‌برد و البته انزال آن گونه که باید و شاید هنوز رخ نداده است. پس، می توان امیدوار بود.</p>



<p>اگر برهان وجودی یا همان چرابود روشنفکری را انکار برنامه‌مند ایرانزمین به جای آوریم، در حقیقت دوستدار تحقق یافتگی تام، یا آن گونه که مغان می‌گفتند، ”پیداگینیدگی بُوَندَگ“ روشنفکری به شمار می‌رود. دوستدار دارای این فضیلت است که نسبت به سه خلیفه‌ی دیگر، به مراتب از سواد و دانش کمتری برخوردار باشد. لیک این، یعنی تُنُک-آگاهی و تنگی دیدار، هنگام که سوبژه‌ی مربوطه یک روشنفکر باشد، به هیچ وجه یک سد و یا مانعی برای صعود حتا به متعالی‌ترین درجات پنداشتنی نیست. بر عکس، در مکتب روشنفکری، بی‌فروغی اندیشمندانه همراه با اَ-دانی و دوشآگاهی یک فضیلت ذاتی و عاملی برای پیشرفت و درنوشتن بالاترین قله‌ها به شمار می‌رود، به ویژه اگر فرد مورد نظر از استعداد تآتری بسنده برخوردار باشد. امری که در مورد دوستدار دست کم در حد یک هنرمند روحوضی کاملا صدق می‌کند، مغان از ”هرویسپ-ویزوردی“ سخن می گویند.</p>



<p>باری، چنان که کلیت بحث روشنفکری، بحث دوستدار نیز مبتنی بر یک ثنویت است، ثنویتی که من آن را کلان‌ترین ثنویت روشنفکری می‌دانم، یعنی جدال سنت و تجدد، یا امر قدیم و امر جدید. آن چه که وضعیت دوستدار را از آن سه خلیفه و کاهن دیگر متمایز می کند، دو چیز است: ۱. او بر خلاف آن سه دیگر، ایران پیش از تازش و ایران پساتازش را از یک جنم می داند و هر دو را سنت می گیرد. 2. در برابر تجدد، که دمکراسی غربی و پایان تاریخ بشریت است، آن سنت یاد شده را در نفس اش و در تمامی وجوه اش عقیم و غیر قابل بهره برداری می داند. ایران تابوتی ست متحرک که حتا قابلیت دفن بی رنج گران را نیز نه دارد.</p>



<p>خلاصه ای از ترشحات مفهومی او: مفهومی که ایران زرتشتی و ایران اسلامیده را به هم مرتبط می کند و از آن ها یک کلیت واحد و سترون پدید می آورد، «دینخوئی» است. دینخوئی، یاوه ی مفهومی ای که مرد بهائی و برادرزاده ی احسان الله خان دوستدار، &#8211; یعنی همان بهائی نستوه، معتقد به عدم دخالت در سیاست (۱) و مبارزی که از مؤسسان جمهوری شوروی گیلان بود و پس از شکست میرزا به شوروی رفت تا استالین از خجالت اش درآید-، در موجزترین بیان‌اش چنین است: نه پرسیدن، حتا هنگامی که می پرسی. دوستدار، که حتا نام پرآوازه ترین کتاب اش، یعنی «درخشش های تیره» را نیز از محمود هومن و ترجمه‌ی او از اثر ارنست یونگر، با نام «عبور از خط: مبحثی در نیهیلیسم»، دزدیده است (۲)، پرسیدن را اُس و اساس فلسفیدن می‌داند.</p>



<p>این که این تعریفِ متأثر از بدفهمیِ بدفهمی هایِ نیچه مزخرف است و این که فلسفه، یعنی عشق به ایزدی به نام سوفیا (داناگی/چیستیه)، در نفس اش چیزی جز نگاه کردن در آینه ی بغان و تشبه به خدایان نیست، امری که مغان ”مینوگ-نگرشنی“ می‌نامیدند، موضوع این سیلی زدن فشرده و موجز ما نیست، حتا این که خود مفهوم یونانی فیلوسوفی زندی است از مفهوم مغانی ”خرتوکاثه“ (عشق به خرد)، در حالی که مفهوم ”مزدیسنی“ (ستایش دانائی) و ”هخامنشن“ (۳) (دوستی با-، و یا پیروی از «مَنَه»، یا همان «نوس» یونانی) نیز در تکوین فیلوسوفی بی تأثیر نه بوده اند، آری، این نیز نه می تواند جز به اندازه ی اشاره ای کوتاه مانع بحث ما شود. پس باید در چارچوب همان امر من درآوردی و روشنفکرانه اندرمانیم و فلسفه را «پرسیدن» شناسیم و ایران را، «پایتخت نه پرسیدن» و «جغرافیای جهل». نام شرور بزرگ، یعنی آن کس که تمامی مصیبت با او آغاز می شود، برای دوستدار، که بهائیت را یگانه دین مترقی ایرانی می داند (این که اصولا ادیان ابراهیمی ایرانی نیستند و آن «امر دیگر» ایرانزمین به شمار می روند، خود امری دیگر است)، کاملا روشن است: نام آن شرور بزرگ زرتشت است.</p>



<p>دوستدار بر این باور است که اگر فردوسی را مهندس آشتی دادن ایرانیت و اسلامیت به دانیم، که او با جدّیتی دمکراتیک و کاملا قرن بیست و یکمی مدعی این امر است، زرتشت را باید معمار تمام نه پرسیدن های کل تاریخ ایرانزمین به شمار آوریم. با زرتشت و دین بهی است که امر نه پرسیدن و انجماد اندیشگی در عروق تمدنی ایرانیان سرریز می شود و تاریخ ایران ضریبی می گردد از آن چه که همیشه بوده است: ایستائیِ به هم پیوسته. دولت هخامنشی، از نظر او، دولتی است بطور ناخودآگاه آن چنان دینخو، که حتا توانائی دخالت در دین ممالک متصرفه اش را نیز نه دارد و آنان را در دین خود آزاد می گذارد. تشخیص این امر بی شک از لحظات درخشان نبوغ بی نظیر برادرزاده ی احسان الله خان است که به ذهن اجنه ی مسلمانان نیز به سختی رسد و فقط از یک مسلمان حرفه ای تر از خود مسلمانان، یعنی از یک بهائی برآید. و آری، مردان فرخ، نویسنده ی شک و گمان شکن، امروز نیست تا به بیند که جهودیت، فرای شاخه ی دوم و سوم اش، یعنی مسیحیت و اسلام، شاخه ی چهارمی نیز برون تراویده است که از فرط اصالت و خویشکاری، از نوک درخت مقدس دهان باز کرده و به سوی ریشه های همان دندان تیز کرده است.</p>



<p>باری، در یک جمع بندی کلی دوستدار به این نتیجه ی متعالی می رسد که دین زرتشت همه چیز را برای پیروزی اسلام آماده کرده بود و در حقیقت اسلام محمد، که هدایت به درستی آن را ساخته و پرداخته ی جهودان حجاز می دانست که در نهایت به جان خودشان نیز افتادند، به جز از بین بردن پوسته ی فاسد روئین و جایگزین کردن آن با یک پوست به همان اندازه نوین که زبر و خشن و ستبر، تغییر ماهوی ای در طبیعت برده منش و ناپرسای ایرانیان به وجود نیاورد. اسلام با نابود کردن دولت ملی و ادامه دادن امر ناپرسائی این شانس بزرگ را به ایرانیان داد که به نه پرسیدن موفقیت آمیز و تاریخی خود ادامه دهند، و در عین حال، بهانه ای نیز برای نق زدن داشته باشند: اعتراض های گهگاهی به عنصر عربی. فردوسی در حقیقت بیان همین نه پرسیدنِ موفقیت آمیزِ همراه با نق زدن گهگاهی است: تکرار همان ایستائی به هم پیوسته و کهن. چرا که او، یعنی فردوسی، موفق می شود دینخوئی ایرانی عصر زرتشتی را در عصر اسلامی، نه تنها باززائی کند، بلکه بدان چهره ای حماسی و سلحشورانه نیز به بخشد. او، یعنی مغ توس، با این کار، یعنی تکرار حماسی و شورانگیز امر نه پرسیدن، گسستی را که شمشیر عرب به وجود آورده بود بر هم اش دوخت و این چنین، اسلام تازه با شاهنامه است که در ایران به یک امر خانه زاد تبدیل می شود. همانطور که گفتم، ما نه تنها با بی سوادی ای طبقه بندی شده، که با انکار همه‌ی انکارها، با روشنفکر روشنفکران روبرو هستیم، با میزانی از یاوه‌ی شیک و قاب گرفته شده که بی شک حسادت استاد بزرگی چون یارشاطر را نیز برمی‌انگیزد. (۴)</p>



<p>اندیشمند بهائی، که چه بسا با مکاشفه ای دمکراتیک و عظیم به این نتیجه رسیده است که ۱. زبان فارسی سی سد فعل بیشتر ندارد ۲. ایرانیان تازه با قاجار است که دارای شعور نسبی تاریخی و خودآگاهی ملی شده‌اند (۵) و ۳. این که عظمت حافظ درست در این امر نهفته است که توانسته است ما را در هپروتی مستمر و بلاانقطاع نگه داشته و حس الکی خوشبخت بودن را در ما به یک هنر ملی تبدیل کند، ایرانیان را ذاتاً مردمانی ابله می داند که برای نجات خودشان باید آنان را لگد کرد و از روی شان گذشت. اگر شاملو صرفا مردانی از جنم کاوه‌ی آهنگر را شعبان بی‌مخان عصر کهن می‌دانست، دوستدار دارای این گشودگی روحانی است که کلیت ایرانیان را شعبان بی‌مخان سراسر تاریخ بداند.</p>



<p>هیچ کس در کلیت تاریخ، از زرتشت تا پاول پارسی، از بزرگمهر تا سهروردی، از ابن مقفع تا بیرونی و خیام، از بابا افضل کاشانی تا آذرکیوان، از مردانفرخ و آذرفرنبغ و سجستانی و سهروردی تا میرزافتحعلی آخوندزاده و صادق هدایت و از پورداوود تا امیر مهدی بدیع، نه توانسته است فکری کند، و نه از این برآمده است که پرسشی هر چند خُرد دراندازد. البته یک استثناء موجود است: زکریای رازی. تنها رازی است که توانسته است چون درخششی در آسمانی تاریک و سیاه، به عنوان استثنائی مؤید قاعده، بیندیشد. مسلم است که این امر استثنائی دارای دلایل استثنائی و مو بور نیز هست: یک موی ایرانی نیز در تن رازی نبوده است، او، یعنی شاگرد فرازنه ی بزرگ، عباس ایرانشهری، که بر قران محمد شورید و کتابی آورد به زبان پارسی که آن را قران عجم نامیدند، از روزن مرد بهائی با هر دو پای اش در زمین آتن ایستاده و یک متفکر یونانی مسلک بود (۶). بر این پایه، این تنها حکومت پهلوی نیست که به گفته‌ی دوستدار، یک ابتذال واکس زده به شمار می‌رود، نه، کل تاریخ ایران چیزی جز ابتذال و تمرینی در بلاهتی بی‌اختیار نیست.</p>



<p>مسلم است که بر چنین منطق دیوی ای نه می توان برآمد. پس باید به خود اش وای اش نهاد. مرد بهائی در زمانی زرتشت را مؤسس نه پرسیدن می شناسد که او اصولا زرتشت را نه می خواهد، و اگر می خواست، نه می توانست به شناسد. و دلیل اش روشن است: اوستائی نه می داند. زرتشت شناسی او درست به این می ماند که یک متفکر بورکینافاسوئی به تحلیل حافظ و یا به گزارشی از ظرایف بوطیقائی بیدل خطر کند، و آن نیز درست در زمانی که یک خط فارسی نیز نه می تواند به خواند. یعنی درست همان کاری که مردانی از جنم هگل، مارکس، ویتفوگل و وبر در مورد کلیت شرق انجام دادند، و بسیار نیز موفقیت آمیز: شیوه ی تولید آسیایی، استبداد شرقی (۷). کلیت شرق را با این دو مفهوم آن چنان درنوردیدند که از مهین‌ترین بیل های مکانیکی نیز به سختی برآید.</p>



<p>طبیعتا آشکار است که به همان میزان که نه می توان مرد جدی ای بود و وقت خود را برای آن متفکر بورکینافاسوئی حرام کرد، در مورد مرد بهائی نیز راهی جز کنار رفتن و اجازه ی عبور و شتافتن او به سوی بی نهایت بی مقداری نیست. او کسی را مهندس بلاهت ایرانیان می داند که پلاتون خود را زایش دوباره‌ی او می دانست و ارستو، یعنی شاگرد بنیاد گذار آکادمی، به این افتخار می کرد که استاد اش بازگشت دوباره ی زرتشت است. و البته او استثناء نه بود، عالیجناب نیچه نیز، که مرد بهائی و رباینده‌یِ بدفهمنده‌یِ بوکهارت، موفق شده است با مهارت یک بندباز و مربی سیرک، بدفهمی های او را بد به فهمد، آری او نیز، چنان که زیگفرید هرمردینگ و پیش از او، هوشنگ مهرگان، و والتر کآوفمن نشان داده اند، خود را باززایش زرتشت می دانست. نه تنها باززایش زرتشت می دانست، بلکه چنان که کورت پآول یانتز، زندگی نامه نویس او متذکر می شود، کارهای گسترده ی فریدریش کرویتزر در مورد زند اوستا را مطالعه کرده بود. هرمردینگ خط به خط نشان می دهد که عالیجناب نیهیل، خط به خط مرتکب سرقت فلسفی شده است و نه تنها گاه خط به خط رونویسی و پچین کرده است، بلکه اساسی ترین مفاهیم و پایه ای ترین استعاره های اش را نیز از تفسیر کرویتزر بر اوستا برگرفته است. (۸)</p>



<p>مرد بهائی و معقتد به مدرن بودن امرِ اعظمِ اقدس، &#8211; که البته در این امر حق تا میزان قابل توجهی با اوست، و آن سان که پیشتر به تفصیل نوشته ام، بهائیت، چنان که مادر معنوی اش اسلام، به مثابه ی گسست مهین تمدنی، اُس و اساس مدرنگی و تجدد ما در ایرانزمین به شمار می روند-، در حالی حافظ را مربی هپروتیسم ملی ایرانیان می داند، که همان نیچه ی رباینده ی اندیشه های ماکس اشتیرنر نیز (جز نیچه، کارل اشمیت و بسیارانی دیگر نیز ماکس اشتیرنز را جرعه جرعه سر کشیدند و به روی خود نیاوردند)، در برابر اش زانو زده بود و او را موشی می دانست که کوه ها از دل خویش زاد. آری، حافظ، مردی که گوته، با تمامیت ذهنیت فاوستی اش، خود را شاگرد مکتب او نامید، مردی، که در کویر وحشتی به نام اسلام زیست، لیک هماره بر این باور بود و بر این باور ماند که به ژرفنای تمدن ایرانشهری، آن چنان که در دل او نیز، آتشی اندر نهفته است همیشه نامیرا، آتشی، که شعله از آتش مغان برگرفته بود. مردِ روشنفکرِ مدرنِ دمکرات چنین مردی راست که مربی هپروت ملی ایرانیان معرفی می کند. و شکی نیست، بر چنین منطق دیوی ای نه می توان برآمد.</p>



<p>**************************</p>



<p>در نهایت، پیش از آن که در گفتار بعدی به سراغ دکتر السیّد الجواد الطباطبائی بروم که بزرگترین مشغولیت فکریش عدم انتقال مبانی فقه به زمان نو و شکست تبدیل شرع به قانون جدید است، باید به این نکته اشاره کنم که اصولا در ایرانزمین از فلسفه و تاریخ سخن گفتن و یک کلام اوستائی، فرس باستان، و پهلوی ندانستن، نیاز به هنری دارد که صرفا از روشنفکری برآید. کسان را از این دست هنرها بسیار است.</p>



<p>در پی، نامه‌ی طرف مربوطه به خلیفه‌ی اول روشنفکری را می‌آوریم که در آن از کاهن اعظم کسب تکلیف کرده و درخواست پروانه‌ی دخول به محفل. خواندنش، به قول رندی سعدی‌شناس، هم مفرّح ذات الرّیه است و هم ممّد حیاط خلوت. نامه در همان کتاب ماه برگه های ۱۵۸ و ۱۵۹ به چاپ رسیده است.</p>



<p>نامه ای از آلمان<br>زیگبورگ- آوریل ۱۹۶۲</p>



<p>بعدالعنوان … حالا به بینم از دست من چه کاری ساخته است. عجالتاً نمی توانم سر وقت آقای هولدرلین بروم که با همه‌ی شهرتی که بهم زده من فقط اسمش را می شناسم و احیاناً بعضی عباراتش را (جمله‌ای که به گونه ای اعجاب انگیز کلیت ماهیت دانش او را در مورد مبانی تمامی ترشحاتش به نمایش می گذارد). و البته این به هیچ وجه کافی نیست ( به قول گرمن ها: زُ ایست داس). از «برشت» هم بیش از آن اولی خبردار نیستم (این را در زمانی می گوید که از مرگ برشت شش سال می گذرد و آوازه‌اش سراسر جهان را دربرگرفته است). گویا این همان نمایشنامه‌نویس معروف آلمانی است که تمایلات چپی‌اش – اینطور که شنیده‌ام- در آلمان غربی مانع رونق کارش شده است (توجه کنید به قیود: گویا، اینطور که شنیده‌ام…). اما از ادب آلمان بعد از جنگ که نوشته بودید، در ایران به کلی ناشناس است. بگویم علتش این است که چنین ادبیاتی هنوز اظهار وجود نکرده. (عجب!) آلمان بعد از جنگ کارش در زمینه‌ی هنر و ادب سخت خراب است. (این مزخرفات را در زمانی می‌گوید که سه سال است از انتشار «طبل حلبی» گونتر گراس گذشته است، یعنی در سال هزار و نه سد و پنجاه و نُه، دو سال پیش‌ از آن یعنی در سال شست و یک، «موش و گربه» چاپ شده است، و یک سال بعدش نیز یعنی در سال شست و سه، «سال‌های سگی» بیرون می‌آید) گویا در همان شروع جنگ برگزیده‌هاشان به ممالک دیگر مهاجرت کرده‌اند و بعد یا مرده‌اند یا دیگر بر نگشته‌اند. (توماس من سال پنجاه و دو برای همیشه به اروپا برگشت و تا مرگش در سال پنجاه و پنج در زوریخ زیست، سال ها پیشتر، یعنی در سال چهل و نُه سفر تاریخی‌اش را به آلمان انجام داد و در مراسم دویست سالگی گوته در فرانکفورت و وایمر شرکت کرد)؛</p>



<p>عده‌ی زیادی هم از قرار یا خود را در دوره ی هیتلر سر به نیست کردند یا حکومت سرشان را زیر آب کرد (این نه تنها مبالغه، که دروغی بی‌شرمانه بیش نیست. ما می دانیم که درست بر عکس است، یعنی با شکست آلمان و فتح دمکراتیک برلین به دست جهان آزاد از شرافت است که موجی از خودکشی سراسر آلمان را فرا می‌گیرد: نه تنها در میان وابستگان حکومت وقت، که در میان مردم نیز). نقد حال آلمان از این نظر سخت اسفناک است و در برابر فرانسوی‌ها و احیاناً آمریکایی‌ها سخت دست خالی و بی‌مایه‌اند (فکر می‌کنم نیازی به تفسیر این دو داوری به دور از هر گونه معنی نباشد. آلمان در زمین خورده‌ترین حالت نیز در برابر سرزمین یانکی‌ها که هیچ، در برابر بهترین روزهای فرانسه نیز، که دیری است تبدیل شده به افسانه‌ای فراموش شده بیش نیست، دست خالی و بی‌مایه نیست). البته [هاینریش] بُل که گویا هم خودش و هم داستان‌هایش انعکاس همان در به دری و سرگشتگی دوره ی جنگ آلمان است که فقط سر و صورتش ظاهری پیدا کرده، اما پوک و تو خالی است (گویا حدیث نفس باشد). این آدم گرچه نویسنده‌ی منتقدی است اما یأس و کراهت زندگی را بیشتر نمودار می‌سازد و یا شاید این جنبه‌اش به جنبه‌ی سازنده‌اش می‌چربد. در این زمینه اگر بشود از … کمک می گیرم. اینجا هستند برو بچه‌هایی که آلمانی را از فارسی بهتر می‌دانند و این خود نقص کارشان است… (که البته بی‌شک بر لنگ زدن در هر دو زبان ارجح باشد).</p>



<p>عرض کنم … که عجالتاً فکر بکری به کله‌ام زده است (جمله به هیچ وجه یک فکاهه و نوعی سِلف-پرسیفلاژ نیست، جدی می گوید به کله‌اش زده است) که با طرح کار شما مناسبت دارد (روانشناسان به این نوع برخورد می‌گویند دستمال پهن کردن از راه دور). مطالبی درست کنم از بای بسم الله فلسفه (پس فلسفه با بسم الله آغاز می شود، عجب!) – به تای تمت‌اش اصلا کاری نداریم، چنین تایی در فلسفه وجود ندارد- شاید یک زمینه‌ی فلسفی به دست خواننده بدهیم (شاید، انشاء الله). اینجور شروع می کنیم که فلسفه چه ها نیست و بعد می رسیم به این که پس چه ها هست. یکی از محسنات چنین شیوه ای (یعنی پاها را بالا بردن و بر دست ها راه رفتن) به نظر ام آن است که ذهن گمراه بعضی افراد مستعد را به راه راست می آورد (چه حرف ها و آروزهایی پیامبرانه ای: به راه راست آوردن گمراهان، به قول مغان: زه زه) و احیاناً آن ها را به تفکر و سلامت و بی تعصبی سوق می دهد (ابله دانستن کل مردم ایران در کل تاریخ هزاران ساله شان بی شک نشانه ای است در خور توجه از این سلامت تفکر و بی تعصبی). در خلال همین کار می شود – البته به اجمال- با ایمان مذهبی و سلوک عرفانی در جنبه های مثبت و منفی اش زور آزمایی کرد ( به اجمال اش را می دانیم و دیده ایم، طرف مربوطه در کل عمر اش دو و نیم کتاب نوشته است؛ لیک تأکید به جنبه های مثبت ایمان مذهبی و سلوک عرفانی نیز جای تأمل دارد) و بعد به بسیاری از مسایل اجتماعی پرداخت – البته همه از منظر فلسفه و بعد از این مقدمات (که هنوز بعد از بیش از هفت دهه عمر از مراحل اولیه اش خارج نه شده است) می شود این نکته را روشن کرد که فلسفه نه با سقراط شروع شده است و نه با افلاطون ختم گشته (عجب!) و آن چه هم که حضرت افلاطون گفته – با تمام ارج و مقام اش- وحی منزل نه بوده است (عجب!). آن طور که بعضی از فضلای وطنی القاء شبهه کرده‌اند. این طرح چه طور است؟ (چه کسب تکلیف ابراهیمی و سامی واری: جوانکی که برای خلیفگی در آینده تیز کرده است از خلیفه‌ی هم اکنون در قدرت کسب تکلیف می کند)</p>



<p>آرامش دوستدار</p>



<hr class="wp-block-separator has-alpha-channel-opacity"/>



<p>زیرنویس ها:</p>



<ol class="wp-block-list">
<li>این عدم دخالت در سیاست یکی از جالب ترین امور امر بدیع است. از عموی مربوطه که طرح ایجاد جهوری مستقل شوروی را در دهان میرزا کوچک گذاشت، تا حسن موقر بالیوزی بنیادگذار بی بی سی و هواخواه سرسخت تکه پاره کردن ایران که یکی از ورزش های روحی مورد علاقه اش دزد نامیدن و فحش دادن به رضا شاه بود، از آن مرد شریف تا همین مدیران عالیه ی صدای آمریکا که توانسته است «شاخه ی اصلاح طلبی» مستقر در تهران را همراه با «شاخه ی تجزیه طلب»ی مستقر در تل آویو یکجا در خود گرد آورد، هر جا چشم اندر اندازی نوادگان معنوی باب و بهاء الله را بینی، و یا جهودهایی بهائی شده چون یارشاطر و دیگرانی از جنم او. در بازه ی زمانی میانی اش می توانید نام هایی را نهید از پزشک شخصی شاه تا رئیس ساواک، از ارتشبدهای گوناگون تا سناتور مجلس، از مدیرعامل مهمترین دستگاه های دولتی تا متمول ترین و صاحب نفوذترین سرمایه دارهای مملکت. با این حال، کسان، که در کثیرالوجوهی شان دست پدران جهود و مسلمان خود را از پشت بسته‌اند و شیعه‌ترین شیعه‌ها و جهودترین جهودها نیز در برابر شان لنگ می‌اندازند، باز نیز از تأکید بر این امر که در سیاست دخالت نه می کنند خسته نه می شوند. ارستو می گفت انسان موجودی سیاسی است، گویا کسان در حالی که به کل از پایه ی انسانی به سمت ابر-انسانیت ترقی کرده اند احتمالا به این رمز کهن نیز پی برده‌اند که یکی از راه های موفقیت در امر دروغ، تکرار بی مرز آن است.<br></li>



<li>بسنج با: &#8221; آن فرد بزرگ که از آخرین زنجیر حلقه‌ی قرن ۱۸ آزاد شده است در آن کتاب از جنبه های روشن خود نگریسته شده است و در این کتاب، از جنبه های تاریکش […] بدبینی را نه باید در مقابل این خوش بینی گذارد. رواج بدبینی و به خصوص رواج بدبینی نسبت به فرهنگ، بلا را در بر گرفته است. بدبینی می تواند چون بیزاری در مقابل آن چه که در حال تکوین است تلقی شود – چنان که در فلسفه ی بوکهارت بود [که کتابی دارد به عنوان «ملاحظاتی در باره ی تاریخ جهان» و منبع دستبردهای ناشیانه‌ی مرد بهائی بوده است]. درین حالت انسان به سوی تصویرهای زیباتری متوجه می شود، گر چه آن تصویرها از گذشته و در گذشته بوده‌اند. در این حال است که برگشت نوسان به طرف خوش بینی شروع می شود. چنان که در نوشته ی «برنانوس» آمده است. روشنی آن گاه می درخشد که تاریکی یکسره بر آسمان چیره شده باشد.&#8221; (نک: کتاب ماه، به کوشش جلال آل احمد، شماره یک، «عبور از خط، مبحثی در نیهیلیسم»، ترجمه ی محمود هومن، خرداد ۱۳۴۱ ، بب. ۷) آری، روشنی آن گاه می درخشد که تاریکی یکسره بر آسمان چیره شده باشد. دست کم کاهن کبیر، آل احمد، که معقتد بود زرتشتیان خریت کردند که به مسلمان ها جزیه نه دادند و به هند رفتند تا در نهایت در سر بزنگاه به عنوان نوکران دست به سینه ی استعمار اعاده ی خدمت کنند، این میزان شرافت و شهامت داشت که به گوید مفهوم غرب زدگی اش را از احمد فردید وام گرفته است.<br></li>



<li>در مورد تأثیر مفهوم هخامنش و مزدیسنی بر یونانیان نک «دانشنامه ی کاشان»، جهان شاه درخشانی، پوسته ی دو، بب. ۷۸۷.<br></li>



<li>طرف مربوطه خود اش می گوید که یارشاطر بعد از شنیدن خبر محتویات کتاب اش با او تماس گرفته و با ابراز شادمانی و تشویق و تبریک، اصرار می کند که حتما باید نقشی مهم در چاپ و پخش اثر مهم اش بازی کند؛ استاد بزرگ، که اینک یکی از همکیشان اش، در ایراننامه برای او مکتب تراشی نیز کرده و از مکتب تمدنی یارشاطر سخن می گوید، انکار را بو می‌کشد و هر جا باشد پیدایش می کند. آری، مکتب تمدنی یارشاطر، برای کسی که می‌گوید ایرانیان پیش از اسلام نه تنها فلسفه، که حتا ادبیات هم نداشتنده‌اند؛ در این زمینه بنگرید به « آثار نیاکانمان و گفته ی معاصران»، بیژن غیبی، ۱۳۷۷ یزدگردی، بیلفلد، آلمان.<br></li>



<li>نک به آخرین ترشحات او در کیهان لندن که سخت می کوشد جای خالی ناصر پورپیرار را پر کند: آرامش دوستدار، سخنی با جوانان، فرهنگ دینی ما چگونه فرهنگی است، کیهان، بخش دیدگاه، 13 دسامبر 2015.<br></li>



<li>بر اهل فن مسلم است که من در اینجا نیازی نیست ثابت کنم که آن پنج قدیم رازی نیز متأثر از سنت ایرانی بود و نه از یونان. تلاش زیادی برای رجوع به متون اصلی نه می خواست، نیم نگاهی به «تاریخ فلاسفه ی ایرانی» اثر علی اصغر حلبی بسنده می بود و یا برای پی بردن به تنها بخشی از فعل ها و مصدرهای ایرانی، نیم نگاهی به کار یازده جلدی کامیاب خلیلی: «فرهنگ مشتقات مصادر فارسی». باری، همانگونه که گفتم، یکی از مزّیت های متفکر امر اقدس این است که بدان پایه بی سواد است و در بی سوادی اش به همان اندازه شیک که بی روزن، که مرد منتقد را از هر گونه توضیح بی نیاز می‌کند.<br></li>



<li>مارکس، که در نبوغ ویرانگرش کمتر بتوان شک داشت، یگانه انقلاب واقعی در مناسبات اجتماعی بر گرفته‌ی هند را استعمار انگلیس می‌دانست و تمام قد به دفاع از آن برخاست:</li>
</ol>



<p dir="ltr">”Gewiss war schnödester Eigennutz die einzige Triebfeder Englands, als es eine soziale Revolution in Indien auslöste, und die Art, wie es seine Interessen durchsetzte, war stupid. Aber nicht das ist hier die Frage. Die Frage ist, ob die Menschheit ihre Bestimmung erfüllen kann ohne radikale Revolutionierung der sozialen Verhältnisse in Asien. Wenn nicht, so war England, welche Verbrechen es auch begangen haben mag, doch das Unbewusste Werkzeug der Geschichte, indem es diese Revolution zuwege brachte.“ (&#8220;New-York Daily Tribune&#8221; Nr. 3804 vom 25. Juni 1853; Cf. Karl Marx &#8211; Friedrich Engels, Werke, Band IX, Dietz Verlag, Berlin/DDR 1960, S. 127-133)</p>



<p>&#8220;بی شک یگانه انگیختار انگلیس، آن هنگام که به انقلابی اجتماعی در هند دامن زد، رذیلانه‌ترین سودجوئی بوده است، و شیوه‌ای که خواسته‌ها و منافعش را بدان پیش می‌بُرد، گول. لیک پرسش در اینجا این نیست. پرسش این است که آیا بشریت، سرنوشت خویش را، بی یک انقلاب ریشه ای در مناسبت های اجتماعی آسیا به پیدائی خواهی توانست رساند؟ اگر نه این است، ایدون انگلیس، هر جنایتی نیز که به شاید ورزیده باشد، آری، با به جنبش درآوردن این انقلاب ها، کارافزار ناخودآگاه تاریخ بوده است.&#8221;<br>آری، از روزن پیامبر اعظم عصر نو و مبتکر ماتریالیسم تاریخ و مرجع سرخ روشنفکری ایرانی، مرد چشم آبی وقتی جنایت نیز می کند، آن هم جنایتی در حد زیر و زبر کردن یک فرهنگ و به بردگی کشیدن کلیت یک ملت، ناخوداگاه به پیشرفت بشریت است که کمک کرده است.</p>



<ol start="8" class="wp-block-list">
<li>مردانی چون ”ورنر یگر“، ”رایتزنشتاین“، ”گوتزه“، ”آدولف برودبک“، و بسیارانی دیگر به گستردگی در باره ی تأثیر مغان بر یونانیان نوشته اند. در ایران در همین زمینه فتح الله مجتبائی و استپان پانوسی قلم زده اند. در مورد تأثیر مغان بر کلیت تاریخ فلسفه آلفرد برودبک، که یک متخصص جهان کلاسیک است، یکی از مفصل ترین پژوهش ها را کرده است؛ نمونه وار، سرنام فرگرد سوم نسک او چنین است:</li>
</ol>



<p dir="ltr">Zoroaster, der Vater der alten, mittleren und neueren Philosophie</p>



<p>&#8220;زرتشت، پدر فلسفه ی کهن، میانه، و نو&#8221;<br>آنگاه پس از اینکه مفصلاً به وابستگی فلسفه ی غرب به ایرانشهر و سنت مغان، از پیتاگوراس و هراکلیتوس و امپدوکلس و پلاتون و فیلون و …، تا آلبرتوس مگنوس و آگوستین…، تا مایستر اکهارت و یاکوب بوهمه…، تا کانت و هگل و شلایرماخر و شوپنهاور… می پردازد، می نویسد:</p>



<p dir="ltr">So erst entfaltet sich die Riesengröße Zoroaster&#8217;s, auf dessen Schultern die griechische und deutsche Philosophie steht und damit die Grundwissenschaft der Culturmenschheit</p>



<p>&#8221; تازه اینچنین است که سترگیِ مهینِ زرتشت خود را وامی تاباند، مردی که بر شانه‌هایش فلسفه‌ی یونانی و آلمانی ایستاده‌اند و از این گذر، دانشِ بنیادینِ فرهنگ بشری.&#8221;<br>نشانی اثر او که ترجمه‌اش به فارسی می تواند اذهان مستعد لیک گمراه زیادی را به راه راست هدایت کند:</p>



<p dir="ltr">Adolf Brodbeck, Zoroaster, Ein Beitrag zur Vergleichenden Geschichte der Religionen und Philosophischen Systeme des Morgen – und Abendlandes, Leipzig, 1920.</p>



<p>و در مورد نیچه جدیدترین پژوهش مفصلی که من می شناسم متعلق به هرمردینگ است:</p>



<p dir="ltr">Sigfried Hermerding, Der Einfluss der iranischen Geisteswelt auf die Philosophie von Friedrich Nietzsche, Hannover, 1984.</p>



<ol start="8" class="wp-block-list">
<li></li>
</ol>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چند نکته در مورد جهانی شدن و &#8220;تاخیر&#8221; ادبیات ایرانی، یادآوری ای به اهل قلم و دبیران میهن ام / کيخسرو آرش گرگين</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/920922/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Dec 2013 00:00:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[زبان و ادب]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=731</guid>

					<description><![CDATA[در یکی از برنامه‌های پرگار که بطور اتفاقی دیدم، با شرکت عباس معروفی و حسین نوش آذر دوباره یک پرسش کلیدی مطرح شد: چرا ادبیات ایران جهانی نیست؟ و یا، چگونه باید باشد که جهانی بشود؟ مرحوم گلشیری هم پای اش وسط کشیده شد و آقای معروفی حرف هایی زد که گویا خانم طاهری، همسر [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در یکی از برنامه‌های پرگار که بطور اتفاقی دیدم، با شرکت عباس معروفی و حسین نوش آذر دوباره یک پرسش کلیدی مطرح شد: چرا ادبیات ایران جهانی نیست؟ و یا، چگونه باید باشد که جهانی بشود؟ مرحوم گلشیری هم پای اش وسط کشیده شد و آقای معروفی حرف هایی زد که گویا خانم طاهری، همسر گلشیری را به پاسخ دادن واداشته است؛ این‌ها مسائل جاری و ساری روشنفکری است و مهم نیست و شخصا فکر می کنم که اگر هم آقای گلشیری چنان حرفی را زده است و با حذف صد برگ از داستان اش موافقت کرده است، یک اشتباه تاکتیکی بوده است و رفت و بستی به کیفیت داستان او و سخت گیری مشهور اش در واژه به واژه‌ی کارهای اش ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">این را، هر کس که نیم نگاهی به آثار گلشیری بیندازد می داند و خود آقای معروفی بهتر از بسیاری دیگر آگاه است به این امر؛ وام دار بودن معروفی به گلشیری، به عنوان یک نویسنده‌ی صاحب سبک، یک فضیلت نزد او به عنوان یک شاگرد خوب است، و صاحب سبک بودن خود معروفی و &#8220;معروفیت&#8221; اش، یک هنر است نزد گلشیری به عنوان استاد؛ ما همگی در نهایت شاگردان فردوسی و خیام و حافظیم و خود آن ها، در نهایت، شاگردان مکتب عظیم ادبی ای که زرتشت بر تارک آن می درخشد. بی هوده گیر ندهیم به چیزهای بی اهمیت&#8230;.در شأن ما نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">باری، مهم ولی یک پرسش دیگر است که بطور انکار ناپذیری مشغله‌ی ذهنی خود گلشیری نیز بود، و نه تنها او: جهانی شدن! این جهانی شدن غول بی شاخ و دمی شده است برای نویسندگان ایرانی؛ من، چند دوست نقاد دارم، نقادان را هم می شناسم، اما نقاد نیستم و ادبیات معاصر را هم مدت هاست خوش بختانه یا شوربختانه، به علل عدیده ای دیگر دنبال نمی کنم، اما به عنوان نویسنده و فیلسوف و شاعر، که دو سوم زندگی خود را در تبعید زیسته است، نخستین چیزی که برای ام مهم است، ایرانی شدن، و یا، ایرانی تر شدن ادبیات ایرانی است؛ بر خلاف اهل بیت، فکر می کنم اتفاقا ادبیات فارسی بیش از حد جهانی است، باید کوشید ایرانی اش کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">گهگاه که به بحث های نویسندگان و شاعران جوان نگاه می کنم، حس می کنم یک عده انگلیسی و آلمانی و فرانسوی نشسته اند دور هم و دارند سعی می کنند به فارسی که زبان مشترک و بیگانه شان هست، یک چیزهایی را به زور به هم دیگر حالی کنند؛ انقدر که بر دیسکورس و یا به قول دوستان گفتمان های نیویورک و ماساچوست و دیگر اقلیم های کافرستان تسلط دارند، من که از بد روزگار این جا بزرگ شده ام و کم و بیش همه‌ی عمر را اهل بخیه بوده ام و چند زبانکی را نیز می شناسم، راست اش را بخواهید تعجب می کنم از این همه مهارت.</p>
<p style="text-align: justify;">موضوع لزوم شناخت ادبیات غیر ایرانی نیست، مسلما شناخت مباحث خوب است، اما پرسش این جاست که مبانی کجاست؟ چارچوب خود ما چیست؟ به نظر من شکی نیست که ادبیات ایرانزمین، در مقیاس با چند ادبیات مهم جهان، اگر در راس نباشد، که به نظر من هست، دست کم جزو سه ادبیات نخست کل تاریخ بشری است؛ ادبیات ایرانزمین که می گویم، کلیت اش را می گویم، از گات های زرتشت تا رمان اردشیر بابکان و از ویس و رامین تا خداینامه فردوسی و از عقل سرخ سهرودی تا حاجی بابای هدایت و از او تا آثاری چون خسروی خوبان دانشور و چاه بابل قاسمی و برادرم جادوگر بود سردوزامی و بسیاری دیگر از معاصران.</p>
<p style="text-align: justify;">فکر کنم نیازی نباشد به اهمیت شاعران اشاره ای کنم؛ برای من شاملو اگر به هیچ زبانی هم ترجمه نمی شد یکی از بزرگ ترین شاعران تمام اعصار بود، یا فروغ، یا نیما، یا اخوان، یا رویایی، یا احمد رضا و یا بسیاری دیگر؛ جهان بی کرانی که در هوشنگ ایرانی نامکشوف مانده است، هزار سال دیگر نیز با توطئه‌ی سکوت مواجه شود، باز هم بی کران و زیباست؛ همچنان که تقی رفعت، همچنان که تنی چند دیگر که سیاست زدگی وارونه‌ی روشنفکری باعث پنهان ماندن آن‌ها شده است؛ بنابراین، موضوع به جهانی شدن هیچ رفت و بستی ندارد؛ بیضائی جهانی هم نشود، بیضائی است و این کافی ست برای یک جهان بودن.</p>
<p style="text-align: justify;">ایرانیان میراث داران یک سنت کهن ادبی اند، هر اندازه نیز از این جا و آن جا تاثیر بگیرند و مدرنیسم را هجی کنند، &#8211; مثلا چند آدم نیمه بنگی و کاملا ناشی غربی کوشیده اند هدایت را به دانته وصل کنند و بگویند هدایت بزرگ است چون خارج از سنت ادبی ایرانی است، غافل از این که دانته خود اش به ارداویراز وصل است!- از آنجا که مردمانی ریشه دار هستند و استوارند، بازهم ایرانی باقی می مانند و در بسیار گاه‌ها ناخوداگاه به سنت عظیم ادبی و فلسفی خود متصل می شوند؛ بهترین نمونه اش خود شاملو است، در کار فکری و سیاسی، جز انکار ایران و لاایرانی گری کاری نکرد و یاوه نیز کم نگفت در این وادی، در هنر اش اما، مثل کوهی می ماند که مستقیم به فردوسی و یشت های اوستا وصل است و تا ایران هست، شاملو نیز هست، خوئی نیز هست، اخوان نیز هست و خوش بختانه بسیاری دیگر که هر یک شان، گنجینه ای ست سرشار از دُرّهای کهن.</p>
<p style="text-align: justify;">و بگذارید در این جا یک نکته‌ی دیگر را هم مطرح کنم: منظور از جهانی چیست؟ آیا جهانی شدنِ مورد نظر، چین و هند و ژاپن و مصر و روسیه و لبنان و سوریه را هم دربرمی گیرد، یا که خیر، فقط وقتی جهانی می شویم که شیطان بزرگ و متوسط و کوچک ما را بخوانند؟ حقیقت این است که شخصا برای ام به هیچ وجه مهم نیست که فلان نقاد آمریکایی و یا انگلیسی چه نظری در باره ی، مثلا سمفونی مردگان آقای معروفی و یا فلان اثر گلشیری و یا هر نویسنده‌ی ایرانی دیگر دارد؛ نه تنها مهم نیست، کک ام هم نمی گزد و یک تره نیز برای نظر کسان خورد نمی کنم؛ برای من سوره الغراب محمود مسعودی از این رو اهمیت دارد، که یک داستان خوب از یک نویسنده‌ی کم کار، اما سخن تراش ایرانی است؛ یا همان سمفونی مردگان و یا پیکر فرهاد، که اولی مقبول فرنگی‌ها افتاده است و دومی نه، چه اهمیتی دارد واقعا مقبول افتادن سمفونی مردگان؟ یعنی اگر این کتاب در آلمان موفق نمی شد، رمان خوبی نمی بود؟ اگر بوف کور هدایت، &#8220;جهانی&#8221; نمی شد، بوف کور نبود؟ داستان های کوتاه هدایت، کاروان اسلام، حاجی بابا و یا توپ مروارید، به هیچ وجه جهانی نشده اند، که چه؟ چه تغییری در این حقیقت می دهند که جزو مهم ترین آثار فکری و ادبی تاریخ چند سده‌ی گذشته‌ی ما هستند؟ داستان های بهرام صادقی جهانی نشده اند، بسیار خوب، ولی بدا به حال جهان.</p>
<p style="text-align: justify;">آن چه که می خواهم بگویم بسیار ساده است: زیاد در فکر جهانی شدن نباشیم، ایران، مرکز جهان است، یا به قول نظامی، دل است و جهان تن، بکوشیم به مفهوم راستین کلمه، ایر، بکوشیم یک دهقان زاده‌ی تمدنی، بکوشیم ایرانی باشیم؛ و بکوشیم نویسندگان و شاعران جوان مان را جوان مرگ و تلف نکنیم، با دادن آدرس غلط، و ملاک قرار دادن فلان نویسنده‌ی آمریکایی و یا فلان موج ادبی در فلان جای فرنگستان، آن‌ها را سوار زورق های بی زورق بان شان نکنیم؛ هی نگوییم فلانی فالکنر ایران است و فلانی اگر فلان و بهمان کند می تواند پاول آستر ایران شود و یا فلان خانم اگر نقد اش را آنجوری تر کند و زیر ابروی اش را آن جوری وردارد یه روزی می تواند ژولیا کریستوای چهار محال بختیاری شود، زیبا نیست این مسائل و شایسته‌ی فرهنگ و تمدنی که همگی با هم میراث داران نه چندان شاکر اش هستیم نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">جوانانمان را تشویق شان کنیم به حس خود و به نگاه خود به هستی و زمان اطمینان داشته باشند؛ آدم های سفتی باشند؛ هم دیگر را دوست بدارند، کشورشان را دوست بدارند، و زیبایی کهنی را که در درون شان خانه کرده است کشف کنند؛ چطور می شود زیبایی بیرون را دید، هنگامی که از درون تهی و خالی شده ای؟ زیبایی در بیرون از مرزهای ایران نیز هست، در این شکی نیست، اما ما این زیبایی را تنها هنگامی می توانیم به درستی درک کنیم، که با هر دو پا در تیسفون و شوش ایستاده باشیم؛ من همواره، به عنوان فردی از یک خانواده‌ی بزرگ فرهنگی، کوشیده ام از درون تیسفون به آتن و روم نگاه کنم؛ در تیسفون به ایستیم.</p>
<p style="text-align: justify;">در پایان: ایرانی، در نفس اش، هم زیباست و هم راست و هم نیک؛ غبار بر ما زیاد نشسته است، اما گوهری را در میان داریم که بی آن، جهان بشر متمدن را آغاز و انجامی نمی بود؛ و من شخصا هیچ مردمی را نمی شناسم که این میزان تولید زیبایی، راستی و نیکی کرده باشند، در یک استمرار تاریخی بی همتا، آنچنان که ایرانیان. راه را برای شان، برای آن هایی که جوان تر از ما هستند بگشائیم، تشویق شان کنیم زبان های کهن این سرزمین را بیاموزند، افسانه‌ها و روایت‌ها را یاد بگیرند، سنت فلسفی و دانائی مغان را آشنا شوند و هر روز بیشتر، ایرانی تر شوند؛ نگریستن در آینه‌ی تاریخ، نگریستن در دئنای هنر و دانایی ایرانشهر&#8230; این را به آنان یاد بدهیم.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
