<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تاریخ و فرهنگ &#8211; بازيابی ايرانشهری</title>
	<atom:link href="https://iranshahrig.com/category/pr-articles/pr-history-culture/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://iranshahrig.com</link>
	<description>خانه راستی، نیکی و زیبایی؛ خانه بازیابان ایرانشهر</description>
	<lastBuildDate>Tue, 06 Aug 2024 22:30:43 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/02/cropped-Logo2-32x32.png</url>
	<title>تاریخ و فرهنگ &#8211; بازيابی ايرانشهری</title>
	<link>https://iranshahrig.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>نمونه‌ای چند از کوروش-آگاهی ایرانیان از اشکانیان تا دوران صفوی</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c-%da%86%d9%86%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d8%a2%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jul 2024 15:38:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://iranshahrig.com/?p=3952</guid>

					<description><![CDATA[برگرفته از: «ابر خرد و کام ایرانشهر»، کیخسرو آرش گرگین-پهلوی از دروج های پایه‌ای ایرانشناسان شیعه و اباریگ دروندان و جُدکیشان چون پروانه پورشریعتی، تورج دریائی ایا خداد رضاخانی و انی همگنان، این بوده و هست، کو ایرانیان، کوروش، داریوش، و هنگرد، فرزندان هخامنش را نمی‌شناختند. پیش از ایشان، این سخن را احسان یارشاطر، جهودتخمه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p></p>



<p></p>



<p class="has-text-align-center">برگرفته از: «ابر خرد و کام ایرانشهر»، کیخسرو آرش گرگین-پهلوی</p>



<hr class="wp-block-separator has-alpha-channel-opacity"/>



<p></p>



<p></p>



<p>از دروج های پایه‌ای ایرانشناسان شیعه و اباریگ دروندان و جُدکیشان چون پروانه پورشریعتی، تورج دریائی ایا خداد رضاخانی و انی همگنان، این بوده و هست، کو ایرانیان، کوروش، داریوش، و هنگرد، فرزندان هخامنش را نمی‌شناختند. پیش از ایشان، این سخن را احسان یارشاطر، جهودتخمه مردی ایرانشناس کو به کیش بهائی نیز درآمده بود، واخته بود. فشرده، لیک بوندگ و آن سان کو دانایان و خرددوشاگان را بسنده افتد، بی‌پایگی داو ایشان بنماییم:</p>



<p>ارشک، بنیادگذار دودمان اشکانی، و برادر اش تیرداد، ناف خویش را به اردشیر سوم، و چیون، ئو کوروش و داریوش بازمی‌بردند:</p>



<h5 class="wp-block-heading has-text-align-left">&#8220;Arsaces and Teridates, two brothers who traced their family back to Artaxerxes the king of the Persians, were the satraps of the Bactrians when Agathocles of Macedonia was governor of Persia. Agathocles fell in love with Teridates, one of the brothers, and tried to trap the young man, but failed and was killed by him and his brother Arsaces. Arsaces became king of the Persians, and the kings of the Persians were called Arsacids after him. After two years Arsaces was killed, and his brother Teridates succeeded him as king, for 37 years.&#8221; (Arrian: Fragment 31)</h5>



<p>و ابر فرگانیدن شهرستان دارا = شهرستان داریوش، از سوی ارشک، کو کوششنی بود برای هخامنشی-سهشنی نزد رم و خدائی خویش را در دیده‌ی ایشان دادیگ نمودن، و هم نیز آوازه‌ی کوروش-آسایِ ارشک در میان پارت ها، ژوستین ازد دهد:</p>



<h5 class="wp-block-heading has-text-align-left">&#8220;Seleucus being then recalled into Asia by new disturbances, and respite being thus given to Arsaces, he settled the Parthian government, levied soldiers, built fortresses, and strengthened his towns. 2 He founded a city also, called Dara, in Mount Zapaortenon ( = کوه زبرتن), of which the situation is such, that no place can be more secure or more pleasant; 3 for it is so encircled with steep rocks, that the strength of its position needs no defenders; and such is the fertility of the adjacent soil, that it is stored with its own produce. 4 Such too is the plenty of springs and wood, that it is amply supplied with streams of water, and abounds with all the pleasures of the hunt. 5 Thus Arsaces, having at once acquired and established a kingdom, and having become no less memorable among the Parthians than Cyrus among the Persians, […], or Romulus among the Romans, died at a mature old age; 6 and the Parthians paid this honour to his memory, that they called all their kings thenceforward by the name of Arsaces.&#8221; (Justin 41.5.1)</h5>



<p>از برجسته ترین نمونه‌های این سرده از هخامنشی-آگاهی را نزد شاهنشاه وردان فرتوم، پسر اردوان دوم می‌یابیم، در جائی که اندر خواب، خود را من دیگر و پیکریافتگی اردشیر نخست بیند، پوس شاه بزرگ، خشیارشا:</p>



<h5 class="wp-block-heading has-text-align-left"><br>&#8220;WHEN these tidings were brought to the king [Vardanes I], he happened to be sacrificing with the Magi, for religious rites are performed under their supervision. And he called one of them and said: &#8220;The dream is come true, which I narrated to you when you visited me in my bed.&#8221; Now the dream which the king had dreamed was as follows: he thought that he was Artaxerxes, the son of Xerxes, and that he had altered and assumed the latter&#8217;s form; and he was very much afraid lest some change should come over his affairs, for so he interpreted his change of appeareance. But when he heard that it was a Hellene, and a wise man, that had come, he remembered about Themistocles of Athens, who had once come from Greece and had lived with Artaxerxes, and had not only derived great benefit from the king, but had conferred great benefit himself. So, he held out his right hand and said: &#8220;Call him in, for it wake the best of beginnings, if he will join with me in my sacrifice and prayer.&#8221; (PHILOSTRATUS, LIFE OF APOLLONIUS OF TYANA, § 1.29)</h5>



<p>دو هزاره پس از این رویدادها، ایورزگر فرانسوی، شاردن را داریم کو از خوش رفتاری و هوخیمی و آزرم پارسیان گوید، از این که فرزندان جم و زرتشت شهریگ‌ترین رم اوشستر باشند و از این که ایشان گویند کوروش نخستین کسی بود کو جانبانان را در سوی چپ خویش نهاد، زانرو که سوی چپ، نیمه‌ی دشنه-رون، و چیون، آسیب پذیرتر تن مرد باشد:<br></p>



<h5 class="wp-block-heading has-text-align-left">&#8220;The Persians are the most Civilized People of the East, and the greatest Complementors in the World. The Polite Men amongst them, are upon a level with the Politest Men of Europe. Their Air, their Countenance, is very well composed. Lovely, Grave, Majesticall, and as Fond as may be; they never fail complimenting one another about the Precedency, either going out or coming into a House, or when they meet, but ’tis over presently. They look upon two Things in our Manners, as very ridiculous, viz, Contending so long, as we do, who shall go first; and covering our Head, to do Honour to any Man, which amongst them is a want of Respect, or a Liberty which nobody takes but with his Inferiors or familiar Friends: They observe the right and the left Hand, but our Left is their Right, and so ’tis all over the East. They say, that Cyrus began first to place Men on his left Hand, out of respect to them, because that side is the weaker part of the Body, and the most exposed to Danger.&#8221; (Sir John Chardin&#8217;s Travels In Persia (1669-1677), ed. by Sir Percy Sykes K.c.i.e.,c.b., C.m.g., London 1927, p.189)</h5>



<p>ساسانیان، چیون که همگان دانند و به دیگر جای واخته و نموده‌ایم، بازیابی فرهنگ و آئین و خدائی هخامنشی را نه تنها پای در راه اشکانیان نهادند، که در یک همپیشی پیوسته اباگ ایشان بر سر هر چه هخامنشی‌تر بودن، خود را همی بازیاب و نماینده‌ی بهتری برای فرزندان تیسپیس می‌دانستند، تا جایی که بر آن شدند تا هماگ سرزمین‌های از دست رفته‌ی شاهان بزرگ را به تن ایرانشهر بازپس دوزند. پس ایشان خود پایه‌ای شدند برای گسترشن هخامنشی-آگاهی در آوام پس از تازشن و ابگد محمدیان. کوروش-آگاهی ایشان را آزندی چند به دست دهیم:</p>



<p>نخست به گزارشن بلعمی اندر نگریم کو از پُکاندن اورشلیم و به بردگی گرفتن جهودان به فرمان بخت نصر گوید و سپس مهربانی کورش اباگ ایشان به فرمان بهمن: &#8220;بخت نصر آهنگ شام کرد و بیت‌ المقدس را ویران کرد و خلقی از بنی‌ اسرائیل به کشت و خلقی بسیار برده کرد که اندر سپاه او سد هزار غلامبچه بود نارسیده. به جز از بزرگان و زنان و دختران، آن گاه سپاه خویش را به فرمود تا به بیابان آن ناحیت اندر شد – و هر یک سپری با او بود حرب را – آن سپر پر خاک کردند و ریگ بیاوردند و به شهر بیت ‌المقدس برافکندند تا آن شهر به زیر ریگ اندر پنهان شد، چنان که اثر اش نه ماند … اسیران را بر گرفت از بنی ‌اسرائیل و سوی عراق [ = ایرانشهر] باز آمد و … و در آن ملک چهل سال بماند پس بمُرد، او را پسری آمد نام وی اولمرودخ … پس بمُرد و از او پسری بماند به نام او بلتثصر … داریوش او را بکشت… و از آن چهارگانه که با بخت ‌النصر بودند، داریوش و کیرش با او مانده بود و چون سه سال از ملک داریوش ماذی بگذشت بهمن او را عزل کرد و کیرش الغیلمی را ملک عراق و شام داد و به وی نبشت که با بنی ‌اسرائیل مهربانی کن تا هر جای که خواهند بباشند یا به زمین خود باز شوند.&#8221; (بلعمی: ۶۷۴)</p>



<p>چیون که بینیم، به وارونه‌ی آن چه ایرانشناسیِ شیعه-تخمه به گفتن کوشد، ماهروزنگاران پساتازشن، کو دانشن خود از کان‌هایِ ساسانیِ پایخوانی-شده از پارسیگ به تازی و پارسی بردوشیده بودند، به روشنی از هخامنشیان آگاهی داشتند. هنگرد چیون توان گفت کو این هخامنشی-آگاهی بسان زیرآمدی از ایراگاهی، هم نزد اشکانیان کو خواستار گرفتن کین دارا بودند اندر بود و هم نزد فرزندان ساسان، و خود آنسان آشکار است کو نکیرشن‌اش ایواز از ایرانشناسی و فرزندان محمد و موسی و بهاء الله برآید و بس. جز این، آن چه که در این جا برای ما نگرشنیگ است، داریوش ماذی است، کو اباگ کوروش و بهمن آمده است. نخست آن که این گزارشن نشان دهد کوروش و بهمن یکی نباشند، دوم آن که به جز دارای دارایان و داریوش، داریوش دیگری نیز به داریم کو داریوش ماذی ایا داریوش مادی نام دارد که به هنگام گزارشن کار دانیال از او یاد کرده‌ایم، نیز بسج. اباگ تبری: &#8220;داریوش بن مهری ولد ماذی&#8221; ( تاریخ الامم و الملوک: I ۳۸۵)</p>



<p>بازشناسی داریوش از دارای دارایان را کو اباگ الکسندر نبرد کرد، دینوری به دست دهد: &#8220;ملک داریوش، فلما تم لدارا اثنتا عشره سنه فی الملک حضرته الوفاه، فاسند الملک الی ابنه دارا بن دارا، و هو الذی یعرف بداریوش، مقارع الاسکندر، فلما افضی الملک الی دارا بن دارا تجبر، و استکبر، و طغی … و کان عظیم السلطان، کثیر الجنود، لم یبق فی عصره ملک من ملوک الارض الا بخع له بالطاعه، و اتقاه بالاتاوه.&#8221; (اخبار الطوال، قم ۱۳۷۰، ب. ۲۹)<br><br></p>



<p>و ابر دارا پوس بهمن کو اباگ فیلیپ مغدونی رزمید و پیروز گشت: &#8220;دارا و الروم، قالوا: و ان دارا بن بهمن لما ملک تجهز غازیا الی ارض الروم، فسار حتی اوغل فی ارضهم، فخرج الیه الفیلفوس ملک الروم فی جنوده، فالتقوا، فاقتتلوا، فکان الظفر لدارا، فصالحه الفیلفوس علی اتاوه یؤدیها الیه کل عام، و هی مائه الف بیضه ذهب، فی کل بیضه اربعون مثقالا، و تزوج ابنته، ثم انصرف الی فارس.&#8221; (دینوری، همان، ب. ۲۸)</p>



<p>یاداوری می‌کنیم کو نزد ابن خلدون، به میانجی ابن عمید، به روشنی از کوروش بزرگ و پسر‌اش کمبوجیه یاد شده است و این خود، پشن و گواه دیگری است ابر آگاهی راست و درست از ماهروز هخامنشی از فردای گسست الکسندر گجستگ تا فردای گسست قادسیه در آوام پساتازشن: &#8220;قال ابن العميد في ترتيب هؤلاء الملوك الفرس من بعد كيرش إلى دارا آخرهم يقال إنه ملك من بعد كورش ابنه قمبوسيوس ثمانيا و قيل تسعا و قيل ثنتين و عشرين سنة و قيل إنه غزا مصر و استولى عليها…&#8221; (تاريخ ابن خلدون، II. ۱۶۶)؛</p>



<p>نیز بسج. با ازدی که ابن ابی اصیبعه اندر ماهروز درستبدان اش و به هنگام گزارشن از زندگی پیتاگوراس به دست می دهد و جوانی او را، که می دانیم نزد مغی به نام زرتس (گویشن آرامی از زرتش[ت])، زرتشتروتوم بابیلون آموزشن دیده بود، به آوام خدائی کوروش بزرگ اندر می‌نهد:</p>



<h5 class="wp-block-heading has-text-align-left">&#8220;It is told that during the reign of Cyrus, Pythagoras was a youngster. Cyrus&#8217; rule last for 30 years. He was followed by Cambyses when Pythagoras was still alive. Pythagoras stayed in Samos for 60 years, and then traveled to Italy and from there to Metapontum, where he stayed for five years and where he died.&#8221; (Ibn Abu Usaibi&#8217;ah, HISTORY OF PHYSICIANS, translated from the Arabic by Dr. L. Kopf with partial annotations by Dr. M. Plessner, Institute of Asian and African Studies, The Hebrew University, Jerusalem, Israel, 1971, p.80)</h5>



<p>این ها، چیزی جز مگر مشتی نمونه‌ی خروار بیش نباشند. و بی شک کوروش-آگاهی و داریوش-بیداری گسترده در آوام قجر و پهلوی، از میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقا کرمانی، تا پورداوود و امیر مهدی بدیع و صادق هدایت، بی نیاز از پای فشاری است. و آگاهی همانا وانائی‌ست.</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دشمنی کور پژوهش‌گرنمایان مسلمان با دین و شهرگانی ایرانشهر</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/pr-history-culture/%d8%af%d8%b4%d9%85%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%b1-%d9%be%da%98%d9%88%d9%87%d8%b4%da%af%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b3%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%db%8c/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 17 Apr 2023 15:07:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[دین و آیین و خرد]]></category>
		<category><![CDATA[نقد و بررسی]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://iranshahrig.com/?p=2686</guid>

					<description><![CDATA[دشمنی پایه‌ای مسلمانان با ایرانشهر که آن را از پیامبر و پیشوایان چهارگانه‌ی خود، ای محمد و خلفای راشدین به ارث برده‌اند، بخشی از بافت تخمه‌شناختی و ژنتیک فرهنگی هر فرد مسلمان را پدید می‌آورد. در این میان مسلمانان ایرانی‌تبار به سان ستون پنجم محمدیت و ابررَوِشِ حجاز، جایگاه ویژه‌ای دارند: آن‌ها به میانجی شناخت‌شان [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>دشمنی پایه‌ای مسلمانان با ایرانشهر که آن را از پیامبر و پیشوایان چهارگانه‌ی خود، ای محمد و خلفای راشدین به ارث برده‌اند، بخشی از بافت تخمه‌شناختی و ژنتیک فرهنگی هر فرد مسلمان را پدید می‌آورد. در این میان مسلمانان ایرانی‌تبار به سان ستون پنجم محمدیت و ابررَوِشِ حجاز، جایگاه ویژه‌ای دارند: آن‌ها به میانجی شناخت‌شان از زبان پارسی بهتر از هر مسلمان دیگری می‌توانند به نابودی فرهنگ و دئنای ایرانشهری برآیند، خود از همین روست که از غزالی تا شاملو، از مجلسی تا شریعتی، مسلمان‌های پارسی‌زبان، که چیزی جز پتت‌گران شهریگانی ایا توابان تمدنی نیستند، سخت‌ترین نه‌گویان و نکیرایان دین زرتشت و پادشاهی ایرانشهری بوده‌اند. دشمنی‌ای که این ایرانی‌نمایان با دین و فرهنگ و هنر و شهرگانی (سیاست) ایرانزمین دارند در بسیاری گاه خود عرب‌ها و ترک‌ها و دیگر دشمنان نه‌دارند.<br>فرای آن چه که پیشتر بود و ایران‌ستیزانی چون احسان یارشاطر و جلیل دوستخواه و فریدون جنیدی و هاشم رضی و پرویز رجبی سرگرم ترک‌تازی بودند و شماری هنوز نیز هستند، از فتنه‌ی ۵۷ تا امروز لشگری بزرگ و نوین از ابراهیمیان پارسی‌زبان پا به میدان &#8220;پژوهش&#8221; نهاد، پژوهش‌گرنمایانی از منوچهر جمالی و ناصر پورپیرار و رضا مرادی غیاث آبادی، تا تورج دریائی و خداداد رضاخانی و پروانه پورشریعتی و علی موسوی و همگن‌ها.<br>کسان همه در یک چیز همبازند: ستمگرانه و زوربنیاد و ناکارا نشان دادن آئین شهریاری از یک سو، و از سوی دیگر، بدگوئی از دین زرتشت به ویژه بدگوئی از ساسانیان، و گناه‌کار دانستن موبدان در همه چیز، از آن دست شکست ساسانیان از تازشن‌گران مسلمان. با این رویکرد دوگانه کسان هم پایه‌های دین و هم پایه‌های شهرگانی ایرانشهری را زده، و شایدبودِ هر گونه بازیابی ایرانشهر و بازگشت به آسه‌ی تیسپون را ناشدنی می‌کنند. برایند روشن است: پیروزی اسلام و جمهوریت.<br>لیک آیا به راستی موبدان همه کاره بودند و گناه شکست تیسپون بر گردن ایشان بود؟<br>فرای آن که در هر نبردی شکست را سپاهیان و لشگریان می‌خورند و نه هیربدان و دبیران-، این انگ از بنیاد نادرست و دروج است. چراکه در سده‌ی پایانی ساسانی با کشتاری که هرمز گجستگ، پسر ترسادوست و مزدک‌پیشه‌ی انوشیروان از موبدان و دبیران زرتشتی می‌کند، تا مرگ یزدگرد، ما نه تنها هیچ نشان مهندی از موبدان و دبیران زرتشتی در سیاست و دیوان‌سالاری ایرانشهر نه‌می‌بینیم، بلکه هر چه هست کشیش‌های ترسا هستند و خاخام‌های جهود!<br>کسان در حالی از زورگوئی موبدان و شکنجه شدن مسیحیان می‌گویند که دو همسر خسروپرویز، مریم و شیرین، هر دو ترسا هستند و سراسر ایرانشهر را میدان نبرد درون-مسیحی خود کرده‌اند. گنج‌آمار خسرو پرویز، یزدین، که دستور می‌دهد چلیپای عیسی به تیسپون آورده شود و شمار بزرگی از جهودان را در اورشلیم می‌کشد، یک ترساست. شیرویه‌ی گجستگ، که به یاری کشیش‌های درباری همه‌ی برادران زرتشتی خود و سپس پدر خود را می‌کشد و بر تخت شاهی می‌نشیند، یک ترساست. تازشن‌هایی که از قفقاز به درون ایران می‌شود از سوی ارمنی‌های مسیحی شده و تیره‌های ترکان خزری‌ست که در هر نبردی در کنار هراکلیوس بودند و یک سده پس از اسلام نیز جهود می‌شوند.<br>همی پس از مرگ شیرویه‌ی گجستگ، فرستاده‌های پوراندخت به دربار هراکلیوس همه کشیش‌های ترسا هستند. خود پوراندخت ترساست و نه زرتشتی. همی نیکیتا، پسر اسپهبد شهربراز، که در جنگ یرموک کنار دشمن ایرانشهر، هراکلیوس، به پذیره‌ی مسلمانان می‌رود و برای رومیان می‌جنگند و همه با هم، آن هم پیش از قادسیه، از مسلمانان شکست می‌خورند، یک ایرانی ترسا شده است. خواهر او، نیکه، ترسا شده و با تئودوسیوس، پسر هرالکیوس عروسی می‌کند. گفتنی آن که پس از شکست یرموک و واگذاری مصر و شام به مسلمانان، نیکیتا به دستور هراکلیوس با عمر پیوند گرفته و به او پیشنهاد می‌کند که پروانه دهد در نبرد قادسیه با لشگریان خود به عرب‌ها یاری کند.<br></p>



<p>چنان که می‌بینیم، شکست ساسانیان از مسلمانان، از یک سو، نخست پس از شکست روم از مسلمانان است و نه پیش از آن، و از سوی دیگر، نه تنها به بهان همه‌کاره بودن موبدان نیست، که هرگز ایشان همه کاره نه‌بودند و این همه‌کاره بودن موبدان همی در زمان اردشیر بزرگ نیز یک دورج بی‌پایه و شرم‌آور بیش نیست، که به وارونه، سستی و ناتوانی درونی ایرانشهری درست به بهان کنار گذاشته شدن موبدان و دبیران زرتشتی، و همه‌کاره شدن ترسایان بیزار از ایرانشهر است.<br>با ترسا شدن، درست چون با مسلمان شدن یا کمونیست شدن یا بهائی شدن، ایرانیان پیوند قلبی خود با سرزمین خود را از دست می‌دادند. پس روشن بود که بسیار ساده با دشمن همکاری کنند و کمر به نابودی ایران به‌بندند. هراکلیوس و سپس مسلمانان، با یاری همین ایرانیان ترسا شده و از برای کنار رفتن موبدان و دبیران زرتشتی میهن‌پرست بود که توانستند بر ایرانشهر چیره شوند.<br>اگرچه باید یادآوری کنیم که این همه تنها یکی از بهان‌های مهند این چیرگی است و ما باید:</p>



<p>۱. شمار بیشتر سپاهیان عرب</p>



<p>۲. همکاری ترکان و ارمنیان و رومیان با ایشان</p>



<p>۳. واگذاری مصر و سراسر سوریه به مسلمانان پس از شکست یرموک که گنجینه‌ی پایان‌ناپذیر پول و آذوقه و مرد جنگی را در دسترس محمدیان نهاد</p>



<p>۴. و هم‌چنین طاعون بزرگی که دامن ایرانشهر را گرفت و شمار بزرگی از ایرانیان را کشت نیز در شمار بهان‌ها و چرابودهای مهند فروپاشی تیسپون به شمار آوریم.</p>



<p><br>در پیوند نمونه‌ای می‌آوریم از یاوه‌گوئی‌های یکی از همین پژوهش‌گرنمایان که به تازگی پا به میدان ترک‌تازی نهاده و می‌کوشد با بدگوئی از ایرانیان و بازگوئی دروج‌های همیشگی و نخ‌نمای هم‌کیشان‌اش جائی برای خود در میان ایران‌ستیزان پارسی زبان بازکند.</p>



<p></p>



<p>به تیسپون باز می‌گردیم<br>و به آتش، به آتش بزرگ، به بزرگترین آتش‌ها<br>با ایران در ایران برای ایران<br>کاندید زرتشتی پادشاهی<br>کیخسرو آرش گرگین</p>



<p></p>



<p><strong><em>روز زامیاد ۲۸ فروردین ۸۵۸۲ زرتشتی برابر با ۱۷ آوریل ۲۰۲۳ ترسایی</em></strong></p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تاریخ و زمان اشو زرتشت</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/history-of-zarathustra/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 22 Mar 2023 07:19:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[دین و آیین و خرد]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://iranshahrig.com/?p=4041</guid>

					<description><![CDATA[Some remarks on the date and age of Asho Zarathustra: 1. &#8220;Without doubt magic arose in Persia with Zoroaster. On this our authorities are agreed, but whether he was the only one of that name, or whether there was also another afterwards, is not clear. Eudoxus, who wished magic to be acknowledged as the noblest [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p dir="ltr">Some remarks on the date and age of Asho Zarathustra:</p>



<p dir="ltr">1. &#8220;Without doubt magic arose in Persia with Zoroaster. On this our authorities are agreed, but whether he was the only one of that name, or whether there was also another afterwards, is not clear. Eudoxus, who wished magic to be acknowledged as the noblest and most useful of the schools of philosophy, declared that this Zoroaster lived six thousand years before Plato&#8217;s death, and Aristotle agrees with him. Hermippus, a most studious writer about every aspect of magic, and an exponent of two million verses composed by Zoroaster, added summaries too to his rolls, and gave Agonaces as the teacher by whom he said that he had been instructed, assigning to the man himself a date five thousand years before the Trojan War. […] I would believe that Orpheus was the first to carry the craft to his near neighbours, and that his superstition grew from medicine, if the whole of Thrace, the home of Orpheus, had not been untainted by magic. The first man, so far as I can discover, to write a still-extant treatise on magic was Osthanes, who accompanied the Persian King Xerxes in his invasion of Greece […] A little before Osthanes, the more careful inquirers place another Zoroaster, a native of Proconnesus. One thing is certain; it was this Osthanes who chiefly roused among the Greek peoples not so much an eager appetite for his science as a sheer mania. […] Certainly Pythagoras, Empedocles, Democritus and Plato went overseas to learn it, going into exile rather than on a journey, taught it openly on their return, and considered it one of their most treasured secrets. Democritus expounded Apollobex the Copt and Dardanus the Phoenician, entering the latter&#8217;s tomb to obtain his works and basing his own on their doctrines. That these were accepted by any human beings and transmitted by memory is the most extraordinary phenomenon in history; so utterly are they lacking in credibility and decency that those who like the other works of Democritus deny that the magical books are his. But it is all to no purpose, for it is certain that Democritus especially instilled into men&#8217;s minds the sweets of magic. Another extraordinary thing is that both these arts, medicine I mean and magic, flourished together, Democritus expounding magic in the same age as Hippocrates expounded medicine, about the time of the Peloponnesian War, which was waged in Greece from the three-hundredth year of our city. There is yet another branch of magic, derived from Moses, Jannes Lotapes, and the Jews, but living many thousand years after Zoroaster. So much more recent is the branch in Cyprus. In the time too of Alexander the +Gujastak, no slight addition was made to the influence of the profession by a second Osthanes, who, honoured by his attendance on Alexander [the Gujastak], travelled certainly without the slightest doubt all over the world.&#8221; (Pliny, Natural History: 30.2)</p>



<p dir="ltr">2. &#8220;The date of the Magians, beginning with Zoroaster the Persian, was 5000 years before the fall of Troy, as given by Hermodorus the Platonist in his work on mathematics; but Xanthus the Lydian reckons 6000 years from Zoroaster to the expedition of Xerxes, and after that event he places a long line of Magians in succession, bearing the names of Ostanas, Astrampsychos, Gobryas, and Pazatas, down to the conquest of Persia by Alexander [the Gujastak].&#8221; (D. L. 1. Prologue)</p>



<p dir="ltr">3. Result:</p>



<p dir="ltr">The lowest estimate is: 8162</p>



<p dir="ltr">The highest estimate is: 8579 </p>



<p dir="ltr">If we take into account a calculation error of about 1 to 2 years, then this corresponds to about 8581, which in turn corresponds to 2581 of Cyrus the Great! </p>



<p dir="ltr">So the time difference between Cyrus the Great and Asho Zartosht is exactly 6000 years!</p>



<p>چند نکته در مورد تاریخ و زمان اشو زرتشت:<br>۱. &#8220;بدون شک جادوی سنت مغان در ایران با زرتشت پدید آمد. با این‌که صاحب‌نظران ما در این مورد اتفاق نظر دارند، اما هنوز معلوم نیست که آیا این نام مختص او بوده است یا کسان دیگری هم با این نام وجود داشته‌اند. اودوکسوس که آرزو داشت سنت مغان به عنوان شریف‌ترین و مفیدترین مکاتب فلسفی شناخته شود، توضیح می‌دهد که زرتشت شش هزار سال قبل از مرگ افلاطون می‌زیسته است و ارسطو نیز با او موافق بوده است. هرمیپوس، به عنوان بلیغ‌ترین نویسنده درباره‌ی سنت مغان و گزیده‌ای از دو میلیون بیت شعر سروده‌ی زرتشت، خود نیز خلاصه‌هایی به این طومار افزود، و آگوناس را به عنوان معلمی معرفی کرد که توسط او آموزش داده شده است، تاریخ پنج هزار سال قبل از جنگ تروا را به وی &#8211; زرتشت &#8211; نسبت داد. […] به نظر من اورفئوس اولین کسی بود که این صنعت را نزد نزدیکانش برد و به واسطه در هم آمیختگی با سنت مغان، علم پزشکی در کل تراکیا شروع به رشد کرد. تا آنجا که من توانستم کشف کنم، اولین کسی که رساله‌ای در مورد سنت مغان نوشت، اوستانس بود که خشایارشا پادشاه ایران را در حمله به یونان همراهی کرد […] کمی قبل از اوستانس، پرسندگان دقیق‌تری زرتشت دیگری را که بومی پروکنسوس بود، مطرح کردند. یک چیز قطعی است؛ این اوستانس بود که عمدتاً در میان مردم یونان اشتیاق به علم را به گونه‌ای دیوانه‌وار برانگیخت. مطمئناً فیثاغورث، امپدوکلس، دموکریتوس و افلاطون برای یادگیری آن به خارج از کشور رفتند، به جای سفر، به تبعید رفتند، در بازگشت آشکارا آن را آموزش دادند و آن را یکی از ارزشمندترین رازهای خود دانستند. دموکریتوس، آپولوبکس قبطی را و داردانوس، فنیقی‌ها را تفسیر کرد و برای به دست آوردن آثار او به واپسین گورستان وارد شد و عقاید خود را بر اساس عقاید آنها بنا کرد. این که این‌ها توسط هر انسانی پذیرفته شده و به اذهان سپرده شده است، شگفت‌انگیزترین پدیده تاریخ است. اما مفهوم همه‌ی این‌ها قطعاً به این دلیل است که دموکریتوس به شیوه‌ی خاصی شیرینی آموزه‌های سنت مغان را به اذهان القا می‌کند. نکته شگفت‌انگیز دیگر این است که هر دو هنر، یعنی پزشکی و آموزه‌های سنت مغان، با هم شکوفا شدند، دموکریتوس سنت مغان را در همان دورانی تفسیر کرد که بقراط پزشکی را، در زمان جنگ پلوپونزی، که در یونان از سال سیصد آغاز شد. شاخه دیگری از سنت مغان وجود دارد که از موسی، یان لوتاپس و یهودیان گرفته شده است، اما آنها هزاران سال پس از زرتشت زندگی می کردند. شاخه‌ی به مراتب جدیدتری در قبرس وجود دارد. در زمان اسکندر گجستک نیز، هیچ تغییری هرچند جزیی توسط اوستانس دوم به این حرفه افزوده نشد، که مفتخر به حضور در محضر اسکندر [گجستک] بود، مطمئناً بدون کوچکترین تردیدی به سراسر جهان سفر کرد.&#8221; (پلینی، تاریخ طبیعی: ۳۰/۲)<br>۲. «تاریخ مغان، که با زرتشت پارسی آغاز می شود، ۵۰۰۰ سال قبل از سقوط تروا بوده است، همانطور که توسط هرمودوروس افلاطونی در کار خود در ریاضیات آورده است به دست داده شده؛ اما زانتوس لیدیایی زمان از زرتشت تا لشکرکشی خشایارشا را ۶۰۰۰ سال محاسبه کرده است و پس از آن واقعه او لیست بلندبالایی از آموختگان مکتب مغان تا زمان فتح ایران توسط اسکندر [گجستک] را به دست می‌دهد که شامل نام‌هایی مانند اوستاناس، آسترامپسیکوس، گوبریاس و پازاتاس می‌شود. (D. L. 1. Prologue)</p>



<p>۳. نتیجه:<br>کمترین برآورد ۸۱۶۲ است<br>بیشترین برآورد ۸۵۷۹ است<br>اگر یک خطای محاسباتی حدود ۱ تا ۲ سال را در نظر بگیریم، این معادل با ۸۵۸۱ است که به نوبه خود مربوط به ۲۵۸۱ کوروش کبیر است!<br>پس اختلاف زمانی کوروش کبیر با اشو زرتشت دقیقا ۶۰۰۰ سال است!</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مغان زرتشتی، ۵۰۰۰ سال پیش در چین</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/mags_in_china/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2020 05:35:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[دین و آیین و خرد]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[اهورامزدا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانشهر]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[زرتشت]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://iranshahrig.com/?p=3961</guid>

					<description><![CDATA[با نام اورمزد، بغ بزرگ، بزرگترین بغانو با نام مهر و اناهیت و اپام نبات برای ایرانیان، تا در این روزهای تاریک و انباشته از دغا و بی آزرمی، امید و استوانی و بستاخی خویش از دست نه‌دهند. تا به‌دانند، که ایشان مردمانی‌اند کهن، که مردمانی‌اند زیبا، که مردمانی‌اند بزرگ و اهورائی، که مردمانی‌اند نیک، [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p></p>



<p class="has-text-align-center">با نام اورمزد، بغ بزرگ، بزرگترین بغان<br>و با نام مهر و اناهیت و اپام نبات</p>



<p class="has-text-align-center"><em><strong>برای ایرانیان، تا در این روزهای تاریک و انباشته از دغا و بی آزرمی، امید و استوانی و بستاخی خویش از دست نه‌دهند. تا به‌دانند، که ایشان مردمانی‌اند کهن، که مردمانی‌اند زیبا، که مردمانی‌اند بزرگ و اهورائی، که مردمانی‌اند نیک، نیک‌تر نیکان. و خواهند ماند</strong></em></p>



<p></p>



<hr class="wp-block-separator has-alpha-channel-opacity"/>



<p></p>



<p>امروز که اشغالگران کمونیست و مسلمان بر آن شده‌اند تا پس از برجامچای و کاسپینچای، نرمش قهرمانانه‌ی دیگری انجام دهند و کارنامه‌ی خود را به یک پکنچای نیز آذین کنند، بد نیست نگاهی کوتاه داشتن به پیشینه‌ی ایرانشهریان در چین، و این همه، اندی هزار سال پیش از آن که کشوری به نام چین در میان بوده باشد. و نیز خوب است تا چینی‌ها نیز بخوانند این‌ها را و فراموش نه‌کنند: جمهوری گوادالوپی اسلامی خواهد رفت، بسی زود، پس ایدر اگر خواستار پیمان پایدار با آریائیان هستند، نیک آن است کو میانه روی پیشه کنند و فزون خواهی و ارزان خری کنار نهند.</p>



<p class="has-text-align-right">گفتنی آن‌که آورده‌های زیر، کو چیون هماره به رایگان در برابر دیدگان همگان نهاده می‌شوند، &#8211; چه، ما خود را نسکی باز و سر نابسته می‌انگاریم برای ایرانیان-، همه از این‌جا و آن‌جای نبیگ ما، «ابر خرد و کام ایرانشهر» برون کشیده شده‌اند.<br>*<br>در عکس سیاه و سپید، که آذینی است یافته شده در یک کاخ اندر چین (۸۵۰-۱۵۰ پیشاکوروش)، چهره‌ی یک موبد پارسی را می‌بینیم و نماد خونیرث را، که برخی نیز سواستیکا نامند اش، لیک نزد ایرانیان خونیرث خوانده آید، به چم ارابه، رثه، ره، ایا چرخه‌ی خورشید. یکی از کاربردهای این نشان ایا دخشگ، نشاختن چهار آوام باشد: بهار و تابستان و پائیز و زمستان. و هم نیز نشاختن چهار آلک ایا رون: اپاختر، که به رنگ سیاه شناخته می‌شود، نیمروز، که به رنگ سرخ، اوشستر، که به رنگ زرد، و دوشستر، که به رنگ سپید. از همین رو ایرانیان چهار دریای سرزمینی خویش را با چهار رنگ نشانه گذاری کردند: دریای سیاه، دریای سرخ، دریای زرد، و دریای سپید که همان مدیترانه است.<br>ما کوزه‌ای سفالی نیز داریم که در آن نیز چهره‌ی یک مغ را داریم و نماد خونیرث. مایکل تورک ابر این کوزه می‌نویسد:</p>



<p class="has-text-align-left" dir="ltr">“The magician ☩ (wu) character, originally “a capped cross,” was later changed to — 巫 (wu) — work and humans, interpreted by some scholars as dancing witches; however, a recently discovered artifact marked with the cross puts a face on a magician. ”(Michael Turk, Magician’s Map, in: Sino-Platonic Papers, 218, December, 2011, p. 8)</p>



<p class="has-text-align-right">و سپس با پرداختن به کوزه‌های مردمان بیگانه‌ای که؛ یافت شده است، و نیز بررسی چهره نگاری ایشان، و هم نیز چهره‌ی موبد پارسی با نماد خونیرث ایا گردونه‌ی خورشید در فرتور بالا که چیون که واختیم از آذین یک کاخ چینی پیدا آمده است، چیون فرازمی می‌گوید:</p>



<p class="has-text-align-left" dir="ltr">“Recent archeological finds shed light on the question — when were foreigners in China? A mummified body fully clothed with a rust-colored, two-piece tailored suit, deerskin boots and bright red, yellow and blue striped felt leggings, on a bearded man about fifty years old, who stood six foot, six inches, in life, was buried with his saddle around three thousand years ago. An ornament in the shape of a head with a Persian face, marked on its top with a capped cross made of local material, was found in the ruins of an ancient Chinese palace. This artifact is one of several heads with foreign features found in palaces dating from 1400 to 700 BCE; but the question remains —, were Caucasians present in the palace?<br>The question is discussed by Victor Mair in his article “Old Sinitic *Myag, Old Persian Maguš and English Magician.<br>Recent archeological finds shed light on the question — when were foreigners in China? A mummified body fully clothed with a rust-colored, two-piece tailored suit, deerskin boots, and bright red, yellow and blue striped felt leggings, on a bearded man about fifty years old, who stood six-foot, six inches, in life, was buried with his saddle around three thousand years ago. An ornament in the shape of a head with a Persian face, marked on its top with a capped cross made of local material, was found in the ruins of an ancient Chinese palace. This artifact is one of several heads with foreign features found in palaces dating from 1400 to 700 BCE, but the question remains — were Caucasians present in the palace? The question is discussed by Victor Mair in his article “Old Sinitic *Myag, Old Persian Maguš, and English Magician.” Here is a magical correlation: painted on his temple is a bright yellow sun spouting short and long rays; the Sanskrit word for magician is maga, “priest of the sun.” Other mummies buried between 2000 BCE and 400 BCE have uniquely Caucasian features: blue-eyed, redheaded, or blond. For over a thousand years; there were Caucasians buried in the Tarim Basin, a high desert north of Tibet and west of the Shang and Zhou dynasties.26 Certainly some cross-cultural contact occurred, and someone carved the Caucasian features on an ornament and marked it wu. Of all the magicians mentioned in ancient Chinese texts during the time the Caucasians buried their dead northwest of the Shang and Zhou dynasties, only the fangshi served in government. That is why we know about fangshi theories and practices. Since antiquity, fangshi (方士) magicians have used sifang (四方) correlative cosmology to make maps and diagrams of heaven and earth. In my deconstruction of the symbols on the sifang jar, I hypothesize the four-panel jar is evidence the Neolithic Chinese mapped the lands and rivers around them on the jar, signifying knowledge of the Yellow River’s course. The jar’s map divides the earth into five lands — four territories around a middle land — mapping the flow of the Yellow River from the high mountains in the West to the fertile plain in the East.” (ibid, 8-9)</p>



<p>ما امروز می‌دانیم که مغ (wu) وام واژه‌ای ایرانی است در چین، در میان شمن‌ها ایا شامان‌ها، و در میان مغان چینی کو آئین زرتشتی داشتند. ویکتور مایر مردی است کو در این پهنه سخن‌ها برای گفتن دارد. پس از او می‌آوریم:</p>



<p dir="ltr">“The recent discovery at an early Chou site of two figurines with unmistakably Caucasoid or Europoid feature is startling prima facie evidence of East-West interaction during the first half of the first millennium Before the Current Era. It is especially interesting that one of the figurines bears on the top of his head the clearly incised graph ☩ which identifies him as a wu (&lt; *myag).” (Victor H. Mair, Old Sinitic *Myag, Old Persian Maguš and English Magician, in: Early China 15, 1990, (pp. 27–47), p. 27; Cf. also: Rick Osmon, The Graves of the Golden Bear, Ancient Fortresses and Monuments of the Ohio Valley, 2011, p. 153.)</p>



<p>مایر در پانوشت همین گزارشن انگیزه‌ی خود ابر نوشتن فروردگ خویش را به پژوهشن‌های جائو تسونگ بازبُرد می‌دهد و نگره‌ی او ابر اندرآمدن هنر نویسندگی از ایرانشهر به چین، به میانجی جاده‌ی ابریشم:</p>



<p dir="ltr">“The original inspiration for this article was a manuscript by Jao Tsung-I entitled; “New Light on wu.” A revised version of Professor Jaoˈs paper will appear in the next issue of Early China. It will treat in more detail many of the larger paleographic and religio-cultural issues concerning wu that are only touched upon in the present work, the primary purpose of which is to discuss the philological and linguistic implications of the Old Sinitic reconstruction of wu. In the meantime, Professor Jao has published a brief but important article on the West Asian connections of ☩ in which he suggests the possibility that such symbols may have influenced the origins of writing in China. See this …<br>[The Question of ʿThe Origins of Writing Brought about by the Silk Roadʾ]” (ibid)</p>



<p>و هم نیز فراموش نه‌کنیم مایکل پوئت را، هنگامی که به زند و نگیزشن نگره‌های دُدس (Dodds) ابر گسترشن شامانگی نزد یونانیان به میانجی ایرانیان سکائی می‌پردازد، به پژوهشن بنیادین مایر نیز بازبُرد همی‌دهد و می‌نویسد:</p>



<p dir="ltr">“Dodds argues that this shamanistic culture entered Greece in the seventh century from Scythia and Thrace (pp. 140, 142) and was picked up by figures such as Pythagoras and Empedocles: “These men diffused the belief in a detachable soul of self, which by suitable techniques can be withdrawn from the body even during life, a self which is older than the body and will outlast it” (pp. 146-47). In short, the diffusion of shamanistic culture to Greece led to the emergence of a true dualism of body and soul-, a dualism that had never existed before in early Greece […] Dodds goes on to detail how this notion of an occult self of divine origin was later appropriated by Plato (pp. 207-35) […] I would like to stress the implications of Dodds’s theory for the shamanism hypothesis made for China […] Victor Mair has argued, based on linguistic and archeological evidence, that the wu, the Chinese term usually translated as “shaman” in reference to early China, might in fact have been Iranian magi who entered China during the Bronze Age. And, of course, the Scythians, whom Dodds sees as having become so influential in Greece, were Iranians. This line of reasoning implies that both China and Greece received a similar diffusion of ideas and techniques from the; same Iranian source.” (Michael J. Puett, To Become a God: Cosmology, Sacrifice, and Self-divinization in Early China, Harvard University Press, Cambridge, 2002, pp. 83-85. )</p>



<p>سپس با گفتاوردی از مایر، آن‌چه را که تا به امروز، با برگردان نادرست و اَ-کارشناسانه‌ی wu به شامان، زیر هنگرفت شامانگی دژنگیزی می‌کردند، به مغان کهن چین بازیابی می‌کند که چیون که در بالا آورده شد، در آوام برنج، ای میان ۳۰۰۰-۵۰۰ پیش از کوروش (۳۵۰۰-۱۰۰۰ B.C)، از ایرانشهر به چین ایورز کرده بودند. آن‌چه که می‌آید، به میانجی پوئت، و از مایر است:</p>



<p dir="ltr">“It has been customary for students of Chinese civilization to translate *myag [i.e., wu] as “shaman”, but this is wrong on several counts. In the first place, the shaman was the leading representative of a specific type of religious system practiced by Siberian and Ural-Altaic peoples. Perhaps the most characteristic feature of this tradition was the shaman’s ecstatic trance-flight to heaven during initiation and other rituals. The shamans also served the community as a whole by retrieving the errant souls of sick people and escorting the spirits of the dead to the other world.<br>This is in contrast to the *myag who where closely associated with the courts of various rulers and who were primarily responsible for divination, astrology, prayer, and healing with medicines.” (Mair, “Old Sinitic *Myag,” p. 35, cited from Puett, p. 86)</p>



<p>و نیز یادآوری می‌کنیم برخاستن واژه‌ی دائو را از واژه‌ی اوستائی دذوه، که می‌دانیم یکی از شناسه‌های اهورامزدا می‌باشد:</p>



<p dir="ltr">“…the Chinese name for the highest of all heavens was Ta-lo. The ancient Zoroastrians believed in four heavens, the highest of which in Old Iranian (Avestic) is called Garō-dmāna or Garō-nmāna and in the Middle Iranian Garō-dmān, which means ʿhouse of praiseʾ.  The Avestic word for the monotheistic God of Zoroastrianism (Ahura Mazdā) is Dadhva . Is this the origin of Chang Lingʾs use of …dʾȃu?”<br>(Liu Ts&#8217;un-Yan, Traces of Zoroastrian and Manichaean Activities in Pre-T’ang China, in: Selected Papers from the Hall of Harmonious Wind, Leiden Brill, 1976, p. 30, fn.29)</p>



<p> و نیز:</p>



<p dir="ltr">“The first great translations of Buddhist texts (2nd-3rd centuries A.D.), beginning with An Shih-kao, were Sogdian, Ta Yüeh-chih, Persian. Very few were Indian. So certain Buddhist theories, such as those related to Amitabha, the god of Infinite Light, and his Western Paradise, were strongly impregnated with Iranian thought. It is known also that a whole Buddhist literature was elaborated amongst the Iranian populations of Chinese Turkestan. This helps to explain certain Chinese terms which appear to be transcriptions of technical terms and proper names of Buddhism, which came by way of Iranized forms.” (ibid)</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بازسازی سوریه، خویشکاری ای که تهران باید آن را بپذیرد</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950810-3/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 30 Nov 2016 00:00:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جستارهای مهم]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[انوشیروان]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[روم]]></category>
		<category><![CDATA[شهربراز]]></category>
		<category><![CDATA[کفشگر]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<category><![CDATA[مدیترانه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1631</guid>

					<description><![CDATA[ایرانشهر یک کشور نیست، که یک آبادانی یا تمدن است، و رویکرد مدیترانه ای ایرانشهر به سان یک آبادانی، در سراسر روزگارانی که ایرانی بر ایران فرمانروائی داشته است، دارای چارچوب ویژه و آهنگ‌ها و آماج‌های از پیش نشاخته‌ی خود بوده است: راهکار و راهبرد ایرانشهری در پیوند با مدیترانه، جدا از این که نام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ایرانشهر یک کشور نیست، که یک آبادانی یا تمدن است، و رویکرد مدیترانه ای ایرانشهر به سان یک آبادانی، در سراسر روزگارانی که ایرانی بر ایران فرمانروائی داشته است، دارای چارچوب ویژه و آهنگ‌ها و آماج‌های از پیش نشاخته‌ی خود بوده است: راهکار و راهبرد ایرانشهری در پیوند با مدیترانه، جدا از این که نام مرد فرمانروا بر شوش و پارسه چه باشد، از زمان مادها تا هخامنشیان، و از اشکانیان تا ساسانیان، یک آموزه و افراس (درس) بزرگ در خود نهان دارد: آبادی و رامش و نیکی و سامانمندی استان‌های مدیترانه ای ایرانشهر همان آبادی و رامش و نیکی و سامانمندی خود ایرانشهر است. وارونه اش نیز درنشیند و درست افتد: بُریده شدن بال مدیترانه ای ایرانشهر دربردارنده‌ی هنگفت‌ترین هزینه‌ها برای همه‌ی اندام‌های ایرانشهر است. آینه‌ی زمان‌های سپری شده در برابر ماست: هر بار که روم یا هر دشمن دیگری بر این سرزمین‌ها، که استان‌ها و شهربی‌های دوشستری (خاورانی/غربی) ایرانشهر بوده اند، چیرگی یافت، ایرانشهر زیان دید.</p>
<p style="text-align: justify;">پس بیهوده نبود که شاه بزرگ، خسرو انوشیروان، برای نبرد حُمص گرانی و مهندی ویژه ای به جای آورد، تا آن جا که خود به تن خود در آن نبرد پا به میدان اندر نهاد. بازتاب این نبرد را ما به شاهنامه‌ی مغ توس نیز اندریابیم، در داستانی که به داستان کفشگر نامدار شده است: آن کفشگر از شهروندان جهود و پارسی زبان حمص بود، مردی بسیار پُرخواسته و پُر برگ و سرمایه مند. رومیان سخت جانی می کردند و زمان نبرد به درازا کشید، این چنین، تنخواهی که سپاه پارسی با خود برده بود به پایان رسید و سپاه نیاز به سیم داشت. انوشیروان از بزرگمهر خواست تا با بزرگان و نامداران حمص رایزنی کند تا به سپاه وام دهند. مرد جهود پس از شنیدن این اَزْد (خبر)، پا پیش نهاد و به بزرگمهر پیشنهاد نمود تا نه وام، که به رایگان هزینه‌ی یک سال سپاه ایرانشهر را فراهم کند. این بی شک سرمایه‌ی بسیار بزرگی بود و همزمان، پیشنهادی زیرکانه، چه، در پس این پیشنهاد نیرنگی بزرگ اندرنهفته بود برای بر هم زدن سراسر دستگاه دیوان سالاری آریائی.</p>
<p style="text-align: justify;">نیرنگ کفشگر جهود که کارخانه‌های کفشگری سراسر آن استان مدیترانه ای ایرانشهر از آن او بودند، &#8211; چیزی در اندازه‌ی کارخانه‌ی بلا یا کفش ملی در زمان پهلوی دوم-، در این نهفته بود که او از بزرگمهر خواسته بود تا در برابر این یاری رایگان که می توانیم نام اش را پاره (رشوه) دادن بگذاریم، بزرگمهر از شاه بخواهد تا پسر اش در دیوان سالاری تیسپون به پایه‌ی دبیری رسد. کمونیست‌ها و مسلمان‌ها کوشیده اند تا گاه آگاهانه و گاه با به نمایش گذاشتن بی دانشی ژرف خود از چند و چون فرهنگ آریائی، این رویداد را بهانه ای کنند برای انگ زدن به ایرانیان، که از آموزش مردمِ پایه پیشگیری می کرده اند و آنان را از یادگیری خواندن و نوشتن بازمی داشتند! روشن است که این یاوه ای بیش نیست، آن کفشگر که هزینه‌ی یک سال سپاه ده‌ها هزار تنی ایرانشهر را می توانست بپردازد، شکی نیست که می توانست چندین بزرگمهر و جالینوس را در کاخ‌های خود بیاورد و آموزگار فرزند اش کند. نه، آن چه که او می خواست، پروانه‌ی آموزش خواندن و نوشتن نبود، بلکه اندرشدن به دیوان سالاری شاهنشاهی بود، و این چیزی نه بود که انوشیروان بتواند بپذیرد. دیوان سالاری ایرانشهری دارای آئین نامه‌ی ویژه‌ی خود بود و کسی نمی توانست و پروانه نداشت از راه نرسیده میانبُر بزند و بر کرسی دبیری برنشیند. راه رسیدن به پایه‌ی دبیری راهی بود دشوار و مرد دبیر می بایست فرای آشنائی ژرف به همه‌ی ماهروز (تاریخ) و دبیری و سخن آریائی، مردی خوشنام و استوانیده (تأیید) شده از سوی ایران-دبیربد نیز باشد. کار ساده ای نبود دبیر شدن. روشن است که در باره‌ی فرزند آن جهود سرمایه‌دار این پیش-اگر‌ها درنمی نشست و او می خواست با سیم و زرّ و پاره دادن به بزرگمهر، شاه ایران را بخرد! می دانیم که بزرگمهر پای اش سست شده و پذیرفته بود، لیک انوشیروان ایستاد، نه گفت و فرمود، اگر نیاز باشد پیک به تیسپون خواهیم فرستاد و سیم را از پایتخت خواهیم آورد، لیک به کفشگر بگو که شاه ایران خریدنی نیست و این بازی را از سر بزرگمهر انداخت. می دانیم که داد با او بود، چه، اگر وا می داد و از مرد جهود پاره می گرفت، دیگر هیچ دبیری در سراسر شاهنشاهی به دستگاه و آئین نامه‌ی کشوری باور نمی داشت و درمی یافت که تنها پَشْن (شرط) و پیش-اگر برای درنوشتن پله‌های پیشرفت، سیم و زرّ است و نه شایستگی و توانائی.</p>
<p style="text-align: justify;">و این را نیز باید یادآوری نمائیم که در همین کارزار بود که برای نخستین بار در ماهروزِ (تاریخ) پیکارهای میان-کشوری، ایرانیان با کندن دهلیز زیر پادگان‌های رومی و اندردواندن دود به آن‌ها، شمار بسیاری از دشمنان را خفه کردند و این چنین، سپاه روم را از پای درآوردند. در دانش نامه‌های جنگ‌های پر آوازه‌ی جهان از این شگرد ایرانیان به سان نخستین نبرد خیمیائی (شیمیائی؛ شیمی از خیم پارسی گرفته شده است) یاد می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">جایگاه مدیترانه و سیمائی که در سرنوشت ایرانشهر بازی می کرد بسیار والا بود، پس از همین روست که در همین بخش از شاهنشاهی بود که زمینه‌ی شکست تیسپون فراهم شد: زمانی که شهربراز، اسپهبد نامدار، با نیرنگ مسیحیان و جهودانِ آن بخش از شاهنشاهی که ستون پنجم روم بودند، به جانشین انوشیروان، خسروپرویز بزرگ بد دل شد، جدا سری آغاز کرد و در پایان نیز با دشمن مسیحی همپیمان گشت! این چنین، مردمانی از جنم همان کفشگر که اگر چه توانستند بزرگمهر را خام کنند، لیک با دیوار رخنه ناپذیر انوشیروان رو به رو شدند، سد و اندی سال پس از آن رویداد که به پیروزی بزرگ ایرانشهر انجامید، توانستند اسپهبد نامدار ایرانی را از راه به در کنند و پیش‌زمینه‌ی نابودی همه سویه‌ی ایرانشهر و سراسر خراسان را فراهم آورند. چیون بود که ایران نبرد بُرده را باخت؛ و سنگین نیز باخت. با وا دادن شهربراز، بال مدیترانه ای تیسپون بریده شد، خسرو پرویز کشته گشت و جهودها و مسیحی‌های یثرب یا همان مدینه، با پشتوانه‌ی رومِ مسیحی، آفتی به نام اسلام را از آستین برون آوردند و به جان ایرانشهر انداختند. نباید فراموش کنیم، محمد را جهودان و مسیحیان برساختند و در دامن خود پروردند.</p>
<p style="text-align: justify;">خدیجه را، به دانیم که جهودی بود مسیحی شده و از بزرگ‌ترین پشتوانه‌های روم مسیحی در یثرب به شمار می رفت. او دشمن خاندان ابو سفیان بود، خاندانی که از ایران در برابر روم پشتیبانی می کرد؛ و ما ابوبکر ‌هاسادگ یا ابوبکر صدیق را داریم، مردی جهود و نیز سلمان را داریم، او نیز مردی که از جهودان استخر بود. از همان نوجوانی محمد را نزد پیشوایان مسیحی می بردند و ایشان در چهره‌ی او یک مرد نامدار و خداپرست می دیدند که کارهای بزرگ خواهد کرد! و هنگامی که در نگر آوریم برای مسیحیان هیچ کاری بزرگتر از ویرانی ایرانشهر نه بود می توانیم آرزوهای پرورندگان محمد را بهتر ارزیابی کنیم. محمد در سوره‌ی روم سپاسگزاری خود را به روم و مسیحیان، آنچنان که دشمنی خود را به ایرانیان بر زبان آورد. این چنین بود که همه‌ی نیروهای جهودی و مسیحی و مسلمان دست به دست هم دادند تا خراسان یا اوشستر (مشرق) را در هم کوبند.</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ شکی نیست، با این همه، اگر شهربراز بازی نمی خورد و از تیسپون فرمانبری می کرد، نه تنها اسلامی هرگز پدید نمی آمد،- یا اگر می آمد نیز سر زا می رفت-، که دین مهر نیز این بخت را داشت که مسیحی‌گری نوپا و تازه آمده را، که چیزی جز جهودگی دوم نبود، به پستو براند و باری دیگر نام خدای پرستیده شده در روم میترا شود، و نه یهوه و آدونای. لیک این نشد و اهرمن چیرگی یافت.</p>
<p style="text-align: justify;">باری، این پیش‌درآمد و گشودنِ پس‌زمینه‌ی ماهروزی نبرد بایسته می نمود تا از خویشکاری بزرگ و مهینی که امروز در برابر ماست دریافت بهینه و سزاوارتری داشته باشیم. ما امروز در ایستار و پیرامونی به سر می بریم که کشور زیر تیغ ستون پنجم جهودگی و مسیحیگری، ای (یعنی) زیر تیغ آخوندهای مسلمان و روشنفکران کمونیست همپیمان آن‌ها است، مردمانی که بیشینه شان ریشه‌ی جهودی و جهودی-مسیحی دارند و از خاندان‌های جهودهای موسوی و جهودی-مسیحیان یعقوبی اند، و آنان نیز که چنین نیستند، ایرانیان پشت و رو گشته و از خود بیگانه شدگانی اند که به کشور و مردم اش چیون گوشت برخی (قربانی) نگاه می کنند، &#8211; ما آن‌ها را توابان تمدنی نام نهاده ایم: یک نیم نگاه به واکنش‌هایی که خیزش فرزندان کوروش برانگیخت بسنده است تا ژرفنای بد دلی کسان را دریابیم، &#8211; لیک این، نیمه‌ی تهی جام است، نیمه پُری نیز اندر است: در سراسر لایه‌های دستگاه فرمانروائی، در همه‌ی نهادها، از فراز تا فرود، مردان و زنانی رخنه کرده اند که دست گشوده‌ی کوروش و زرتشت اند. ما آن‌ها را آریائیان پنهان نام نهاده ایم. اینان هموندان نهان رَوِش، لیک پُر کار آن خیزش بزرگی اند که امروز جنبش فرزندان زرتشت و کوروش، و یا، بازیابی ایرانشهری خوانده می شود. نه تنها آینده‌ی ایرانشهر، که آینده‌ی جهان را این نیرو است که خواهد نشاخت.</p>
<p style="text-align: justify;">باری، آن گونه که در جستارها و نگیزش‌های (تحلیل) پیشین نگاشته ایم، با سپهخیز یا کودتای ترکیه، چرخشی بزرگ در بازی جهانی رخ داد. در زمانی که لاریجانی، جهودی پارسی زبان و از بازماندگان سلمان و یا همان کفشگر حمص، به دزدی‌های ملیاردی اش سرگرم بود و خامنه ای، که در ناشایستگی و بدفرمانی همتا می جوید و نمی یابد، بر این پای می فشرد که نباید کش اش داد، آری، در کشاکش این کش ندادن‌ها، اندیشکده‌های فرزندان اسکندر گجستگ برگی را رو کردند که هیچ کس آن را نخوانده بود: سپهخیز ترکیه.</p>
<p style="text-align: justify;">با سپهخیز دروغین در آنکارا کسان با یک تیر دو نشان زدند: هم دشمنان درون کشوری اردوغان، رهبر راستین داعش را از سر راه برداشتند، و هم با راندن او به بستر پوتین و واداشتن پوتین به همپیمانی با اردوغان، شکافی بزرگ را در زنجیره‌ی تهران-مسکو-دمشق پدید آوردند. پوتین، انوشیروان نیست، پس بازی خورد، یا بهتر است بگوئیم خریده شد. او امروز در کنار اردوغان ایستاده است، آن چنان که تانک‌های اردوغان بر روی زمین در سوریه.</p>
<p style="text-align: justify;">ترامپ، نوین‌ترین برگ رو شده در بازی جهانی ست. او بی شک آبنبات بزرگتری برای پوتین آماده کرده است: پائین آوردن دیوار پخشا (تحریم) و دریغ‌های جهانی، و همزمان، چراغ سبز نشان دادن برای کشیده شدن لوله‌ی ترکیش-استریم. شاید بتوان برای پوتین پوزش نامه ای در نگر گرفت و گفت: پوتین تنها به سود کشور خود می اندیشد و بس، پس بر او خرده ای نتوان گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">باری، این که می توان به کشور خود اندیشید و کردار را نیز زیر پا نه نهاد، چیزی نیست که بتوان از یک کارمند پیشین ک گ ب چشم داشت. پس او را وانهیم. لیک در این شکی نیست: پوتین در برابر آن چه که کسان به او داده اند باید به خواست ترامپ تن در دهد و آن خواست چیزی نیست جز: خُرد و کوچک کردن سوریه. این نیز خود چیزی نیست جز بریدن بال مدیترانه ای ایران، با همه‌ی پیامدهای مرگ باری که می تواند برای نماینده‌ی امروزی و ناشایست ایران کهن داشته باشد. هنگامی که ظریف و ولایتی بر جایگاه بزرگمهر یله می زنند و خامنه ای و رفسنجانی بر تخت انوشیروان، چشمداشت بیشتری نباید داشت. لیک، همانگونه که در بالا نیز گفتیم، جدا از آن که چه کس بر پارسه فرمان راند، آن چه که در مدیترانه رخ می دهد، هنایش (تأثیر) و کارائی بی میانجی بر سرنوشت ایرانشهر دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">اینک، با در نگر گرفتن این که تهران در مردابِ دزدی و چپاول برنامه‌مند فرو رفته است، و با در نگر گرفتن این که دشمن در بیرون خود را آماده کرده است تا تیر فرجامین را از ترکش رها کند، بر آریائیان پنهان در دستگاه است که با فرستادن دویست تا سی سد هزار تن به سوریه، زیر نام «سپاه بازسازی سوریه»، برگی نو بر خان بازی فرو کوبند و داده‌ها را بر روی زمین به گونه ای بگردانند که بیشترین سود را برای ایرانشهر و بیشترین زیان را برای دشمن در پی داشته باشد. سپاه بازسازی سوریه باید از سه پاره‌ی بزرگ و مادیان (اصلی) فراهم آمده باشد:</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">نیروهای لشکری، نیروهای آبادگری، نیروهای فرهنگی. آگاهان به ماهروز ایرانشهر می دانند که این راهبرد، راهبردی تازه نیست و ما بارها از گذر جابجائی نیروهای مردمی بازی با همیستاران را به سود خود دگرگون کرده ایم. یکی از نامدارترین نمونه‌های اش، نصیبین بود که شاهپور بزرگ با بردن ده‌ها هزار تن از نیروهای ایرانی، که دوازده هزار تن ایشان از واسپوران (اهل بیت)، ای از خاندان ساسانی بودند، از این که نصیبین از سوی روم گشوده شود و به چنگ جهودان و مسیحیان افتد پیشگیری نمود.</span> گزارش را بخوانیم:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;و بلغ سابور امرهم، فأرسل الیهم: اصبحتم الیوم فی قبضتی و قدرتی، و لأقتلنکم بمکانکم هذا جوعا و هزلا، فاجمع الیوبیانوس علی اتیان سابور، لما کان بینهم من الموده، فأبی علیه البطارقه و الرؤساء، فخالفهم، و أتاه، فعرف له سابور یده عنده فی إنذاره ایاه تلک اللیله و جعل له الیوبیانوس نصیبین [1]، و حیزها عوضا مما افسدت الروم من مملکته، و کتب له بذلک. و بلغ اهل نصیبین ذلک، فانتقلوا عنها ضنا بالنصرانیه، و کراهیه لتملیک الفرس علیهم، فنقل سابور إلیها اثنی عشر الف اهل بیت من اصطخر، فأسکنهم فیها، فعقبهم بها الی الیوم، و انصرفت الروم الی أرضها&#8221; (اخبار الطوال، قم 1370، ب. 50)</p>
<p style="text-align: justify;">پس آن چه که ما می گوئیم پیشینه دارد. از سوی دیگر، روشن است که این سپاه با درخواست اسد و پشتیبانی دادگانی (حقوقی) کشور سوریه بدان جا خواهد رفت تا دهان کسان بسته باشد ( &#8212;&gt; این جستار که اینک چاپ می شود زمانی نوشته شده بود که اردوغان هنوز، با همکاری و هماهنگی روسیه و آمریکا، برای برانداختن اسد نیرو نفرستاده بود. اردوغان در سوریه بازی را خواهد باخت.)؛ <span style="color: #ff0000;">ما امروز نیز چون هزار و اندی سال پیش، هیچ دوستی بزرگتر از زمین و شمار انبوه مردمان خود نداریم. زمین و مردمان ایرانی تبار، که از تبت و هیمالایا تا سراسر ققفاز، و از کرانه‌های دریای سرخ تا دریای سیاه، و از خراسان میانی تا مدیترانه را پوشانده اند، بزرگترین دوست و همپیمان ما به شمار می آیند. پس ما راهی نداریم جز بر روی زمین و به تن خویش نبرد کردن و نبرد، هماره دو سویه دارد: نبرد سخت و نبرد نرم. سپاه بازسازی سوریه برایندی است از هر دو این شیوه‌ی نبرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;">زمان آن رسیده است که راهبرد مدیترانه ای ایرانشهر باری دیگر بر پایه‌های آریائی و آبادگرانه‌ی کهن خویش استوار گردد. ما باید پیرامون آریائی خود را بازیابی و بازسازی کنیم. ما نه می توانیم سوریه را، سرزمینی که ایزدکده‌های آناهیت اش از پُر بازدیدترین ایزدکده‌ها به شمار می رفت، سرزمینی که خاک اش از هزار سال پیش، به خون مرد ایرانی سرخ شده است، به دشمن وانهیم. دشمنی که نه تنها خاک سوریه را توبره خواهد کرد، بلکه گشودن سوریه را تخته‌ی پرشی می داند برای اوباریدن و در کام فرو بردن تهران. امروز، مرد نادان مسلمانی که خود را رهبر شیعیان جهان می داند، خواب است، لیک آریائیان بیدارند. باید به سوریه رفت، با سپاهی بزرگ، با سپاهی که هم پدافند می کند، هم راه می سازد، هم بیمارستان، و هم دبیرستان و فرهنگستان، و هم خود اش، آن چنان که اهل بیت شاهپور، در آن جا می زید: با زن و بچه‌های اش. ایرانیان باید به میهن مدیترانه ای خویش بازگردند.</span></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>در نفی عرب ستیزی و یا هر گونه نژاد ستیزی ذیل نام ایرانشهری و آریائی پرستی</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950828-2/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 18 Nov 2016 01:00:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[آریائی پرستی]]></category>
		<category><![CDATA[آگاممنون]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان غربی]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[پاریس]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ تروآ]]></category>
		<category><![CDATA[عرب ستیزی]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<category><![CDATA[هتیت‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[هلنی‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[یونانیان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1501</guid>

					<description><![CDATA[به نام آناهیت، ایزد آب‌های ایران تشنه لب مقدمه: آن چه که پیشتر و در نوشتاری&#160;دیگر در مورد جانفشانی‌های عرب‌های رزمنده در سپاه ایرانشهر علیه اسلام گفته شد، در مورد یونانیان ایرانی نیز صدق می کند. این‌ها را باید گفت، تا جوانان ایرانشهری که سرگرم مبارزه با سپاه اهرمن اند، بدانند و بیاموزند که موضوع [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به نام آناهیت، ایزد آب‌های ایران تشنه لب</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">مقدمه: آن چه که پیشتر و در <a href="https://iranshahrig.com/950828" target="_blank" rel="noopener">نوشتاری&nbsp;دیگر</a> در مورد جانفشانی‌های عرب‌های رزمنده در سپاه ایرانشهر علیه اسلام گفته شد، در مورد یونانیان ایرانی نیز صدق می کند. این‌ها را باید گفت، تا جوانان ایرانشهری که سرگرم مبارزه با سپاه اهرمن اند، بدانند و بیاموزند که موضوع نبرد ایرانشهر، صرفا نبرد با مکتب اسلام و مکتب جهودیت و مکتب مسیحیت و مکتب بهائیت و مکتب دمکراسی است، و نه نبرد با این یا آن نژاد، با این یا آن ملت، با این یا آن قبیله. خیر، چنین نبوده و نیست و نخواهد بود؛ و فراموش نکنیم، یکی از بزرگترین دانشمندان ما در سده‌ی پیش، استاد امیر مهدی بدیع، یهودی تباری بود که زرتشتی شد و پنجاه سال از عمر گران را پای زنده کردن هخامنشیان نهاد؛ و فراموش نکنیم آریائی تبارانی را که برای حسین سینه خیز می روند.</span></p>
<p style="text-align: justify;">پس موضوع، هرگز نژاد نیست، بلکه دستگاه فکری است و ما با کلیت دستگاهی که اسکندریسم ابراهیمی نامیده ایم، در نبردیم. نبردی که اسلامِ جهود ساخته، &#8211; چرا که اسلام را جهودان و تا حدودی نیز مسیحیان حجاز ساختند و تا امروز نیز کماکان اداره‌ی عالیه اش دست جهودان و ترسایان است-، فقط 1400 سال از آن را دربرمی گیرد. موضوع ریشه دارتر از این‌هاست.</p>
<p>*</p>
<p><strong>پیش‌زمینه‌ ای تاریخی</strong></p>
<p style="text-align: justify;">یونانیان و ترکیه ای‌های ایرانی: بخش‌های بزرگ سرزمینی که امروز یونان و ترکیه نامیده میشود، از سده‌ها پیش از هخامنشیان ایرانی نشین و آریائی نشین بودند. خاندان‌های گوناگون ایرانی تبار در کاپادوکیه و لوکی و ملطیه و کرت و دیگر شارستان‌های کرانه‌های دریای سیاه و دریای ایونی و دریای میانه سروری می کردند. شهرهای کهنی چون موکنه/موکان، و اپسوس و کرت و ملطیه و امثالهم از سوی ایرانیان بنیاد گذاری شدند و نام‌های ایرانی داشتند. کلا، به گفته‌ی خود تاریخ نویسان کهن، ایرانیان غربی، تمامی این سرزمین‌ها را سرزمین نیاکانی خویش می دانستند. ما ریشه‌ی این ایرانیان را می توانیم تا زمان ایرانوهتیت‌ها و همی پیش از ایشان نیز عقب بریم. هرودوت، و این بسیار مهم است و من در «ابر خرد و کام ایرانشهر» بدان پرداخته ام (حدس می زنم برای نخستین بار، و بی شک چون بسیاری امور دیگر در این کتاب، متاسفانه برای نخستین بار!)، روایت بسیار مهمی دارد از جنگ‌های تروآ، که می گوید این روایت، روایتی ست که دانایان ایرانی ذکر می کنند. همازوران بروند و آغاز کتاب هرودوت را بخوانند. کل موضوع این گونه است که ایرانیان، هلن‌ها را آغاز کننده‌ی جنگ می دانند و نخستین پیمان شکنی را، حمله‌ی ایشان به تروآ، که مرکز ایرانیان غربی بوده است، به جا می آورند. البته داستان شاهزاده یو و ربوده شدن اش از سوی فنیقی‌ها نیز از سوی ایرانیان مطرح می شود؛ که آن نیز برمی گردد به خاندان ایرانی ارگوس که هفدهمین پادشاه اش، پرسئوس، نیای ایرانیان بود. این ماجرائی دیگر است که البته بسیار نیز مهم.</p>
<p style="text-align: justify;">در همین گزارش است که هرودوت از سوی ایرانیان می گوید ایشان تمامی دریاهای آن منطقه را، یعنی منطقه‌ی پلوپونز امروزی را، دریاهای ایرانی می دانند؛ و ما البته می دانیم که دریای سیاه نامی ایرانی دارد، آن چنان که دریای سرخ، زرد و سپید. نام‌گذاری دریاها به رنگ‌ها مختص ایرانیان بود که با آن چهار جهت جغرافیائی را تعیین می کردند. از همین رو بحر احمر/دریای سرخ، برای نمونه، دریای جنوب نیز خوانده می شد.</p>
<p style="text-align: justify;">باری، تمامی تیره‌های ایرانی آن دیار در جنگ تروآ شرکت داشتند و دلاوری‌ها کردند. نام‌ها نیز اکثرا نیمه پارسی و نیمه ایرانوهتیت است. برای نمونه، هکتور (خود هکتور ترجمه ای تفسیرگونه از نام کهن ایرانی بوده است: هزار اسب)، دلاور نامدار تروآ، نام اش هکتور-داریوش است. یا ارکسندروس-پاریس، که او نیز نامی ایرانوهتیت دارد. البته در کهن‌ترین گزارش‌ها پاریس، که حرفه اش تیراندازی با کمان است، پهلوان بزرگ‌تری از هکتور بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">یا برای نمونه شهبانوی دلاور ایرانی، پنتسیلیا، که از تیره‌ی ایرانیان سکائی، از قبیله‌ی آمازون‌ها بود و حتا توانست آخیلئوس را از پا درآورد. این‌ها ایزد آرتمیس را می پرستیدند که نمونه‌ی آناهیت نزد ایرانیان غربی بود و یک شهبانوی ایرانی معبدی در ازمیر/اسمیرنه برای این ایزد بنیاد نهاد. خود نام شهر ازمیر برگرفته از نام همان شهبانوی ایرانی است.</p>
<p style="text-align: justify;">این‌ها روایت‌هایی ست که هرودوت، به گفته‌ی خود اش، از تاریخ نویسان ایرانی گرفته است. در کتاب نشان داده ام که خود واژه‌ی ایلیاس/ایلیون (ایلیاد)، که از ایرانوهیتی می آید، و هومر نام اثر خود را از آن گرفته، به معنی ائیرینه و آریانه و ایرون است (بسج. با آلان = ایرون = ایران) و همان نظریه‌ی ایرنویج نزد ایرانیان غربی را در خود حمل می کند؛ و این نشان می دهد که مفهوم سرزمین آغازین یا ایران ویج، نزد همه‌ی تیره‌های ایرانوآریائی موجود بوده است و چه هتیت‌ها و چه سکائی‌ها و چه مادها و چه پارس‌ها، همه این ایده را به نوعی داشته و حفظ کرده اند. این یک حقیقت تاریخی بی همتا و در عین حال بی نظیر است.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">بسیاری امور دیگر نیز وارسی شده اند که متاسفانه مافیای ایرانشناسی تمام تلاش خود را کرده است تا اطلاعات شان دفن شوند و هرگز وارد آگاهی عمومی نگردند.</span> از همین روست که ایرانشناسی را سارق تاریخ ایرانشهر و قاتل آگاهی آریائی/ایراگاهی باید شمرد. به هر روی، پیروزی ایرانیان هخامنشی در غرب، که چون آب خوردن اتفاق افتاد و دولت شهرها یکی پس از دیگر، و بسیاری شان بدون هر گونه نبرد به اتحادیه‌ی هخامنشی پیوستند، به هیچ وجه اتفاقی نبود.</p>
<p style="text-align: justify;">ایرانیان و تیره‌های گوناگون آریائی از دیرباز در آن جا حضور داشتند و این هلن‌ها بودند که نوآمده به شمار می آمدند. خود هرودوت متذکر می شود که پلاسگی‌ها ساکنان اصلی سرزمین‌های معروف شده به یونان یا هلاس هستند و به زبان بربری سخن می گویند؛ و بربر در این جا اشاره به آریائیان کهن دارد. به هر روی هلن زبانان پلاسگی‌ها را نمی فهمند، و برای نمونه، لوکی‌ها یا لیکیه ای‌ها، تیره ای از همین قوم پلاسگی بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">بازگردیم به موضوع تروآ و گزارش هرودوت از روایت ایرانیان. با تاخت و تاز آگامِمنون به سرزمین پریام به بهانه‌ی ماجرای هلنا و پاریس، که ایرانیان به این موضوع می خندیدند و در برابر اش مسئله‌ی ربوده شدن شاهزاده‌ی ایرانی، یعنی مدئا را توسط هلن‌ها مطرح می کنند، نخستین جنگ‌های ایرانی هلنی آغاز می شود و ایرانیان می گویند که دلیل نفرت شان از هلن‌ها همین حمله‌ها بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">گفتنی آن که هم نام پریام و هم نام آگاممنون که ایرانی اش به احتمال زیاد «اکه منه/اکومن» است (در برداشت ایرانی: دارای اندیشه‌ی بد، که نقش افراسیاب را در روایات ایرانیان میانی بازی می کند)، تبار ایرانی دارند و نمونه‌ی دیگر، خود آخیلئوس است که گرته برداری شده ای از گرشاسب می باشد و برای نمونه، همان‌گونه که آخیلئوس به کین کشته شدن پتروکلوس، لاشه‌ی هکتور-داریوش را گرد میدان نبرد می کشد، گرشاسب نیز همین کار را به کین برادر اش انجام می دهد. باری، جالب آن که خود آتنی‌ها نیز، در کهن‌ترین یادگارها، خود را هخائی می نامیده اند (آخَیوی)؛ به عبارت دیگر، و این نتیجه گیری ای ست که پس از بررسی موضوعات گوناگون کرده ام: نبرد میان تروآ/پریام با آتیکا/آگاممنون، روایت ایرانیان غربی است از نبرد ایران-توران. نمونه‌ی آریائیان شرقی اش را در مهاباراتا داریم.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر روی، بعدها با حمله‌ی آتنی‌ها به شهربی ایرانی سردیس یا سارد، باری دیگر از سوی کسان پیمان‌شکنی می شود و داغ ایرانیان تازه می گردد. همه‌ی این پیشامدها به حمله‌ی تنبیهی شوش به آتن منجر می شود که در اش بیش از هر کس ایرانیان یونان نشین دخیل بودند و این آن‌ها بودند که از همه برای لشگرکشی اسرار بیشتری داشتند. هرودوت در جایی دیگر یادآوری جالبی می کند از این که خشیارشا، (که نشان داده ام او بنیادگذار ایده‌ی یک کشور-یک جهان است، و باز نیز متاسفانه برای اولین بار) در طی لشکرکشی به طرف هلسپوینت، به تروآ و بر سر آرامگاه پریام رفت و به دستور او مغان برای پریام اوستا خوانی کردند و تمام آئین‌ها را به جا آوردند، به جز پریام، برای فرَوَشی تمام پهلوان‌های تروآئی نیز یسنا خوانی شد.</p>
<p style="text-align: justify;">حال، ما این سنت اتحاد آریائی را تا زمان حمله‌ی اسکندر نیز داریم. یونانی زبانان بسیاری در سپاه ایران تا پای جان جنگیدند و گیان اسپار شدند. یونانی زبانانی که البته دو زبانه بودند، هم فارسی زبان بودند و هم یونانی زبان. آن چنان که بعد از حمله‌ی گجستگ نیز خاندان‌های دو زبانه در کاپادوکیه را داریم. به هر روی اسکندر شانس آورد که مِمنون بیمار شد و مرد. دموستن نیز، خطیب نامدار، که مادر اش ایرانی بود تمامی مقدمات قلع و قمع جناح خیانت کار ارستوئیان را آماده کرده بود. اگر مِمنون نمی مرد، به احتمال بسیار زیاد تاریخ مسیری دیگر می رفت. نام و یاد این سردار بزرگ باید در کنار آریوبرزن‌ها و دیگر سرداران ایرانشهر جاودانه شود.</p>
<p><strong>نتیجه‌گیری</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;">لب کلام آن که، بازیابی ایرانشهری یک حرکت تاریخی بزرگ است، و مبتنی بر دستگاه فکری و نظام اندیشگی، و نه بر نژاد و قبیله.</span> می توان در فرصتی دیگر از دلیری‌های عربان سخن گفت که برای شکست سپاه اهریمنی محمد جان فشانی‌ها کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align: justify;">پ. ن. :</p>
<p style="text-align: justify;">فرتور: سکه ای نادر از مِمنون، یک طرف چهره‌ی ایزد هور/خورشید و طرف دیگر برداشتی از گل نیلوفر هخامنشی</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>لیدی، پارس، ماد و کردوانیه (بابل) شاخه‌های گوناگون یک اتحادیه‌ی بزرگ آریائی</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950826-2/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 16 Nov 2016 00:00:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[نقد و بررسی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[آستیاگ]]></category>
		<category><![CDATA[اسکندر]]></category>
		<category><![CDATA[اشتوویگو]]></category>
		<category><![CDATA[بابل]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[بوخت نرسی]]></category>
		<category><![CDATA[پادشاهان ایرانی تبار لیدی]]></category>
		<category><![CDATA[کروئسوس]]></category>
		<category><![CDATA[کوروش]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<category><![CDATA[ماد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1918</guid>

					<description><![CDATA[به نام آناهیتا، مادر آب‌های ایران تشنه لب نویسنده‌ی ناشناس مقاله نوشته است: &#8220;از نظر دانشمندان امروزی، هیچ رابطه‌ی خویشاوندی بین کوروش و ایشتوویگو وجود ندارد.&#8221; این‌ها یاوه ای بیش نیستند، به نظر می رسد میان ایرانیکا و ویکیپدیا رقابتی سرسختانه پیدا شده است بر سر زیر پا گذاشتن حقیقت و لت و پار کردن [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به نام آناهیتا، مادر آب‌های ایران تشنه لب</p>
<p>نویسنده‌ی ناشناس <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%88%D9%88%DB%8C%DA%AF%D9%88" target="_blank" rel="noopener">مقاله</a> نوشته است:</p>
<blockquote><p>&#8220;از نظر دانشمندان امروزی، هیچ رابطه‌ی خویشاوندی بین کوروش و ایشتوویگو وجود ندارد.&#8221;</p></blockquote>
<p style="text-align: justify;">این‌ها یاوه ای بیش نیستند، به نظر می رسد میان ایرانیکا و ویکیپدیا رقابتی سرسختانه پیدا شده است بر سر زیر پا گذاشتن حقیقت و لت و پار کردن تاریخ ایرانشهر. این &#8220;دانشمندان امروزی&#8221; که منبعی نیز نداده اند، چه کسانی هستند؟ شاید ایران شناسان مسلمانی چون تورج دریائی که می گویند برای کوروش باید جوک ساخت! شاید پورپیرارها و امثالهم! حیرت انگیز است. جالب آن که در مقاله ای درباره‌ی پدر بزرگ کوروش بزرگ و پدر مانادنا، دو عکس کاملا بی ربط از جهودان گذاشته اند: ارمیای نبی و اشعیای نبی! آخر چه ربطی دارد؟ جنگ اطلاعاتی بزرگی راه انداخته اند برای نابود کردن تاریخ و فرهنگ و تمدن آریائی. تکه تکه کردن و از هم جدا نمودن تیره‌های آریائی و برای هر یک، ملتی ساختن. این شیوه ای بود که جهودها به اسکندر آموختند و ارستو نیز در اش بی تقصیر نبود. به هر روی، مزخرف می گویند، آستیاگ پدر بزرگ کوروش بود و خاندان کوروش بزرگ با خاندان آستیاگ و هوخشتره پیوند داشتند. لیک نه نتها با آن‌ها، که با خاندان پادشاهان ایرانی تبار لیدی نیز. چه، کروئسوس یا کرزوس، شاه نامدار لیدی، کسی نبود جز دائی ماندانا، مادر کوروش بزرگ. ماندانا، دختر آریانه، خواهر کروئسوس بود و ایشان هر دو، فرزندان آلیاتس (= پدر آریائی)؛ چیون، آریانه، خواهر کروئسوس و همسر آستایگ، مادربزرگ کوروش بزرگ بود.</p>
<p style="text-align: justify;">کوروش، که در پی متحد کردن همه‌ی آریائیان بود، &#8211; در پیروی از نمونه‌ی عالی اش، کیخسرو که کوشیده بود همه‌ی آریائیان را متحد کند و یک اتحادیه‌ی آریائی پدید آورد-، پس از ملحق کردن لیدیه به ایرانشهر، با کروئسوس (که به نظر من احتمال دارد از لحاظ ریشه شناختی نام اش با گرسیوز همبتار باشد)، دائی مادر خود به نیکی رفتار کرد. آن چنان که با آستیاگ (یا ده اسپ/اسپَدَس) نیز به نیکی رفتار کرده بود. کروئسوس حتا در کارزار کامبوخت در موذریا/مصر شرکت داشت و رایزن ارشد فرزند کوروش بود. از سوی دیگر، خاندان کوروش با خاندان بوخت نرسی یا همان نبوکدنزار بابیلونی نیز همخون بودند، چرا که آمیتیس (ایرانی هومئیتی: اندیشه‌ی نیک)، همسر بوخت نرسی که باغ‌های آونگان کردوانیه/بابیلون برای او ساخته شدند تا برای آب و هوای همدان غریبی نکند، کسی نبود جز خواهر آستیاگ و دختر هوخشتره (= شهریاری نیک). بنابراین، میان کوروش بزرگ و دولت شهر کردوانیه یا همان بابیلون، پیوندهای ژرف بود و بیهوده نبود که گشودن آن شهر با هیچ سد و مانعی برخورد نکرد. لب کلام، <span style="color: #ff0000;">لیدی و پارس و ماد و کردوانیه شاخه‌های گوناگون یک اتحادیه‌ی بزرگ آریائی بودند که از دهه‌ها پیش از برامدن کوروش بزرگ، در پیوند تنگاتنگ و ژرف قرار داشتند.</span> حال امروز کسان آمده اند و می گویند حتا آستیاگ نیز پدر بزرگ کوروش نبوده است! شرم آور است و البته، نمائی از رسیدن شان به ته خط. دچار بن بست تمدنی شده اند.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نگاهی دیگر به دلیل سکوت فرح و توهین و فحاشی پسرک به فرزندان کوروش</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950814-3/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 04 Nov 2016 00:00:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[ام الخائنین]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[پاسارگاد]]></category>
		<category><![CDATA[پسرک]]></category>
		<category><![CDATA[رضا پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[سکوت فرح]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1785</guid>

					<description><![CDATA[به نام آناهیتا، مادر آب‌های ایران تشنه لب در این که فرح از ایران و ایرانیان متنفر است، هیچ شکی نیست، سراسر کارنامه‌ی سیاسی او چیزی جز زنجیره ای از خیانت‌های به هم پیوسته نبوده است: خیانت به شاه، میهن و مردم. پسرک اش، که از سوی فرزندان کوروش رضا سوپری نامیده شد، و به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">به نام آناهیتا، مادر آب‌های ایران تشنه لب</p>
<p style="text-align: justify;">در این که فرح از ایران و ایرانیان متنفر است، هیچ شکی نیست، سراسر کارنامه‌ی سیاسی او چیزی جز زنجیره ای از خیانت‌های به هم پیوسته نبوده است: خیانت به شاه، میهن و مردم. پسرک اش، که از سوی فرزندان کوروش رضا سوپری نامیده شد، و به حق، در مکتب فکری او پرورش یافته است، پس، خیانت را از همان آغاز همراه با شیر از پستان مادر اش نوشیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">رخنه‌ی زن‌های ابراهیمی به خاندان‌های آریائی و پرورش فرزندان خیانت‌کار پیشینه‌ها دارد. ما این را در مورد مریم، زن خسروپرویز و فرزند اش شیرویه می بینیم. مریم در فتنه اش موفق شد، چنان که فرح نیز. مریم ایران را به دست مسیحیان و جهودها سپرد، سپس، در یک فرایند سه دهه ای که جز آشوب نبود، به مسلمان‌ها و جهودها و مسیحی‌ها. فرح نیز همین کرد، او کشور را به دست مسلمان‌ها و جهودها و بهائی‌ها و کمونیست‌ها سپرد.</p>
<p style="text-align: justify;">لیک نمونه‌ی دیگر که در آن زن ابراهیمی موفق به برانداختن پادشاهی آریائی نشد، شوشیندخت، همسر یزگرد بزهکار و مادر بهرام پنجم، ملقب به گور است. شوشیندخت یا سوسندخت، دختر خاخام جهود بود و همو بود که یزدگرد را واداشت تا در اصفهان مکانی برای جهودان فراهم آورد. در نهایت سیاست ایرانشهر را به نفع جهودان و مسیحیان دگرگون کرد که دست آخر به گسترش جهودی‌گری و مسیحی‌گری، و هم نیز به کشته شدن یزدگرد و بدنامی او انجامید، لقب بزهگر از همین جاست.</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;این در حالی ست که تمامی کتب مسیحی و جهودی، و حتا تاریخ‌نگارِ همیشه از ایران متنفری چون آگاسیاس، از یزدگرد به نیکی یاد می کنند. کاری را که یزدگرد می بایست به انجام رسانَد، یعنی از بین بردن دین زرتشتی و مسیحی-جهودی کردن ایرانشهر، و به علت کشته شدن اش به دست اشراف نتوانست به ثمر رساند، بر پسر اش بهرام بود که انجام دهد. لیک بهرام، که درست می بایست چون شیرویه و یا همین پسرک رضا سوپری، ایران را به باد فنا دهد و تکه تکه کند، از آن رو که از کودکی به حیره، نزد عربان تحت الحمایه‌ی ایران فرستاده شد، آن نشد که شوشیندخت می خواست. در دربار منذر، پادشاه عرب حیره، نه خاخام‌ها و کشیش‌ها، که موبدان و دبیران ایرانی پرورش و آموزش بهرام را به عهده گرفتند. وقتی بهرام به کمک عرب‌های ایرانی‌گرا بر خسرو پیروز شد و به تخت نشست، نخستین کاری که کرد کوتاه کردن دست عوامل مادر اش بود. جهودان و مسیحیان خواب خوش نداشتند و به دست بهرام تار و مار شدند. به عبارت دیگر، همان تیری که در کرده بودند تا به قلب ایرانشهر نشیند، به سوی خودشان برگشت.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین، کسان همیشه نیز پیروز نمی شوند. فرح اما از نمونه‌های موفقیت آمیز رخنه‌ی ابراهیمیان در دستگاه آریائی ست. یکی از موفق‌ترین نمونه‌ها. او خود را از نسل امام سجاد می داند و بدین نیز افتخار می کند. عاشق شیعه و قرآن است. اما کمونیست نیز هست. لیک دین اصلی او تنفر از ایران است.</p>
<p style="text-align: justify;">در عرف سیاسی می توانیم او را یک مسلمان توده ای و با دقت آموزش دیده شده دانیم. فرای این، فرح را باید استاد ظاهرسازی و پنهان‌کاری شمرد. دستگاه عریض و طویل او در زمان شاه و امروز نیز، متشکل از حلقه‌های گوناگون اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و امنیتی ست، چه ایرانی و چه غیر ایرانی. کاری که تحت فرماندهی این جادوگر علیه ایران و محمدرضا شاه انجام شد، از یک ارتش متشکل از هزار گردان خیانت کار به سختی برمی آمد. او ایران را زیر و زبر کرد و شیرازه‌ی مملکت را از هم گسست. لیک هدف اصلی اش همان رویای جهودی کهن است که در افسانه‌ی استر می بینیم و یا در عملکرد تاریخی و به ثبت رسیده‌ی شوشیندخت و مریم: تکه تکه کردن سرزمین آریائی. چنان که گفتیم، دین اصلی او، تنفر از ایران است.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین اینکه امروز کسان ملیت ملیت می کنند و از فدرالیسم قومی سخن می گویند، بی علت نیست؛ و اینکه باز هم اینچنین از رستاخیز و انقلاب فروهری ایرانیان دچار شوک و شگفتی شده اند، این هم بی علت نیست: بر روح اهرمنی شان گران آمده است. راست این است که نه تنها ایشان، که هیچ یک از دشمنان ما توقع این رویداد تاریخی و بی همتا را که درباره اش کتاب‌ها خواهند نوشت و فیلم‌ها خواهند ساخت و نام تک تک اعضای اش تا ابد در تاریخ آریائی ثبت خواهد شد، نداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین، فحاشی پسرک به فرزندان کوروش و بازیابان سنت زرتشت و کوروش از سر حرص است: حرص از این که شکست خورده اند و ماموریت شان به اتمام نرسیده است. فرح، که همیشه توانسته است با حفظ ظاهر و تقلب‌کاری، بیشینه‌ی ایراندوستان را گول بزند و خود را به عنوان ایراندوست جا بزند، &#8211; نمونه‌ی کوچکتر اش مردانی چون احسان یارشاطر یا نمونه‌ی المثنی اش تورج دریائی اند که متنفر از ایران اند، لیک از سوی بسیاری از ایرانیان به عنوان وطن‌پرست تلقی می گردند-، اینبار طوری بر اش فشار آمده است که خود به خود ماسک و نقاب اهرمنی اش فروافتاد.</p>
<p style="text-align: justify;">او در برابر بزرگترین رخداد سیاسی نه تنها پس از انقلاب، که بزرگ‌ترین رخداد سیاس و تمدنی ما طی پانصد سال گذشته (از صفویان تا امروز)، ساکت و لال ماند و هیچ نگفت. فقط پسرک اش را جلو انداخت تا به نمایندگی از او و همه‌ی ایران ستیزان هر چه از دهن اش درمیاید نثار آریائیان و فرزندان زرتشت و کوروش کند: این که آن‌ها فاشیست اند و نژادپرست!</p>
<p style="text-align: justify;">آری، کسی که برای آخوند اهریمنی ای چون بروجردی راه به راه اعلامیه می دهد و مزدور اجیر می کند تا با پلاکارت برای او راهپیمائی کنند، در برابر زندانی شدن آریائیان به دست دژخیمان مسلمان سکوت می کند و یا درست تر: اول فحش می دهد. بعد در برابر حصر و شکنجه شان سکوت می کند.</p>
<p style="text-align: justify;">پسرک که گوش دنیا را با شعارهای جرج سوروس و حقوق بشر بازی‌های اش کر کرده است، چنین به نظر می رسد که حقوق بشر اش فقط برای تجزیه طلبان و مسلمانان و بهائی‌ها و مسیحی‌ها، یعنی برای دشمنان ایرانزمین کاربرد دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">لیک، چنان که به ثبت رسیده است، ما همه این‌ها را می دانستیم و سال‌هاست که داریم به طرق گوناگون بیان می کنیم. امروز که شمار بیشتری از جوانان به گفته‌های ما پی برده اند و بیدار شده اند، جای بسی خوشوقتی ست. چون روز روشن است: انقلاب فروهری ایرانیان به هدف عالی خود که تأویل تام و کمال سنت زرتشت و کوروش است خواهد رسید و با شکست دادن اسلام و بیرون انداختن دمکراسی از خاک میهن، ایرانزمین را در یک نظام آگاتوکراسی (نیکخدائی ایرانشهری = فرمانروائی امر نیک) تبدیل به یکی از شکوه‌مندترین کشورهای جهان خواهد نمود. دوزخیان بازی را باخته اند. ما بازی را برده ایم.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>عید قربان، هولوکاستی جهودی-اسلامی که باید قدغن اش کرد</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950622/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Sep 2016 00:00:36 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جستارهای مهم]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[شعار آریائیان]]></category>
		<category><![CDATA[عید قربان]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<category><![CDATA[هولوکاست جهودی-اسلامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1154</guid>

					<description><![CDATA[با آمدن اسلام و راهزنان محمدی به ایرانشهر، توحش اسلامی نیز که ریشه در سنت جهود داشت به ایرانزمین آمد. گاهنبارهای ایرانی که سرشار از احترام به طبیعت و جانوران و گیاهان و آب‌های روان بودند و آمیخته به شادی و مهربانی و رقص و پایکوبی، تبدیل به رسوم وحشتانک و رعب انگیزی شدند که [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">با آمدن اسلام و راهزنان محمدی به ایرانشهر، توحش اسلامی نیز که ریشه در سنت جهود داشت به ایرانزمین آمد. گاهنبارهای ایرانی که سرشار از احترام به طبیعت و جانوران و گیاهان و آب‌های روان بودند و آمیخته به شادی و مهربانی و رقص و پایکوبی، تبدیل به رسوم وحشتانک و رعب انگیزی شدند که درشان نه جایی برای پاسداشت انسان بود و نه به جای آوردن ارج طبیعت.</p>
<p><figure id="attachment_1158" aria-describedby="caption-attachment-1158" style="width: 212px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" class="wp-image-1158" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/Gorgin3-300x298.jpg" alt="gorgin3" width="212" height="211" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/Gorgin3-300x298.jpg 300w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/Gorgin3-80x80.jpg 80w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/Gorgin3-600x595.jpg 600w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/Gorgin3.jpg 720w" sizes="(max-width: 212px) 100vw, 212px" /><figcaption id="caption-attachment-1158" class="wp-caption-text">کیخسرو آرش گرگین</figcaption></figure></p>
<p style="text-align: justify;">خدای جهودیِ مسلمان ها، الله، چون نمونه‌ی عالی اش، یهوه یا آدون، تشنه‌ی خون بود و از زجر و آزار موجودات لذت می بُرد. در دین‌ها، مؤمنان نیز خیم و خوی خدایان خود را می گیرند. خدای دروغ گو و قهار، مؤمن دروغ گو و قهار پدید می آورد، آن چنان که خدای راست گو و مهربان، مؤمن راست گو و مهربان.</p>
<p style="text-align: justify;">این چنین، سنت کشتار و قتل عام از طریق خدایان سامی و دیوهای ابراهیمی به مؤمنان ایشان انتقال یافت و با سقوط تیسپون و مرگ یزدگرد، که مسیحیان و جهودهای مسیحی شده در اش مهمترین نقش را بازی کردند، واپسین دیوار دفاعی مشرق زمین در برابر غرب ابراهیمی در هم شکست. پس از قادسیه و نهاوند، ایرانیان سده‌ها مقاومت کردند، چندین بار به کعبه حمله بردند و مرد بزرگی چون ابوطاهر گناوه ای، در انتقام پاره پاره کردن بهارستان، دستور داد تا پرده‌ی کعبه را از هم دریدند و حتا با اسب خویش به درون مسجد الاحرام رفت. او، که کین آتش سوزی‌های فرهنگی را در سینه‌ی خود می برد، فرمان داد تا هر سه کتاب مقدس ابراهیمی، از تورات و انجیل و قران را از بین ببرند. او همچنین به انتقام کشتارهای پی در پی زرتشتیان، حاجیان را قتل عام کرد و به چاه زمزم ریخت، و این کارها را او و یاران اش بارها و بارها تکرار کردند؛ و بی شک نباید حلاج بزرگ، آن ابرمرد آریائی را فراموش کرد که به همازوران مزدیسن اش فرمود: &#8220;اهدم الکعبه&#8221;، کعبه را ویران کنید. یا مرداویج بزرگ را، که کشتارهای بزرگی از مسلمانان کرد و فرمود تا ایوان مدائن را چون حالت نخست اش پیش از تازش محمدیان بازسازی کنند و نمونه‌ی تاج انوشیروان را برای اش بسازند تا در تیسپون به تخت نشیند و آن چنان که سده‌ها بعد حافظ، مغ شیراز آرزو می کرد، «عهد قدیم» را زنده کند، و می دانیم که اگر غلامان ترک او را به گرمابه نکشته بودند چنین نیز می کرد و هیچ چیز سر راه او نبود؛ و یا زنان شیر دل طبرستان، که در هنگام خیزش سپهسالار ونداد هرمزد و پشتیبانی معنوی موبدان موبد ولاش، ریش شوهرهای اجباری و عرب و مسلمان خود را گرفته به میدان شهر می آوردند تا سپاهیان زرتشتی گردن شان را بزنند و این گونه، چنان که مؤلف تاریخ طبرستان، ابن اسفندیار می گوید، یک روزه سراسر طبرستان از اصحاب خلیفه خالی شد و مسلمانان ورافتادند.</p>
<p style="text-align: justify;">این‌ها و نمونه‌های بسیار دیگر واکنش ایرانیان بود به تازندگان و بربرهای بی فرهنگی که جز خشونت و شقاوت چیزی با خود از صحاری نیاوردند و هیچ راهی در برابر شان نبود، یا می بایست برده شان می شدی و یا مقاومت می کردی و نابودشان می نمودی.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز، هزار سال و چندین سده پس از سقوط تیسپون و نجات اسلام به دست ترک‌ها و مغول‌ها، &#8211; چرا که دین جهودی اعراب جز با یاری ترک‌ها و مغول‌ها نمی توانست از حمله‌ی مردانی چون بابک و مازیار و مرداویج جان سالم به در برد-، حکومتی جهودی-اسلامی بر سرزمین ما حاکم است که نه تنها از نژاد ما نیستند و این را با توربان‌های سیاه خود نمایان می کنند، بلکه پس از این مدت طولانی زیستن در این سرزمین، هنوز نیز خشونت و بدویت آغازین خود را نگه داشته و در گسترش اش می کوشند.</p>
<p style="text-align: justify;">و هرگز فراموش نکنیم، همانطور که در 1400 سال پیش نیز یاران زیادی داشتند، امروز نیز یاران بسیاری دارند: کمونیست‌ها، مدرن‌ها، دمکرات‌ها، بهائی‌ها، مسیحی‌ها، جهودها، و البته لشکر توابان تمدنی که پشت و رو شدگانی بیش نیستند. به عبارت دیگر، کلیت اسکندریسم ابراهیمی ای که در سراسر تاریخ ما موجب سقوط و ریزش سنگرهای معنوی و فیزیکی این سرزمین بوده اند.</p>
<p style="text-align: justify;">باید ژنتیک فرهنگی دشمن را شناخت، گول چهره‌های متفاوت و جامه‌های رنگارنگ و گاه متضادی که بر تن می کنند نخورد، و مشکل را ریشه ای حل کرد. با این همه، در بسیاری امور نباید ایستاد تا همه چیز به حالت آریائی کامل و ایده آل درآمده باشد، از همین امروز و با ابزار حقوقی محدودی که در دست است باید کوشید، برای نمونه، این عید وحشیانه‌ی مبتنی بر خونخواری و خونریزی را قدغن کرد، هولوکاست سالانه‌ی گوسفندها و شترها را متوقف نمود و حج را نیز برای همیشه لغو اش کرد و حاجیان را به هر ترتیبی که شده به سوی امور خیریه هدایت نمود. باید در سرشان کرد که درخت کاشتن و خیریه دادن امر مقدس تری است تا به عربستان رفتن و گوسفند و شتر کشتن. این را می توان جا انداخت.</p>
<p style="text-align: justify;">نکته‌ی دیگر این که: در این میان امشاسپندان و خدایان ایرانشهر به یاری ما آمده اند و متولیان محمد در عربستان، که همگی چاکران تل آویو و واشنگتن اند، مدعی شده اند که ایرانیان مجوس اند، یعنی زرتشتی اند و مسلمان به شمار نمی آیند. این، یک امر نیک و یک موهبت یزدانی ست و البته نقطه ای تعیین کننده در تاریخ پیکار ما با کسان. به عبارت دیگر، بالاترین مقام مذهبی عربستان کلیت ایرانیان را نه تنها بیرون از اسلام دانسته و از اسلامیت خلع شان کرده، بلکه ایشان را زرتشتی نامیده است. با آغوش باز این فتوی را می پذیریم.</p>
<p style="text-align: justify;">شکی نیست، ما می دانیم که حاکمان امروز بر سرزمین مان، چیزی جز از تبار خود ایشان نیستند و بیشینه شان جهودند و عرب، لیک مهم این است که نیروهای اجتماعی، نظامی و فرهنگی ایرانزمین از این فرصت طلائی سود جسته و به طرق گوناگون مُهر تاییدی زنند بر فتوی این عرب مسلمان.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">نقشه‌ی راه روشن است: مبارزه‌ی فرهنگی با اعیاد عربی و سنت‌های محمدیان بخشی مهم از نهضت آریائی به شمار می رود. بازیابی ایرانشهری دو وجه کلی و اصولی دارد: ایجابی و سلبی. همگانی کردن <a href="https://iranshahrig.com/950614">اوستاخوانی</a>، به همراه گسترش گاهنبارها و جشن‌های آریائی از یک سو، و لغو سنت‌های اسلامی و عربی از سوی دیگر دو وجه این پیکار سپند اند. باید در هر دو راه استوارتر از همیشه گام نهاد.<strong> گوسفند مکش، درخت بکار.</strong> این باید شعار آریائیان باشد. کسان بیایند و سالانه به جای حج و گوسفند کشی، سد درخت بکارند و تهیه‌ی جهاز یک دختر را بر دوش گیرند و راهی خانه‌ی بخت اش کنند. بدین گونه، سالانه هفتاد ملیون نهال کاشته می شود و در عرض چند سال سراسر ایران به باغی بزرگ مبدل می گردد و همان چیزی می شود که هماره بوده است: فردوس و یا پارادیس. همزمان هر ساله هفت سد هزار دختر و پسر جوان با قرض و بدهکاری کمتر زندگی مشترک خویش آغاز می کنند. جامعه‌ی مدنی آریائی باید بتواند این فرهنگ را جا بیندازد.</span></p>
<p style="text-align: justify;">اوشته</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اعدام نماینده‌ی سياسی ايران به جرم نشستن پايين دست ژنرال رومی / انجمن بازیابی ایرانشهری</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950613/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 03 Sep 2016 11:27:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[بازیابان]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[اشکانیان]]></category>
		<category><![CDATA[تیسپون]]></category>
		<category><![CDATA[رضا پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[مهرداد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1056</guid>

					<description><![CDATA[۴ اكتبر سال ۹۱ پیش از میلاد «ارو رو باز» نماينده ايران در مذاكرات با امپراتوری روم كه در دادگاه به اعدام محكوم شده بود در ميدان بزرگ شهر تیسپون (مدائن) در ملاء عام اعدام شد. وي از بزرگان شهر صددروازه (دامغان) بود و زبان لاتین می‌دانست. جرم او نشستن بر صندلی پایین‌تر از صندلی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">۴ اكتبر سال ۹۱ پیش از میلاد «ارو رو باز» نماينده ايران در مذاكرات با امپراتوری روم كه در دادگاه به ا<span class="text_exposed_show">عدام محكوم شده بود در ميدان بزرگ شهر تیسپون (مدائن) در ملاء عام اعدام شد. وي از بزرگان شهر صددروازه (دامغان) بود و زبان لاتین می‌دانست. جرم او نشستن بر صندلی پایین‌تر از صندلی «سولا» ژنرال رومی در جلسه مذاكرات دو دولت بود. مهرداد دوم یا &#8220;مهرداد بزرگ&#8221; (نهمین شاه ایران از دودمان اشکانی) این عمل «ارو رو باز» را بزرگ كردن رومی ها و به تعرض تشويق كردنشان تلقی كرده بود و دستور محاكمه او را در دادگاهی كه از پنج قاضی آن سه تن از دامغان ــ همشهريان متهم ــ بودند صادر و این دادگاه وی را مقصر شناخت.</span></p>
<div class="text_exposed_show">
<p style="text-align: justify;">مهرداد دستور داد كه سفیر دائمی روم در تيسپون به مراسم اعدام دعوت شود، جریان را ببیند و گزارش کند تا اثر عمل «ارو رو باز» در ذهن رومیان خنثی گردد. مهرداد دوم گفته بود كه فروتنی یک منش و خصلت شریف است ولی نه در امور سیاسی و مذاكراتی از اين دست با دولت‌های دیگر كه باعث تشویق تعرّض و زیاده طلبی آنها می‌شود.</p>
<p><figure id="attachment_1058" aria-describedby="caption-attachment-1058" style="width: 300px" class="wp-caption aligncenter"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/14192121_684321825051805_6985453851785786171_n.jpg"><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-medium wp-image-1058" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/14192121_684321825051805_6985453851785786171_n-300x289.jpg" alt="سکه‌ای با نقش مهرداد دوم" width="300" height="289" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/14192121_684321825051805_6985453851785786171_n-300x289.jpg 300w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/14192121_684321825051805_6985453851785786171_n.jpg 482w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a><figcaption id="caption-attachment-1058" class="wp-caption-text">سکه‌ای با نقش مهرداد دوم</figcaption></figure></p>
<p style="text-align: justify;">لقب «بزرگ» را به دلیل مقتدر بودن و نظم و سازمان دادن به امور ایران به مهرداد دوم داده‌اند. وی هنگامی به شاهی رسید که ایران از هر سو آماج تهاجم اقوام مختلف شده بود. مهرداد با دلاوری و درایت تمام نواحی اشغال شده را پس گرفت و مرزهای ایران را در شرق تا کوه‌های هیمالیا و در غرب تا میان‌رودان رساند. در زمان پادشاهی او ایران و روم هم‌مرز شدند. وی همچنین به اوضاع داخلی ایران نظم و سازمان داد و اقتصاد شکوفایی را پایه‌ریزی کرد. مهرداد دوم نخستین شاه اشکانی بود که مانند شاهان هخامنشی خود را شاه شاهان خواند.</p>
<p style="text-align: justify;">مهرداد پس از نشستن بر تخت شاهی، نخست بابل را از تازیان پس گرفت و سپس لشکر به ارمنستان کشید. وی در سال ۱۱۳ پ.م. سراسر میان‌رودان را به دست آورد و آنگاه رو به شرق نهاد. پیش از رسیدن مهرداد به شاهی، &#8220;سکاها&#8221; به مرزهای ایران و بلخ تاختند، دولت بلخ را نابود کردند و به داخل ایران نیز هجوم آوردند و پارت و گرگان را لگدکوب اسبان خود کردند. حتی اردوان دوم شاه ایران که پدر مهرداد بود، نیز در نبردی با آنان کشته شد. مهرداد با نبردی سهمگین سکاها را چنان شکست داد که دیگر مدت‌ها متعرض ایران نشدند. او پارت و هرات را آزاد کرد و دولت سکایی سیستان را وابسته به دولت اشکانی کرد. وی همچنین مرو و بخش‌هایی از فرارود را نیز تصرف کرد. او همچنین در نبردی که در شمال عربستان کنونی انجام شد، چادرنشینان تازی را که قصد وارد شدن به قلمرو حکومت اشکانی را داشتند، شکست سختی داد و آنها را تا مرکز بیابان عربستان عقب راند. این نبرد برای اعراب درس عبرت بزرگی شد.</p>
<p style="text-align: justify;">او نخستین کس از خاندان اشکانی است که خود را شاهنشاه خواند و ادعا کرد که خاندان اشکانی از نسل اردشیر دوم هخامنشی است. این کار او اقدامی آگاهانه بود تا اشکانیان را ادامه دهنده هویت ایرانی نشان دهد و همین طور این کار حکومت اشکانیان را در پرتو ارتباط یافتن با هخامنشیان بر حق جلوه داد. مهرداد دوم به فرهنگ، آداب و سنن ایرانی بسیار پای بند بود. وی با تلاشی خستگی ناپذیر بر آن شد تا فرهنگ ایرانی را از مظاهر فرهنگ یونانی هلنی پاک کند. در عرصه بازرگانی و سر و سامان دادن به اقتصاد کشور، مهرداد اقدامات بسیاری کرد و در روزگار او بود که راه بازرگانی ایران به چین که در تاریخ به &#8220;راه ابریشم&#8221; معروف است، گشوده شد. از این پس مبادلات کالا میان چین، هند و برخی سرزمین‌های دیگر موجب شکوفایی اقتصاد کشور گردید.</p>
<p style="text-align: justify;">به دلیل اهمیت سرزمین‌های غربی ایران و میان‌رودان، مهرداد در سال ۹۴ پ.م. به سرزمین‌های شمالی میان دجله و فرات تاخت و پس از کسب پیروزی‌هایی در این منطقه، رود فرات را به عنوان مرز غربی ایران تعیین کرد. وی همچنین در امور ارمنستان که دارای اهمیت بسیاری بود و شاهان آن از تبار اشکانی بودند، دخالت کرد.</p>
<p><figure id="attachment_1059" aria-describedby="caption-attachment-1059" style="width: 214px" class="wp-caption aligncenter"><a href="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/14199192_684323878384933_2751874244894102020_n.jpg"><img decoding="async" class="wp-image-1059 size-medium" src="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/14199192_684323878384933_2751874244894102020_n-214x300.jpg" alt="14199192_684323878384933_2751874244894102020_n" width="214" height="300" srcset="https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/14199192_684323878384933_2751874244894102020_n-214x300.jpg 214w, https://iranshahrig.com/wp-content/uploads/2016/09/14199192_684323878384933_2751874244894102020_n.jpg 393w" sizes="(max-width: 214px) 100vw, 214px" /></a><figcaption id="caption-attachment-1059" class="wp-caption-text">نقش سربازی ایرانی از دوران اشکانی، بر صخره‌های کوه بیستون در نزدیکی شهر بیستون و ۳۲ کیلومتری شهر کرمانشاه</figcaption></figure></p>
<p style="text-align: justify;">در سال ۹۶ پ.م. رومیان در راستای سیاست جهانگشایانه خود به کرانه غربی رود فرات رسیدند و مصمم بودند که ایران و هند را به قلمرو خود ضمیمه کنند. فرمانده قوای روم شخصی به نام سولا بود. مهرداد به خاطر گرفتاری های زیادی که در آن زمان برای اشکانیان پیش آمده بود، صلاح دید که با رومیان وارد جنگ نشود، لذا به آنان پیشنهاد صلح کرد. این پیمان بسته شد، ولی نماینده حکومت اشکانی به دلیل تحقیری که سولا بر او روا داشته بود، در بازگشت اعدام شد. <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%88%D9%85">[۱]</a></p>
<p style="text-align: justify;">✍ پی‌نوشت:</p>
<p style="text-align: justify;">روحانی را در زیر سم اسبان فلان ژنرال رومی، نشاندند؛ رضا پهلوی را در اجلاس قومیت ها و مرکز مطالعات عربی<br />
امروز اگر تنها سایه‌ای از اندیشه سیاسی اشکانیان و ساسانیان وجود می‌داشت، هیچ کدامشان اکنون نفس نیز نمی‌کشیدند.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://telegram.me/iranshahrig">کانال تلگرام بازیابی ایرانشهری</a></p>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اگر کورش امروز بر می‌خاست و جهان را این‌گونه می‌دید، چه می‌کرد؟</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950608/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[نریوسنگ گشتاسپ]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 29 Aug 2016 18:07:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[بازیابان]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[اسکندریسم ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[اهریمن]]></category>
		<category><![CDATA[اهورامزدا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانشهر]]></category>
		<category><![CDATA[بازیابی ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[کورش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1373</guid>

					<description><![CDATA[از آنجایی که این پرسش، طی سالهای اخیر پرسش بسیاری از ایرانیانی بوده که دل در گرو شخصیت کورش گذاشته اند و گاهی این دلدادگی تا حدیست که حقایق جهانِ امروز و نیز در مواردی تاریخ گذشته را از چشمشان پنهان کرده و هنگامی که در تاریخ در جهت معکوس به عقب می روند و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از آنجایی که این پرسش، طی سالهای اخیر پرسش بسیاری از ایرانیانی بوده که دل در گرو شخصیت کورش گذاشته اند و گاهی این دلدادگی تا حدیست که حقایق جهانِ امروز و نیز در مواردی تاریخ گذشته را از چشمشان پنهان کرده و هنگامی که در تاریخ در جهت معکوس به عقب می روند و سپس باز می گردند، در این مسیر، در عالم خیال، دنیای کنونی خود را نیز تغییر داده و کنش نیاکان و رهبران دینی-سیاسی خود را بدون در نگر گرفتن تغییراتی که در شیوه زندگی و باورهای امروز مردمان رخ داده و بدون آنکه این کنش را با تغییرات هماهنگ کنند، به یکباره تمامِ آن را بر قامتِ ناراستِ جهانِ امروز لباسی می کنند و در تلاشند تا این لباس را به زور بر تنِ این قامت شکسته، راست کنند؛ و نتیجه ای که به غلط از روی ناآگاهی و یا سستی و کاهلی می گیرند بدین باور منتهی می شود که امروز نیز با اضافه شدنِ دو فرزندِ یهوه در قامت مسیحیت و اسلام و افزوده شدنِ حجمِ سیاهی، همچنان می توان فارق از میزان تباهی که این باورها به بار آورده و می آورند به یک همزیستی مسالمت آمیز! با اندیشه هایی که تنها چیزی که با خود حمل نمی کنند کمینه ای از مسالمت است، دست یافت. از این رو این پرسش دوباره مطرح می شود و تلاش می شود تا به پاسخی درخور و شایسته با مراجعه به اصل گفتار کورش و کنش او در بیش از 2 هزاره ای پیش از این و سپس بازگشتی آگاهانه به جهانِ امروز، پرداخته شود.</p>
<p style="text-align: justify;">درباره نوع برخورد کورش با باورمندان به یهوه و یا مردوک و یا خدایان سومر و اکد در روزهای نخستین بازگشایی بابل و نیز نوع نگاه او به خدایان یونانی در زمانی که به سارد می رسد، آنچنان که از متن گفتار کورش در سنگ نبشته ای که به منشور معروف است و نیز از کتب تاریخنویسان یونانی بر می آید، همواره تفاسیر متفاوتی بسته به نوع نیاز یک گروه و بیشتر با تعجیل عنوان شده است، در بیشینه موارد حتی به اصل پیام و گفتار و عملکرد او نیز کمتر توجه شده و ناآگاهی، علاقه مفرط و یا اغراض سیاسی همواره مانعی در رسیدن به نوع نگاه کورش به این مقوله بوده است؛ کورش در منشور خود پس از آنکه می گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">26. من برده داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند &#8230;</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">کمی بعد می گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">32. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایانِ این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">33. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را &#8230; به نیایشگاه های خودشان بازگرداندم &#8230;</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">فعلی که در پایان جملات همواره بدان تاکید شده، بازگرداندن است، &#8220;ب<span style="color: #0000ff;">ازگرداندنِ</span>&#8221; خدایان به جایگاه نخستین شان. در واقع پیام کورش در بابل همزمان به دو مقوله مهم و اساسی در زندگی مردمان می پردازد، جایگاهِ خدایان و شیوه زندگی مردمان.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین حتی اگر بخواهیم بدون در نگر گرفتن تغییراتی که پس از کورش با ظهور مسیحیت و سپس اسلام در نوع نگاه ادیان ابراهیمی به جهان، انسان و طبیعت رخ داده، بدون هیچ تغییر و بهینه سازی، تنها شیوه و عملکرد کورش را به انجام برسانیم باز در بهترین حالت، این ادیان و این خدایان، از یهوه تا الله باید به جایگاه حقیقی خود بازگردند.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">نمونه های بسیاری از این تغییرات اهریمنی را می توانید در نتیجه و چکیده این ادیان یعنی اسلام، ببینید و اگر در یگانگی این ادیان 3 گانه شک دارید می توانید به یگانگی ژنتیکِ باورشان در رسیدن نسب شان به ابراهیم توجه کنید و لاجرم یگانگی نژادی حوزه اندیشه گریشان را تایید کنید و اگر تصور می کنید که اسلام! تافته جدابافته ای از این دو دین دیگر است در این صورت بهتر است کمی دقیقتر قرآن را بخوانید و به جهان پیرامون خود بنگرید.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">حال یک مسلمانِ ایرانی! (اینچنین موجودی هرگز وجود خارجی ندارد، در بهترین حالت اینها عیرانی اند، سامیانی که از بد روزگارِ ما و سعادت روزگارِ خودشان، پارسی سخن می گویند) یا هر فرد دیگری با هر باوری حتی زرتشتی که کورش را نیز دوست دارد و به شیوه برخورد او با ادیان و باورها، باور مند است، بیاید و بگوید که الله از کجا آمده و به کجا باید بازگردد؟ یهوه از کجا آمده و به کجا باید بازگردد؟ مسیحیت در قامت یک دین چگونه و از چه زمانی و در چه مکانی به عنوان سلاحی جنگی بکار گرفته شد و به کجا باید بازگردد؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">تمام مطالب بالا با این فرض بسیار خوشبینانه! است که در طول تاریخِ ادیان ابراهیمی، پس از کورش، جنگهای صلیبی (مسیحی، مسلمان می کشد و بالعکس؛ به هر روی، انسان، انسان را در پیشگاه خدایان ابراهیمی قربانی می کند) هرگز رخ نداده باشد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">با این فرض بسیار خوشبینانه! است که طی 1400 سال اخیر به نام الله هرگز سر یک انسان را از تنش جدا نکرده باشند! و زنده زنده در آتش نسوزانده باشند!<br />
</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">با این فرض بسیار خوشبینانه! است که پس از کورش، کتابِ مقدسی، قربانی کردن و کشتنِ انسانی در راه الله را به امر مقدسی که جزایش بهشت برین است، تبدیل نکرده باشد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #0000ff;">با این فرض بسیار خوشبینانه! است که تقریبا تمام جنگهای امروز جهان، و بیشینه جنگهای هزاره اخیر، جنگی میان باورمندان به ادیان ابراهیمی نباشد، جنگ میان خدایانشان؛ که لاجرم در این میان جانِ انسان و حیوان و زیست بوم مان قربانی این حسادتِ خدایان ابراهیمی به یکدیگر می شود!<br />
</span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">براستی اگر کورش امروز بر می خاست و جهان را اینگونه در چنگال خدایانِ ابراهیمی (اهریمن) می دید چه می کرد؟</span></strong></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سامی شناسی سیاسی-فرهنگی، دانشی که جای آن در میان ایرانشهریان خالی است!</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950511/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Aug 2016 00:00:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=960</guid>

					<description><![CDATA[از خطاهای استراتژیک ایرانشهریان یکی نیز این است که همه‌ی تاریکی و نکبت را به اسلام و تاریخ 1400 ساله‌ی حضور دیومنشانه‌ی او فرومی کاهند. چنین نیست، اگر سامی شناسی سیاسی-فرهنگی، دانشی که جای آن در میان آریائیان ایرانشهر خالی است، اندر می بود، آن گاه ما می دانستیم که آغاز تباهیِ ابراهیمی، نه با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از خطاهای استراتژیک ایرانشهریان یکی نیز این است که همه‌ی تاریکی و نکبت را به اسلام و تاریخ 1400 ساله‌ی حضور دیومنشانه‌ی او فرومی کاهند. چنین نیست، اگر سامی شناسی سیاسی-فرهنگی، دانشی که جای آن در میان آریائیان ایرانشهر خالی است، اندر می بود، آن گاه ما می دانستیم که آغاز تباهیِ ابراهیمی، نه با محمد، نه با کودتای مسیحی شیرویه، که با الکسندر است که آغاز می شود. تا امروز هرگز این پرسش را درنینداخته اند که چرا الکسندر این سان از سوی ابراهیمیان/سامیان بزرگ داشته می شود؟ حقیقت این است که الکسندر شهریار برگزیده‌ی جهودان، ترسایان و محمدیان است. و امروز، بهائیان، به مثابه‌ی جهودیت چهارم و خط مقدم سنت سامی، از پرشورترین هواداران مردی به شمار می روند که به گفته‌ی نظامی گنجوی، &#8220;نوا زاده‌ی عیص اسحاق بود&#8221;.</p>
<p style="text-align: justify;">جهودان و مسیحیان پارسی نویس الکسندر را تا پایه‌ی یک پیامبر بالابردند. پیامبری که نه تنها نژاد جهودی داشت و ناف اش به اسحاق می رسید، که موبد کُشی و ویران کردن آتشکده‌ها و شُستن اوستا به آب را به یک هنر تبدیل کرده بود. او خود در باره‌ی خود می گوید که از سوی خدا آمده است تا که باطل، یعنی دین زرتشت را براندازد و حق، یعنی دین حنیف جهود را پدیدار کند:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;به خود نامد ام سوی ایران ز روم/ خدای ام فرستاد از آن مرز و بوم</p>
<p style="text-align: justify;">بدان تا حق از باطل آرم پدید/ ز من بند هر قفل یابد کلید&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">و گویا که او نیز دولت تدبیر و امید بوده است، برای ویران کردن آتش زرتشت و &#8220;تدبیر آزادگان&#8221;، یعنی کشتن و نابود کردن ایرانیان، به آذربادگان که یکی از مراکز بزرگ زرتشتی گری بود می رود و به جز کشتن، اوستا و تفسیر اش، یعنی زند را نیز به آب می شورد:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;وز آن جا به تدبیرِ آزادگان/ درآمد سوی آذر آبادگان</p>
<p style="text-align: justify;">بهر جا که او آتشی دید چست/ هم آتش فرو کشت و هم زند شست</p>
<p style="text-align: justify;">در آن خطه بود آتشی سنگ بست/ که خواندی خودی-سوز اش آتش پرست</p>
<p style="text-align: justify;">صد اش هیربد بود با طوق زر/ به آتش پرستی گره بر کمر</p>
<p style="text-align: justify;">به فرمود کان آتش دیر سال/ به کشتند و کردند یکسر زکال&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">آری، همه چیز را تبدیل به زغال کردن سنتی بود که می بایست از سوی تاریخ نویسان لقب آزادی بخشانه می گرفت. پس از آن که موصل را ویران می کند از آن جا به سوی یکی از پایتخت‌ها، یعنی بابل می رود و در آن جا نیز همان می کند که خدای جهود از او خواسته است، یعنی کشتن دین بهی و هیربدان:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;که چون شه ز دارا ستد تاج و تخت/ ز پرگار موصل برون برد رخت</p>
<p style="text-align: justify;">چو زهره به بابل درآمد نخست/ ز هاروتیان خاک آن بوم شست</p>
<p style="text-align: justify;">به فرمود تا آتش موبدی/ کُشند از هنرمندی و به خردی</p>
<p style="text-align: justify;">فسون نامه زند را تر کنند/ وگرنه به زندان دفتر کنند</p>
<p style="text-align: justify;">به راه نیا خلق را ره نمود/ تَف و دود آتش ز دل‌ها زدود&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">می دانیم که نزد آریائیان آتشکده‌ها نه تنها مکانی برای نیایش و یزدان پرستی، که مکانی برای دانش و آموزش نیز بودند. و سوای این، یک بنگاه اقتصادی بزرگ که گنج نسل‌ها را در خود گرد می آورد و آتشکده‌های بزرگ، همی از گنج شاهان نیز پر خواسته تر بودند. فرستاده‌ی جهودان هر آتشکده ای که می دید ساختمان اش ویران و گنج آن می ربود، موبدان و هیربدان اش می کشت و کتاب‌های اش، که به جز اوستا هزاران کتاب دیگر نیز در بر داشت، نیست می کرد:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;چنان بود رسم اندران روزگار/ که باشد در آتشگه آموزگار</p>
<p style="text-align: justify;">کند گنج‌هائی در او پای بست/ نه باشد کسی را بدان گنج دست</p>
<p style="text-align: justify;">توانگر که میراث خواری نه داشت/ بر آتشکده مال خود را گذاشت</p>
<p style="text-align: justify;">بدان رسم کافاق را رنج بود/ هر آتشکده خانهٔ گنج بود</p>
<p style="text-align: justify;">سکندر چو کرد آن بناها خراب/ روان کرد گنجی چو دریای آب</p>
<p style="text-align: justify;">بر آتش‌گهی کو گذر داشتی/ بنا کندی آن گنج برداشتی&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">لیک طبیعی ست که این تنها آتشکده‌ها نه بودند که تخلیه و نابود می شدند. سپاه جهودی-مغدونی، چنان که دیودوروس به ما آگاهی می دهد، فقط یکی از گنج‌های داریوش هشت هزار تالان ربود:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“He had received from the royal treasurers the sum of eight thousand talents.” (Diod. 17.74.4-5)</p>
<p style="text-align: justify;">این در حالی ست که کورتیوس رقم بزرگتری را گزارش می دهد و از دوازده هزار تالان سخن می گوید (نک: Curtius 6.2.10)، که باید گنجی دیگر از گنج‌های هفتگانه باشد. دامنه‌ی ویرانی و خانمان سوزی تا به جایی بود که دیودوروس، که خود از دشمنان پارسیان است، از «اُرگی تاراج» سخن می گوید، ولی با این همه، دیوزادگان هنوز نیز سیراب نه می شدند:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“The Macedonians gave themselves up to this orgy of plunder for a whole day and still could not satisfy their boundless greed for more.” (Diod. 17.70.4)</p>
<p style="text-align: justify;">و آن چه که بر با شکوه ترین کاخ‌ها و کوشک‌های فرهنگ سازترین و متمدن ترین ملت تاریخ آمد چیزی نبود جز ویرانی و نیست شدگی کامل:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“The enormous palaces, famed throughout the whole civilized world, fell victim to insult and utter destruction.” (Diod. 17.70.3)</p>
<p style="text-align: justify;">برای آن که بدانیم سطح تمدنی که ویران شد تا چه اندازه بود، باید بدین حقیقت نا دیده گرفته شده توجه کنیم که اندازه‌ی آن چه که کسان از خانه‌ی مردم کوچه و بازار به دست آوردند، یعنی آن کسانی که در ادبیات سیاسی مغان بدانان «پایرم» (بسج. با آلمانی Fußvolk) گفته می شد، از آن چه که از گنج شاهان ربودند، بیشتر بود و این بسیار بسیار با اهمیت است، چه، این چیزی نیست جز نمونه ای از تقسیم ثروت در میان آحاد کشور و پایه‌ی رفاه و نیکی همگانی. به خوانیم:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“many of the houses belonged to the common people and were abundantly supplied with furniture and wearing apparel of every kind. Here much silver was carried off and no little gold, and many rich dresses gay with sea purple or with gold embroidery became the prize of the victors.” (Diod. 17.70.2-3)</p>
<p style="text-align: justify;">نظامی از هفت گنجینه در کاخ داریوش سخن می گوید که گجستگ چپاول کرد:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;در هفت گنجینه را باز کرد&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">و در جایی دیگر گنج داریوش را، که نسل به نسل اندوخته شده بود، گنجی می نامد که نه سر اش پیدا بود و نه بُن اش، گنجی که همه به تاراج رفت و باید همان گنجی باشد که به گفته‌ی دیودوروس 120 هزار تالان در اش ثروت بود:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; که چون شد سر تاج دارا نهان/ به اسکندر افتاد ملک جهان</p>
<p style="text-align: justify;">همه گنج دارا ز نو تا کهن/ که آن را نه سر بود پیدا نه بن&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">آری، دیودوروس نیز گزارش مشابهی می دهد و می گوید که آن چه را گجستگ تاراج کرد، از کوروش بزرگ تا بدان روز گرد آمده بود و گنج اصلی، که بی شک بزرگ ترین گنج از همان گنجینه‌های هفتگانه‌ی نظامی است، 120 هزار تالان ارزش داشته است:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“Alexander ascended to the citadel terrace and took possession of the treasure there. This had been accumulated from the state revenues, beginning with Cyrus, the first king of the Persians, down to that time, and the vaults were packed full of silver and gold. The total was found to be one hundred and twenty thousand talents, when the gold was estimated in terms of silver.” (Diod. 17.71.1)</p>
<p style="text-align: justify;">شکی نیست، پارسیان ثروت مند ترین مردمان جهان بودند، پس جای شگفتی نیست که جدای از آن چه که از گنج شاهیگان به چنگ آوردند، به دیگر جای نیز در برابر خویش بیابند. کسان به هر جا که رفتند طلا دیدند و سیم، و جامه‌ها و آوندهای پر بها، پس به ربودند، و آن چه که بدین آئین ربودند همی از آن چه پیشتر از گنج شاهیگان تروفته بودند، حتا از آن 120 هزار تالان نیز بیشتر بود:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“Apart from this, what was distributed to the soldiers, including clothing and goblets, came to thirteen thousand talents, while what was stolen or taken as plunder was thought to be even more still.” (Diod. 17.74.4-5)</p>
<p style="text-align: justify;">آری، آن‌ها اینک در ثروتمندترین شهر جهان به سر می بردند، در جایی که هر چه یافتند ربودند و هر کس دیدند، کُشتند و از تیغ گذراندند، از مرد و زن و کودک خردسال و پیر کهن سال:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“It was the richest city under the sun and the private houses had been furnished with every sort of wealth over the years. The Macedonians raced into it slaughtering all the men whom they met and plundering the residences” (Diod. 17.70.2)</p>
<p style="text-align: justify;">سپاهی را که تاریخ نویسی غربی، بخوان تاریخ نویسی جهودی، و به همراه ایشان مسیحیان و مسلمانان، سپاه آزادی بخش و نوید دهندگان تمدن معرفی کرده است، برای به دست آوردن پارچه‌های زربافت، جامه‌ی زنان پارسی را از تن شان درمی آورد، گوشواره و گردبند و دستبندشان را می ربود، و آن گاه لخت و برهنه به بردگی شان اندر می نشاند:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“They dragged off women, clothes and all, converting their captivity into slavery.” (Diod. 17.70.6)</p>
<p style="text-align: justify;">و چه بسا دامنه‌ی اهرمنگی و دیوخوئی این سپاه آزادی بخش و فرستاده‌ی ویژه‌ی آدونای را در کمتر جایی به توان به پندار اندر آورد از آن صحنه‌ی حیرت انگیزی که دیودوروس برای ما به تصویر می کشد، یعنی در جایی که ما گواه رویدادی بسیار گویا هستیم: کسان، زیر رهبری مردی که نماد هلنیسم، آزادی، و تمدن &#8220;با شکوه&#8221; ابراهیمی-اسکندری است، از آن چنان درشان اندردویده است که دست یکدیگر را با شمشیر می برند تا که به مال و خواسته ای بیشتر رسند:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“Such was their exceeding lust for loot withal that they fought with each other and killed many of their fellows who had appropriated a greater portion of it. The richest of the finds some cut through with their swords so that each might have his own part. Some cut off the hands of those who were grasping at disputed property, being driven mad by their passions.” (Diod. 17.70.5)</p>
<p style="text-align: justify;">این گونه بود که پارسه، که روزی سرآمد همه‌ی شهرهای جهان متمدن بود، با آمدن فرستاده‌ی ویژه‌ی آدونای و پادشاه برگزیده‌ی تاریخ نویسی جهودی-اسکندری، تبدیل به بی زهوارترین و نگونبخت ترین شهر جهان شد:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“As Persepolis had exceeded all other cities in prosperity, so in the same measure it now exceeded all others in misery.” (Diod. 17.70.1-6)</p>
<p style="text-align: justify;">لیک همین فرد، با همین سپاه آزمند که دست یکدیگر را می برند، از آن رو که خود از تبار اسحاق بود، هنگامی که به سوی جهودان و تازیان رفت، آن چنان تازید که آب از آب تکان نه خورد:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;چنان تاخت بر کشور تازیان/ کزو تازیان را نیامد زیان&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">پیشتر با سفارش خاخام‌ها هنرنامه‌های ابراهیمیان خوانده بود و در آرزوی دیدار به سر می برد:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;هنرنامه‌های عرب خوانده بود/ در آن آرزو سال‌ها مانده بود&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">ما نزدیک به پیش از هزار سال از آمدن جهودیت سوم، یعنی پیش از اسلام به سر می بریم و تازیان آن زمان که کعبه را نگهداری می کردند، کسی جز تیره‌های جهود نه بودند. الکسندر به دیدار همخونان خویش می رود:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;نخستین در کعبه را بوسه داد/ پناهنده خویش را کرد یاد</p>
<p style="text-align: justify;">( &#8212;&gt; آدونای پناهنده‌ی اوست)</p>
<p style="text-align: justify;">بر آن آستان زد سر خویش را/ خزینه بسی داد درویش را</p>
<p style="text-align: justify;">درم دادن اش بود گنج روان / شتر دادن اش کاروان کاروان</p>
<p style="text-align: justify;">(&#8212;&gt; چیون همیشه: بخشایش از گنج پارسیان می کند)</p>
<p style="text-align: justify;">چو در خانه‌ی راستان کرد جای / خداوند را شد پرستش نمای</p>
<p style="text-align: justify;">(&#8212;&gt; آتشکده‌ی خانه‌ی دروج است، لیک کعبه‌ی جهودان خانه‌ی راستان!)</p>
<p style="text-align: justify;">همه خانه در گنج و گوهر گرفت/ در و بام در مشگ و عنبر گرفت&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">(&#8212;&gt; همان گنج‌هایی که از آتشکده‌های سراسر ایرانشهر ربوده بود)</p>
<p style="text-align: justify;">و نباید فراموش کنیم دیدار او را با «شمعون صدیق» (Simeon the Just)، که در آن الکسندر پیشاپیش از اسب پیاده می شود و در برابر خاخام جهود ادای احترام می کند و به همراهان اش گوشزد می کند که پیش از هر پیروزی اش خواب این خاخام را می بیند (Josephus, l.c. xi.8, § 4). نیز بسج. با گزارش همین رویداد از زبان خاخام Dovid Chandalov، در جستاری با نشانی زیر:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: justify;">“Das Fundament, Tora, Gottesdienst und gute Taten: Auf diesen drei Dingen ruht die Welt, in: Auf diesen drei Dingen ruht die Welt” (08.03.2007), Jüdische Allgemeine.</p>
<p style="text-align: justify;">سخن را کوتاه کنیم، چه ابر این امر به گستردگی در کتاب سخن رانده ایم، آن چه که پای فشاری بر آن گران است این است: بر سرامدان ایرانشهری است، چه در داخل و چه در خارج، که به سامی شناسی فرهنگی و سیاسی به کوشند. تبار شخصیت‌های تاریخی و سیاسی و فرهنگی را بازیابند و امور را در کلیت تاریخی شان وارسند. هیچ شکی در آن نیست که بیشینه‌ی آن چه که امروز ذیل نام ایرانی بر ایرانزمین فرمان می راند، یا جهود است یا بهائی و یا مسلمان، و از این روزن، همه با یکدیگر همتبار اند و همیار و همازور. باشد که گاه با یکدیگر نبرد کنند و همی یکدیگر را نیز از پای درآرند، لیک نبرد ایشان نبرد میان خودی‌هاست.</p>
<p style="text-align: justify;">برای نمونه: هیچ فرقی میان میر حسین موسوی با اسحاق رابین یا نتانیاهو با خامنه ای نیست، ایشان همه از یک تبار اند، لیک دعوای کسان برای رسیدن به مال و خواسته‌ی بیشتر است. همانگونه که افسران الکسندر که بی شک بسیاری شان نه تنها همرزم، که همشهری و خویشاوند یکدیگر بودند، برای رسیدن به مال پارسیان دست یک دیگر را قطع می کردند، امروز نیز نوادگان کسان گردن یکدیگر را نیز می جوند. لیک از روزن ایرانشهری این دعواها، یعنی دعوا میان جهودان حاکم بر تهران با همتباران شان در اسرائیل و اروپا و آمریکا، بی معناست، چرا که قربانی همواره ایران است و ایرانی و فرهنگ آریائی. بر جوانان است که تاریخ ایران و جهان را با دقت بخوانند، به روشنفکری، که نه تنها در ایران، که در همه جا، بازوی فکری اسکندریسم ابراهیمی است، کوچکترین نگاهی جز از سر خواری و بی اطمینانی نیندازند و خود آستین بالا زنند و کار کنند. تاریخ میهن تان را از دست جهودان و مسیحیان و مسلمانان و بهائیان به در آرید و به هیچ دمکراتی اطمینان نکنید، این، خویشکاری یکایک شماست.</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مفهوم آریایی بودن</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/950430/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[هزارمردان پارسیگ]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 20 Jul 2016 00:00:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[بازیابان]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=938</guid>

					<description><![CDATA[آیا وقتی بر آریایی‌گرایی پای می فشاریم، بدین معناست که نژادپرستیم؟ اصولاً آریایی بودن و آریایی گرایی چه مفهومی و یک انسان آریایی چه ویژگی‌هایی را در بر دارد؟ آنچه بر پایه‌ی منابع کهن ایرانی و زرتشتی می توان دریافت این است که آریایی بودن حامل یک منش و اندیشه است و فراتر از بعد [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آیا وقتی بر آریایی‌گرایی پای می فشاریم، بدین معناست که نژادپرستیم؟ اصولاً آریایی بودن و آریایی گرایی چه مفهومی و یک انسان آریایی چه ویژگی‌هایی را در بر دارد؟</p>
<p style="text-align: justify;">آنچه بر پایه‌ی منابع کهن ایرانی و زرتشتی می توان دریافت این است که آریایی بودن حامل یک منش و اندیشه است و فراتر از بعد ژنتیکی جنبه‌ای فرهنگی و اندیشگی دارد. یک انسان آریایی فرای ژنتیک نژادی‌اش می کوشد که با پایبندی به منش و گویش و کنشی نیک، به سوی زندگی و ساخت جهانی بهتر و زیباتر گام بردارد. یک نژاده‌ی باورمند آریایی، میان انسان و طبیعت تفاوتی قائل نیست و کلیت دام (آفرینش) را می ستاید و پاسداری می کند؛ یعنی به همان اندازه که در جهت حقوق و داد انسان تلاشگر است، در راه پاسداری از اجزای طبیعت، یعنی همگی گیاهان و جانواران و کلیت زیست‌بوم، کوشش می ورزد؛ هم انسان‌ها را دوست دارد و هم جانوران و هم گیاهان را. انسان آریایی با خشم و کین و ددمنشی و دژخویی میانه‌ای ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">آریاییان همواره بنا بر رسم دین و آیین‌شان مردمانی خردگرا، دانایی‌دوست، اخلاق‌محور، صلح‌جو، روادار، شاد، دادگر، آزاده و به طور کل اهل همزیستی توأم با آرامش و احترام با دیگر مردمان بوده اند. داریوش شاه می فرماید: «خدای بزرگ است اهورامزدا که این زمین را آفرید، که آسمان را آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید&#8230;». شادی همواره بخشی جدایی ناپذیر از فرهنگ و منش و کنش آریایی بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">یک انسان آریایی، به نیکخدایی باورمند است. فرمانروایی نیک که نیکخدایی‌اش می نامیم، استوار است به دانایی و راستی و بهی؛ و تجلی و تحقق آن، گستردگی دادگری و قانون‌مداری در جهان و رسیدن به آبادانی و رفاهِ برآمده از آن داد و قانون است. راه و رسم بهی و نیک‌خدایی و دادگری در گفتار بزرگان و شهریاران ما به خوبی هویداست؛ آنجا که انوشه‌روان خشایارشا می گوید: «نه خواستارم که از ضعیفی بدی‌ای به توانگری رسد و نه مایلم که توانگری به ضعیفی ستم کند. مرد دروغگو را دوست نمی دارم. تند خو نیستم و خشم را سخت به نیروی عقل نگاه می دارم. بسیار بر هوس خود حکمران هستم. مردی را که همکاری کند به همان اندازه پاداش و آن‌کس که زیان رساند به همان میزان کیفر می دهم.»</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین، فارغ از تمامی بدخویی‌ها و دشمنی‌ها و اتهام‌زنی‌های اصحاب اسکندری-ابراهیمی (روشنفکران و اسلام‌گرایان) که ما را نژادپرست می خوانند، بکوشیم هماهنگ با ویژگی‌هایی که یک نژاده‌ی آریایی دارد، هر روز و هر روز آریایی‌تر شویم. به مهر و عشق و داد بیندیشیم و بگوییم و بورزیم. کشورمان و مردمش و زیست‌بومش را دوست بداریم و بستاییم و پاسداری کنیم. با دشمنانش نبرد کنیم و با دوستانش به نیک‌خویی و نیک‌سرشتی درآییم.</p>
<p style="text-align: justify;">زمانی خواهیم توانست برای جهانیان نویدبخش صلح و نیکی باشیم که نخست به مدار فرهنگی خود که همانا مدار تیسپون است، بازگردیم و در جایگاهی که بوده‌ایم باز ایستیم. آنگاه دنیایی بهتر را به مردمان جهان پیشکش خواهیم کرد.<br />
بکوشیم آریایی‌تر شویم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بشود که دل‌ها شاد گردد (کوروش بزرگ).</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شاه ایرانزمین چگونه انتخاب می شود؟</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/941225/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 15 Mar 2016 21:55:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جستارهای مهم]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانشهر]]></category>
		<category><![CDATA[رضا پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[شاه]]></category>
		<category><![CDATA[شورای ملی]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<category><![CDATA[گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1090</guid>

					<description><![CDATA[در پیدائی‌نامه (مانیفست)، به چگونگی اداره‌ی اجتماع و پارلمان‌های سه گانه، نهادهای شهری و کشوری، شیوه‌ی قانون گذاری و تصویب لوایح و تشکیل کابینه و تعیین جنگ و صلح و جایگاه دین و دولت و دیگر امور پرداخته‌ایم. لیک موضوع شاه امری دیگر است که آن نیز در همان مادیان (متن) روشن شده است. نشاختن [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://iranshahrig.com/pr-manifest">پیدائی‌نامه (مانیفست)</a>، به چگونگی اداره‌ی اجتماع و پارلمان‌های سه گانه، نهادهای شهری و کشوری، شیوه‌ی قانون گذاری و تصویب لوایح و ت<span class="text_exposed_show">شکیل کابینه و تعیین جنگ و صلح و جایگاه دین و دولت و دیگر امور پرداخته‌ایم. لیک موضوع شاه امری دیگر است که آن نیز در همان مادیان (متن) روشن شده است. نشاختن (تعیین) شاه به دو گونه است: </span></p>
<p><span class="text_exposed_show">یا پادشاه در کشور هست، و در آن حالت صرفا مسأله‌ی جانشین شاه مطرح است که آن نیز بنا بر قانون به دو وجه تواند بود: یا شاه یکی از فرزندان خویش را برمی‌گزیند و یا اگر از فرزندان خویش کسی را نگزیند، هر کس دیگر را که خود تشخیص دهد برمی‌گزیند. چگونگی پذیرش این فرد از سوی پارلمان و دیگر نهاد ها و مابقی ظرایف این امر در پیدائی‌نامه آمده است. </span></p>
<p><span class="text_exposed_show">لیک در حالتی که شاه در کشور نباشد، حالتی که هم اکنون در اش به سر می‌بریم، <span style="color: #ff0000;">هیچ قانونی جز حکم زمان و فرمان تاریخ وجود ندارد</span>. امروز کشور در دست دشمن است، شاهی وجود ندارد، و تاج ایرانشهر در آسمان است، نزد خدایان. در عمل سیاسی، شاه کسی ست که بتواند به واقع شاه شود. برای این امر، او قاعدتا باید نظر چهار طبقه ی اجتماع را به خود جلب کند: </span></p>
<ol>
<li><span class="text_exposed_show" style="color: #0000ff;">نظامیان (سپاهیان و لشکریان و پهلوانان) </span></li>
<li><span class="text_exposed_show" style="color: #0000ff;">موبدان و هیربدان (روحانیون و علمای دین) </span></li>
<li><span class="text_exposed_show" style="color: #0000ff;">واستریوشان (کشاورزان و دبیران و هنرمندان و ادیبان و پزشکان و موسیقی دانان و دانشمندان علوم مختلف) </span></li>
<li><span class="text_exposed_show"><span style="color: #0000ff;">هوتخشان (صنعت گران و بازرگانان)، همین و بس.</span> </span></li>
</ol>
<p><span class="text_exposed_show">کسی که فرّ داشته باشد خودبخود نظر این طبقات و یا بخش بزرگی از ایشان را جلب می کند و به واسطه ی شخصیت ممتاز و متمایز اش، از دیگران برجسته تر خواهد بود و مردمان به او باور خواهند آورد. </span></p>
<p><span class="text_exposed_show">لیک تشخیص مشروعیت هر شاه احتمالی، یعنی این که آیا او یک غاصب و ساساتار است، و یا اینکه خیر، یک نیکخدا و شاه به راستی ایرانشهری به شمار می رود، منوط به ویژگی هایی ست که در <a href="https://iranshahrig.com/pr-manifest">پیدانامه</a> ذکر شده اند. خصیصه هایی چون دانائی و دلیری و خداپرستی و مردم دوستی و نیکخواهی و راست گوئی باید از ویژگی های بارز هر زن یا مردی باشند که شاه و یا شهبانو می شود. </span></p>
<p><span class="text_exposed_show">آن چه که روشن است: در هر صورت یک غیر زرتشتی و فردی که کستی نبسته و سدره نپوشیده باشد و برای دین کار نکرده باشد، اصولا تحت هیچ شرایطی نمی تواند شاه مشروع و قانونی شمرده شود. چنین فردی، اگر در راه کسب قدرت بکوشد، غاصب است و باید با او جنگید. هم نیز، کسی که کارنامه ی انکارناپذیر دروغ گوئی، پول از این یا آن دولت بیگانه گرفتن، خیانت به دین و تاریخ کردن، و یا همکاری با مسلمانان و روشنفکران و دیگر دشمنان ایرانزمین داشته باشد پیشاپیش از لیست بیرون است و اگر در پی کسب قدرت باشد، باید با او نیز جنگید. طبیعتا یک زن یا یک مرد دمکرات که بنابرتعریف هوادار آمریکا و غرب است، و یا یک کمونیست نیز که اصولا و بنا بر بنیادهای فکری اش فرد بی دین و بی اعتنا به میهن است نمی تواند شاه یا شاهبانوی مشروع ایرانزمین شود. خیر، شاه یا شاهبانوی آینده ی ایرانزمین از میان همین جریانی برخواهد خاست که <a href="https://telegram.me/bazyabe">بازیابی ایرانشهری</a> هسته ی مرکزی آن است و چندین و چند حلقه ی بیرونی دارد که برخی بطور مستقل و برخی بطور تنظیم شده در حال فعالیت اند. هم در ایران و هم در دیگر کشورهای ایراشهری. </span></p>
<p><span class="text_exposed_show">جز این، شرایط روحی جامعه نیز به سوئی ست که چیزی جز این را نمی پذیرد. تاریخ ایران تاریخ غافل گیر کننده ای ست، مردم ایران مردمانی در نهاد خویش زیبا و دوست داشتنی و شکوهمند و دلیرند و هرگز بنیادهای خویش را فراموش نمی کنند. تا به کنون نکرده اند و در دشوارترین شرایط پنداشتنی ایستاده اند، زین پس نیز نخواهند کرد و خواهند ایستاد. و امروز نیز مردان و زنان میهن پرست بسیاری وجود دارند که شبانه روز در کوشش برای بازیابی دین و کشور خویش به سر می برند و بلاشک موفق نیز خواهند شد. </span></p>
<p><span class="text_exposed_show">در نهایت، شعبده بازی نیست، ایران به دست همین میهن پرستان‌اش باری دیگر سر پا خواهد ایستاد و دیگر هرگز، مگر آن که شهاب آسمانی ببارد و کل جهان به سر آید، فرونخواهد افتاد. ما ایران را پس می‌گیریم، یکبار و برای همیشه.</span></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>راهکار ویسپ-آریائی و همبسته کردن تیره های آریائی: یگانگی در نگرش و پراکندگی در کنش / کیخسرو آرش گرگین</title>
		<link>https://iranshahrig.com/pr-articles/941030/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 20 Jan 2016 22:46:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جستارهای مهم]]></category>
		<category><![CDATA[دین و آیین و خرد]]></category>
		<category><![CDATA[راهبر]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتارها]]></category>
		<category><![CDATA[آریا]]></category>
		<category><![CDATA[آریایی]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانشهر]]></category>
		<category><![CDATA[زرتشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست ایرانشهری]]></category>
		<category><![CDATA[شهریاری]]></category>
		<category><![CDATA[کورش]]></category>
		<category><![CDATA[کیخسرو آرش گرگین]]></category>
		<category><![CDATA[گرگین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://iranshahrig.com/?p=1096</guid>

					<description><![CDATA[آن چه که امروز و تا آینده ای میان-آیو (میان مدت) برای نیروهای آریائی درمی نشیند و ویزورد (صادق) است، &#8211; آن چه بدان می توان چیون یک مادیان (پرنسیپ) نگاه کرد-، بها دادن به یگانگی در نگرش است. با یگانگی در نگرش، که بی شک جز با یک دستگاه اندیشگی همبسته و نیک-اندام فراچنگ [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آن چه که امروز و تا آینده ای میان-آیو (میان مدت) برای نیروهای آریائی درمی نشیند و ویزورد (صادق) است، &#8211; آن چه بدان می توان چیون یک مادیان (پرنسیپ) نگاه کرد-، بها دادن به یگانگی در نگرش است. با یگانگی در نگرش، که بی شک جز با یک دستگاه اندیشگی همبسته و نیک-اندام فراچنگ نیاید، پراکن<span class="text_exposed_show">دگی در کنش یک نیکی و یک فید (امتیاز) به شمار رود. یگانگی در نگرش نیز نیازی نیست تا که همه سویه باشد و ریز و درشت کارها را دربرگیرد، نه، گوناگونی ها را باید پاس داشت، هم از این رو تنها دو چیز برای یگانگی در نگرش بسنده است: <strong><span style="color: #0000ff;">دین زرتشت و شهریاری کوروش.</span></strong> </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">دین زرتشت، که همه ی ایزدان آریائی، از ورونا تا زئوس می توانند در او گرد آیند و به یگانگی رسند، گران ترین سپر نیروهای آریائی ست. با دئنای زرتشت است که آریائی ها در برابر هر گونه از دژدینی و جُددینی بیمه ی روانی و فرهنگی می شوند. با همین دین است که به ژرف ترین لایه های فرهنگ و آبادنی خویش نیز دست می یابند. و باز با همین دین است که می توانند از درون زمین اندیشگی و مینوئی ایرانویچ – سرزمین آرمانی همه ی تیره ها- به جهان به نگرند. بدین گذر، دئنا، مایه ی خودشناسی و دگرشناسی آریائی ست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">در کنار اش، آئین شهریاری ایرانشهری است کو در میان همه ی آریائیان، نزد آریائیان ایرانی پیشرفته و پخته تر بیابیم اش. بی شک اگر آتنیان نیز دیرینگی بسنده می داشتند به سخن پلاتون گوش می کردند و به دام مردم فریبان و دمکرات ها نه می افتادند. و اگر چنین می شد، نه سوگرات کشته می شد، نه پلاتون به سریراکوز در به در گشته و به بردگی می افتاد و نه بی شک مرد بی ریشه ای چیون اسکندر می توانست بر آتن چیره شود و بزرگانی چون دموستن را به گناه همکاری با شاه بزرگ به گریز و سپس خودکشی وادارد، آن هم در زمانی که به نیایشگاه پناه برده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">به هر روی، چیون که آشکار است، استواری اندیشه ی شهرگانی (سیاسی) در ایرانشهر از همه ی دیگر همتباران آریائی بیشتر بود. هم از این رو بود که پس از فروپاشی دودمان های آریائی-ایرانیِ هیتی در کتپتوکه (کاپادوکیا)، فروپاشی دودمان ایرانی-آریائی کاسی در بابل، و فروپاشی دودمان ایرانی-آریائی هیکسوس در مصر، ما به چندین سده ی پی در پی، در به دری آریائیان را بینیم تا سپس جنبشی نو در میان ایشان پدیدار می شود. از سده ی 17 تا سده ی 12، سه دودمان ایرانی تبار در سه کوست (منطقه)، ای (یعنی) در میانرودان و کتپتوکه و کرانه ی نیل، اگر چه در همنوائی، لیک جدا از دیگر در بهبود جهان کوشیدند. دستاوردهای ایشان شگرف بود و جهان را در بسیاری چیزها چندین گام به پیش برد. ما از همین آوام است که نخستین پیمان نامه ی جهانی را میان دو کشور داریم: میان شاه میتانی و شاه هیتی. و در همین پیمان نامه است که به ایزدان آریائیِ مهر و ورونا و ناسنگهیه سوگند خورده می شود. پیشتر می دانیم که نژآدگان ایرانی از کرمانشاه و لرستان، ای از کرانه های زاگرس بر دشخدائی بابلیان چیره شده بودند. این ها شاهان کاسی ایا کاشی بودند که با ایاری شاهان همتبار خود در هیتی توانستند در بابل به خدائی (فرمانروائی) رسند. هم کاسی ها، هم هیتی ها و هم هیکسوس ها، هر سه، آن چه را که آریائیان، پس از فرهنگ و جوانمردی، بیش از هر چیز دوست می داشتند، ای ارابه و اسب، با خود به دوردست ها بردند و ما از این زمان است که گسترش آئین های ارابه سواری را در سنگ نگاره ها و دیوان نامه های کشورها می بینیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">لیک هنوز نگره ی آریائی به آن اندازه پخته نه شده بود که به تواند جهانی کنش کند. برای این، نیاز به کوششی بزرگ تر بود. و این درست همان چیزی ست که ما نزد کوروش می بینیم. بی شک آریائیان از شکست ها آموخته بودند، چه، تنها با در نگر گرفتن فرجام نه چندان خوش هیکسوس ها و کاسی ها و هیتی ها است که می توانیم پای فشاری بی مرز کوروش و سپس داریوش را در یگانه کردن تیره های آریائی دریابیم. <span style="color: #ff0000;">این اندیشه، که در اوستا با نام کیخسرو گره خورده است،</span> <span style="color: #ff0000;">اندیشه ی ویسپ-آریه نام داشت: همه-آریانگی، و یا، یگانه کردن همه ی آریائی ها؛</span> اندیشه ای کهن و با پیشینه ی دیرند. لیک نگره ی ویسپ-آریه در زمانی توانست خودنمایی کند که داده های بیرونی و زمینه ی مادی شایسته، به پیدائی رسیدن و کنشنیگ گشتن آن را شدنی کنند. شکی نیست که گسترش دبیره و از راه گسترش دبیره، گسترش پیوندگیری با دیگر تیره ها راه را برای یگانگی و یکپارچگی از دست رفته آسان تر می کرد. و این درست همان رویدادی ست که از سده های نهم تا ششم روی می دهد: گسترش دبیره در سراسر فرهنگ ها و سرزمین ها. پیروزی کم و بیش بزرگِ کوششِ <span style="color: #ff0000;">ویسپ-آریائیِ</span> کوروش، پیروزی ای که با برآمدن داریوش پایه های اش استوارتر از پیش گشت و چندین سده بار و بری زیبا به داد، ریشه در این زمینه ی بیرونی آماده و هموار داشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">به آوندهایی (دلایلی) که بیرون از چارچوب این گفتار اند، جبنش <span style="color: #ff0000;">ویسپ-آریائی</span> که هسته ی میانی اش را همان انشان، جایی که کهن-شهری چون شهر ارته aratta را پس پشت خویش داشت، فراهم می آورد، با هخامنشیان آغاز گشت و با ایشان نیز پایان یافت. پس از تازش اسکندر دیگر همه چیز در هم ریخت. روم، که به گفته ی امیرمهدی بدیع پوست یونان را از تن اش کند تا تن خود اش کند، و ما می گوئیم که بیشینه ی استخوان های اش را نیز دور انداخت، نه تنها بر ویرانه های آتن و ایرانشهر برپا شد، که ویرانه گری و ددمنشی ای را نیز که به آن ویرانی بزرگ انجامیده بود در خود گرد آورد. خیم و خوی آریائی گری دیگر آن نه بود که روزی در مهابهارتا و خداینامه های کهن ایرانشهری و یا ایلیون هومر می شد یافت. روم در بیشینه ی زمان ها تنها برای زورمند بودن می زیست و بس. و ایرانشهر، زیر سایه ی سنگین ویرانه هایی که اسکندر و مردان اش به جای گذاشته بودند، دیگر هرگز نه توانست نگره ی کهن <span style="color: #ff0000;">ویسپ-آریائیِ</span> کیخسروانه را، که در سده های پسین به «حکمت خسروانی» شناسیم اش، در خود زنده کند. او، ایرانشهر، اگر چه در سنجش با روم با بازه ای بس بزرگ آریائی تر بود، &#8211; هم پارت ها و هم ساسانیان-، لیک در هیچ یک از دو دودمان دیگر با آن چه که نزد هخامنشیان می یابیم رو به رو نیستیم: کوشش برای یک پارچه کردن همه ی تیره های پراکنده ی آریائی. و این، در زمانی که تیره های جُد-آریائی نیز در درون دستگاه آریائی جایِ خود را می داشتند. به دیگر سخن، کوشش ویسپ-آریائی، اگر چه بزرگ ترین آماج اش یکپارچه کردن تیره های آریائی بود، لیک در برخورد با جُد-آریائی ها، واپس زننده نه بود، اندرکشنده بود. سراسر نبردهای کوروش و داریوش، به جز اندکی، نبرد با برادران نژآدی بود: از سک ها و داهی ها و سرمت ها گرفته، تا گت های بزرگ (ماساگت ها)، از هلن ها و فریگی ها و هندی ها گرفته تا دیگر مردم ها و ویس ها (اقوام). از بیست و اندی ویس و دهیوئی که بر سنگ نبشته ی بیستون نام شان رفته است، اندی بیش جُدآریائی نیستند و همه نیز، چیون که دیوارنگاره ها نشان می دهند، در گرداندن کار آن «ابرکشور»، همباز و همکار و همپای. ما هرگز در هیچ زمانی، این شمار از مردمان را دست در دست یکدیگر نه دیدیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">این رخداد بزرگ، که در بی پیشینگی بی پسینه نیز ماند، جز با یک دستگاه اندیشگی نیرومند و یگانه فراچنگ نه می آمد. ریشه ی این دستگاه اندیشگی به اوستا بود و به گزارش هایی که از خدایان و شهریاران کهن برجای مانده بود. چنان که پیشتر گفتیم، اندیشه ی <span style="color: #ff0000;">ویسپ آریائی</span> ریشه در خدائی کیخسرو داشت و باشد که ایرانیان در کوروش، کیخسروئی نوین می دیدند. نشانه هایی نیز از این دست در گزارش های کهن داریم. لیک به هر روی، آن کوشش به سرانجام آرمانی خود نه رسید و باری دیگر توفان بدی اندر دوید و دیوهای تاریکی بر جهان چیره شدند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">باری، آن چه که امروز در برابر ماست، و ما در واپسین پیچِ ماهروز (تاریخ) ایستاده ایم، یک دوراهی بیش نیست: راه هستی و راه نیستی. ما تنها در زمانی می توانیم گام به راه هستی نهیم که به آن دو مادیانی که یاد کردیم پایدار باشیم: <strong><span style="color: #0000ff;">دین زرتشت و شهریاری کوروش.</span></strong> با این دو خیم است که می توانیم به آینده ای امیدوار باشیم که در اش باری دیگر همه ی تیره های آریائی دست در دست هم نهند و جهانی را به سازند که زیستن در اش مایه ی بالش باشد و نه بهانه ای برای شرم. ما، آریائی آسیائی و آریائی اروپائی، باید ارج پراکندگی مان را به دانیم، لیک این پراکندگی تنها زمانی می تواند ما را به آماج سپند خود نزدیک کند، تنها زمانی می تواند به زنجیری فتاده اندر پای ما نه پیکرد، که یگانگی در نگرش را دارا باشیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span class="text_exposed_show">چرابودِ <a href="https://telegram.me/bazyabe">انجمن بازیابی ایرانشهری</a> فراهم آوردن پایه های همین یگانگی در نگرش است. باشد تا خدایان نیک در ما نگرند.</span></p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
