خیانت‌های فرح دیبا و خاندانش به ایران به روایت علی شهبازی، مأمور مخصوص شاه / انجمن بازیابی ایرانشهری

جمله‌ی تاریخی شهبازی در برگه‌ی ۲۷۳:

” هر کسی که به شاه خدمت کند علیا حضرت دشمن اوست.”

این کتاب، سندی ست از مردی که ده‌ها سال در خدمت شاه بود و این کسان را از نزدیک می شناخت. گفته‌های او در کتاب اش، که با توطئه‌ی سکوت از سوی کمونیست‌ها و مسلمان‌ها و دیباچی‌ها روبرو شده است، تأییدی ست بر نظر ما که: همه‌ی راه‌های خیانت به فرح منتهی می شوند. کتاب این خلبان را باید با دقت خواند و به آگاهی همگانی رساند.

***

امروز دیگر خیانت‌پیشگی سیده فرح دیبا، این جادوگر قرن، بر ایران‌پرستان، بر آریاییان ایستاده بر سنت ایرانشهری -دین زرتشت و سیاست کوروش- پوشیده نیست. کسی که همچون موریانه، بنیان شاهنشاهی ایران را از درون سست کرد و فروپاشید. صرف نظر از کارنامه‌ی سیاه این زن مرموز در مجال دادن و پروردن مسلمان‌هایی حرفه‌ای همچون سید حسین نصر، داریوش شایگان، مرتضی مطهری و … و نیز روابط گسترده و ژرف او با کمونیست‌ها و کمک به گماردن ایادی آن‌ها در مصادر حساس، شواهدی غیر قابل انکار وجود دارد که نشان می دهد اصولاً حضور طرح‌ریزی شده‌ی او و مادرش در درونی‌ترین و بالاترین لایه‌های قدرت در پادشاهی ایران از عوامل مهم تضعیف و سقوط سیستم سیاسی در ایران است؛ شواهدی که بر زوایای پنهان و گام به گام خزش برنامه‌مند و هدف‌دار او به ارکان قدرت، پرتویی روشنگرانه و افشاگر می افکنند.

خلبان علی شهبازی، مأمور مخصوص شاه در کتاب خود، «محافظ شاه»، ابعاد گوناگونی از زندگی و عملکرد فرح دیبا را در دوران حضورش در کاخ شاهی و نیز پس انقلاب در خارج از کشور، مورد توجه قرار داده است. درک رفتار مزورانه‌ی امروز این زن، تنها با پیش‌زمینه ای از شناخت سابقه‌ی او در مقام همسر شاه ایران فهم‌پذیر است. بازشناسی شخصیت او کلید حل پرسش‌ها و معماهای بسیاری خواهند بود که امروز میان طیف هوشیار پادشاهی خواهان ایران مطرح است. ادامه‌ی نوشتار را از زبان علی شهبازی پی می گیریم.

انقلاب که باید می شد / آن‌هایی که اعدام می شوند حقشان است بمیرند

«در باهاما ملكه به همراه لیلی اميرارجمند هر روز با وضعيت وقيحي به كنار ساحل مي‌رفتند و يك شخص ديگر هم به اسم آلن كه احتمالاً مأمور سيا بود، با آنها قاتي مي‌شد و خلاصه وضعيت به‌قدري مفتضح شده بود كه يك روز شهريار شفيق (پسر اشرف) با ديدن اين صحنه بسيار ناراحت شد و به زبان فرانسه به فرح گفت: علياحضرت! در ايران انقلاب شده است، مرتب دارند افسران ارتش، هيئت دولت و سران سياسي را اعدام مي‌كنند و شما بايد حفظ ظاهر بفرماييد. اين چه وضعي است و اين مردك كيست كه دارد اين جوك‌هاي كثيف را مي‌گويد و شما هم مي‌خنديد؟ عين جمله‌اي كه فرح در پاسخ گفت اين بود: انقلاب كه بايد مي‌شد. انقلاب ما را آخوندها دزدیند. آن‌هايي هم كه اعدام مي‌شوند حقشان است بميرند. به تو هم مربوط نيست من چه كار مي‌كنم. از حد خودتان تجاوز نكنيد. من خودم بهتر مي‌دانم چه كار مي‌كنم.‌» (برگ ۲۷۶)

جلوگیری از نخست وزیری ارتشبد اویسی

«اوضاع پر هرج و مرجی بود، امور از دست همه خارج شده بود. در دربار، فرح و اطرافیان‌اش جولان می دادند و هر کار می خواستند می کردند. [شاه] می خواست یک شخص مقتدر را برای نخست وزیری انتخاب کند تا اوضاع روبه‌راه شود. بنا بود که دولت شریف امامی برکنار و یک دولت نظامی بر سر کار بیاید. محمدرضا[شاه] حتی حکم نخست وزیری غلامعلی اویسی را نوشته و امضا کرده بود، اما فرح آن را پاره کرد و با تحت فشار گذاشتن شاه، ازهاری به نخست وزیری منصوب شد. پس از آن دوباره با فشار فرح و کامبیز آتابای بختیار به نخست وزیری رسید.» (برگ ۳۰۰)

کثافت‌های قدیمی / غارت کاخ رضاشاه

«یکی دیگر از دوستان فرح که با آمدن او به دربار، پایش به دربار باز شد، پرویز بوشهری بود. فرح از وجود او همه نوع استفاده ای می کرد. بعضی‌ها می گفتند که در تمامی معامله‌هایی که بوشهری انجام می داد فرح شریک بوده است. شواهد نشان می دهد که این گفته‌ها را می شود قبول کرد. چون این دو نفر [یعنی فرح و بوشهری] حتا سنگ‌ها، درها، و لوسترهایی را که رضاشاه [بزرگ] برای درست کردن کاخ سعد آباد از تمام دنیا جمع‌آوری کرده بود و با خون دل و با زحمات زیاد معمارهای ایرانی، کاخ را درست کرده بود، فروختند. آن‌ها تبانی کردند و به این بهانه که کاخ‌ها باید در و پنجره‌های جدید داشته باشند، همه را درآوردند و با هواپیمای C130 ارتش به فرانسه حمل کردند و به جای آن درهای عتیقه و قیمتی، درهای قلابی با قیمت‌های گزاف آوردند. بعد هم یک عده احمق و بادمجان دور قاب چین، مثل کامبیز آتابای و پدر اش به همه می گفتند که واقعاً علیا حضرت معمار است. پرویز بوشهری مقاطعه کار بود، دلال برنج و گوشت هم بود. فرح بدون وقفه با همکاری پرویز بوشهری بنیاد راه می انداخت و سرمایه‌های کشور را چپاول می کرد. در جریان تعویض درهای کاخ، یک روز دیدم که خانم فرح دست اش را به کمر زده و پرویز بوشهری یک سیگار بزرگ در دهان دارد. هر دو ایستاده اند و دستور می دهند که در دفتر محمدرضاشاه را از جا درآورند و از این کار هم خیلی لذت می بردند. در همین موقع پیشخدمت مخصوص فرح از کاخ نیاوران برای آن‌ها نوشیدنی آورده بود. پرویز بوشهری پرسید: شراب یا ویسکی ندارید؟ پیشخدمت فرح جواب داد: چرا قربان و بلافاصله دو لیوان شراب برای آن‌ها آورد. جمله ای را که فرح به زبان آورد هیچ وقت از یادم نمی رود. او گفت: پرویز این شراب را می خورم به سلامتی تو که موفق شدی این کثافت‌های قدیمی را از این کاخ دور کنی.» (برگ ۲۲۰)

محمود حاجبی و تنیس‌بازانی که ایرانیان را وحشی می نامیدند

«محمود حاجبی در دربار به دنبال تحقق هدف‌های خاصی بود. اولین هدف او این بود که اطرافیان شاه را به دستور فرح از دربار خارج کند. روش او مسخره کردن و بهتان زدن بود. اگر فرح کسی را دوست نداشت که به دربار بیاید فقط کافی بود اشاره ای به محمود حاجبی بکند. هدف دوم حاجبی کسب پول بود…. این شخص یکی از کثیف‌ترین و رذل‌ترین اشخاصی بود که من دیده ام. حاجبی به وسیله‌ی فرح تبدیل به یک فرد قدرتمند و با نفوذ در ایران شده بود و هر کسی را که فرح دوست داشت و صلاح می دانست از کشورهای دیگر به اسم تنیس باز به ایران می آورد. این مهمان هم مدتی را در بهترین هتل‌های تهران سر می کرد و بعد با مبالغ زیادی دلار بار سفر می بست و به مملکت خود برمی گشت. تازه در کشور خود با روزنامه‌های مصاحبه می کرد و می گفت ایرانی‌ها وحشی هستند.» (برگ ۱۲۹)

ماجرای فریده دیبا و جانماز و زنان زیبا و طلا

«[فریده دیبا] بعد از ملکه شدن فرح ابتدا درباره‌ی تمام درباری‌ها به مطالعه پرداخت و راه‌های اعمال نفوذ روی آن‌ها را بررسی کرد. اولا یک عده از دختران و زنان خوشگل و لوند را در اطراف خود جمع کرد [گفتنی آن که فریده دیبا قبلا قمار خانه ای داشته است که شهبازی گزارش اش را می دهد] و به هر کدام وعده ای داد. بعد وارد دربار شد و اولین کسی را که خرید و غلام دست به سینه‌ی خود قرار داد دکتر ایادی بهائی معروف بود [گزارش‌های شهبازی از این آدم کثیف و قاچاقچی همه چیز، از گوشت تا ساعت و تجاوز اش به کارکنان دختر مطب اش، بسیار شنیدنی ست، به ویژه نوع معالجه‌ی شاه که به گفته‌ی شهبازی هماره می کوشد شاه را مدام زیر استرس قرار دهد و برای اش بیماری بتراشد]. ایادی از هر نظر مرید فریده دیبا شد. دکتری ایادی مردی مجرد، عیاش و فاسد بود. خانم فریده دیبا پانزده خانم لوند را که تشنه پول و مقام بودند در اطراف خود داشت. اما با راهنمایی دکتر ایادی خانم فریده دیبا با یک جانماز و مهر و تسبیح وارد دربار شد. در اولین قدم‌ها هنگام معرفی به درباریان با هر کسی که دست می داد از او او سؤال می کرد که: شما نماز می خوانید؟ [قمارخانه دار سابق!] بعضی‌ها که در اختیار دکتر ایادی بودند و قبلا دکتر ایادی آن‌ها را آماده کرده بود می گفتند: بله قربان. فریده دیبا هم یک سکه پهلوی به او می داد. درست یادم هست، شخصی بود در دربار به نام عباس شجاعی که بهایی و از طرف دکتر ایادی مأمور تبلیغ بهاییت هم بود. فریده دیبا از او پرسید: شما نماز می خوانید؟ قبل از اینکه جواب بدهد، دکتر ایادی جواب داد: قربان هر وقت آمدم سعد آباد این مرد را مشغول نماز خواندن دیدم! فریده دیبا به او دو سکه پهلوی داد. این‌ها حربه‌های فریده دیبا در هنگام ورود به دربار بود. تظاهر به اسلام، زنان زیبا و سکه‌ها طلا.» (برگ ۲۲۷)

ماجرای فریده دیبا، مادر روحانی و همراهان دزد و لوند اش

«فریده دیبا ابتدا پیشخدمت‌های خوابگاه را خرید و در اختیار خود درآورد. به طوری که دائما در خوابگاه پیش شاه از نجابت و پاکی و خوبی او صحبت می کردند و از او یک مادر روحانی معرفی کردند [یعنی همان قمارخانه دار سابق و لوندهای لاهیجانی!] از طرف دیگر دکتر ایادی همواره از خوبی‌های خانم دیبا سخن می گفت. در نتیجه روز به روز بر نفوذ او در دربار اضافه می شد و فعالیت خود را گسترش می داد. هر چه گدا و گرسنه در فامیل اش داشت وارد دربار و دستگاه‌های دولتی کرد و پست‌های مهم را با حقوق‌های کمرشکن به آن‌ها واگذار کرد. جالب این بود که یک روز فرح دیبا به مادرش گفت: چرا آن زمان که ما با فقر و بدبختی زندگی می کردیم این‌ها فامیل‌های دیبا نبودند؟… فریده دیبا برای رسیدن به اهداف خود چند نفر از دختران بی گناه لاهیجانی را به تهران آورد و در اختیار مردهای دربار گذاشت که از او پشتیبانی کنند [این شیوه‌ی قدیم جهودهاست: استراتژی اِستِر] … فریده دیبا با استفاده از نفوذ اش هر کاری می کرد. به یاد داریم که از بانک کشاورزی مبلغ هنگفتی پول گرفت و دو آپارتمان در پاریس خرید. یکی را برای خود اش و یکی را برای مادموازل ژوئل، آن هم با مبلمان کامل و بسیار گران قیمت.

همراهان خانم فریده دیبا هنگام ورود به دربار عبارت بودند از: تیمسار صفاری با آن پسر همجنس باز اش به نام بیژن صفاری که با سهراب محوی عروسی کردند، اسفندیار دیبا با دختر زیبای اش ناز دیبا، مهندس محمد قطبی، زن اش و پسر اش، آقای دریابگی و خانم اش که آن‌ها آدم‌های درستی بودند که همیشه مورد تنفر فرح بودند، انصاری و خانم اش مریم انصاری و پسر اش احمد علی مسعود انصاری که این پسر یک مسلمان متعصب بود و همیشه مورد تنفر فریده دیبا و مخصوصا فرح دیبا بود. چون همیشه به درباریان و گاردی‌ها می گفت: وقتی که زن شاه و اطرافیان او خراب باشند وای به حال دیگران…. یکی دیگر از همراهان خانم دیبا، کامران دیبا بود. او یک جوان کثیف، خودپسند و به تمام معنا دزد بود. حتا به دستگیره‌های درهای موزه‌ی ایران باستان رحم نکرد.» (برگ‌های ۲۲۸ تا ۲۲۹)

کنایه ای که شاه به انصاری می زند

«[در سوئیس] یک روز در پارک، شاه، همراه با انصاری قدم می زدند. من هم با دو نفر از مأمورین او را اسکورت می کردیم. شاه در ضمن صحبت‌های اش از انصاری که سفیر بود پرسید: گفته بودم که بودجه‌های محرمانه‌ی سفرا را اضافه کنند، آیا بودجه‌ی اضافه به شما رسیده است؟ انصاری جواب داد، قربان بودجه‌ی سابق هم زیاد بود. من مبلغی حدود ششصد هزار دلار به وزارت خارجه برگرداندم. شاه با تعجب نگاهی به انصاری کرد و گفت: آقای سفیر مواظب باش که دیگران در وزارت خارجه ترور ات نکنند. بعد از مدتی که انصاری خانه نشین شد من به یاد گفته‌های شاه افتادم.» (برگ‌های ۲۲۹ و ۲۳۰)

«فرح، که یک کمونیست ماهر و دوره دیده بود صحبت اش را این طور شروع کرد…» (برگ ۲۳۰)

ماجرای گریه کردن هویدا و سیلی زدن اشرف به همپالگی فریده دیبا، الی آنتونیادس و رابطه‌ی فرح با حزب کمونیست فرانسه

«جنایت و ظلم‌هایی که در ایران در مدت کوتاه فرمانروائی [خاندان] فرح و اطرافیان اش بر علیه مال و جان و ناموس ملت ایران انجام دادند بی شمار است. خدا می داند که فریده‌ی دیبا چه زنانی را بی شوهر و چه شوهرانی را بی زن و بی خانمان کرده است. قلم از نوشتن جنایات این زنِ دیوانه‌ی شهوت و مقام و خودپرستی عاجز است.

یکی دیگر از همپالگی‌های خانم فریده‌ی دیبا که با او وارد دربار شد خانم الی آنتونیادیس بود. …این جاسوسه یکی از معلمان فرح بود. این خانم اجازه داشت در تمام کارهای مملکتی از کارهای سیاسی گرفته تا کارهای تجاری و حفاظتی دخالت کند. الی آنتونیادیس در نخست وزیری حق داشت هر پرونده ای را که به خواهد زیر و رو کند. به دستور فرح او در تمام سازمان‌ها آزاد بود. هویدا از دست این خانم گریه می کرد و می گفت: همین مانده که خانم الی آنتونیادیس داخل شلوار من و کارمندانم را هم بازدید کند… طبق گفته‌ی یکی از پیشخدمت‌های مخصوص والاحضرت اشرف به نام اصغر یاوری، یک روز مهدی بوشهری، شوهر والاحضرت اشرف با الی آنتونیادیس تنها بودند که والا حضرت اشرف وارد می شود و یک سیلی محکم به صورت مهدی بوشهری می زند و می گوید: مرتیکه! این چه کاری است؟ آن هم در اینجا؟ مهدی بوشهری چیزی نمی گوید؛ اما گویا خانم الی که پشتیبانی فرح و مادر اش را داشت با جسارت، در حالی که جلوی اشرف ایستاده بود می گوید: شما چرا با رضا گلسرخی رابطه داری؟ او هم دوست دارد با من تنها باشد. اشرف یک سیلی هم به او می زند و می گوید: برو بیرون… دیگر حق نداری وارد کاخ من بشوی. مدتی هم بوشهری را بیرون می کند.

یکی دیگر از کارهای خانم الی آنتونیادیس این بود که همیشه تعدادی بلیط در محل ذخیره و در هواپیمای ملی داشت تا به خرج دربار هر کسی را که می خواست وارد کشور و یا از ممکلت خارج کند. او هم برای خود اش قدرتی در داخل کشور و شاهنشاهی شده بود. در معاملات بزرگ و کوچک سهم داشت و مثل فرح با حزب کمونیست فرانسه و روسیه رابطه داشت.» (برگ‌های ۲۳۲ تا ۲۳۳)

ماجرای هما ضرابی و معلم‌های کمونیست رضا پهلوی

«بهتر است سرگذشت یکی دیگر از دوستان فرح دیبا را که هما ضرابی نام دارد برایتان بنویسم. او مرام کمونیستی داشت. فرح دیبا، هما ضرابی را مدیر دبستان رضا پهلوی کرد… و معلم‌های او را از بین دوستان کمونیست خود انتخاب کرد… هما ضرابی با این که شوهر داشت حتی بد اش نمی آمد که با چریک‌های مجاهدین هم رابطه داشته باشد و اخبار داخل کاخ را به آن‌ها بدهد. [—> چون همه‌ی جاسوس‌های دیگر که زندگی خانوادگی شان صرفا پوششی برای فعالیت اصلی شان است، هما ضرابی نیز شوهر داشتن اش صرفا یک پوشش بود.]» (برگ‌های ۲۵۷ و ۲۵۸)

ماجرای مادموازل ژوئل، جاسوس کمونیست که از ایرانی‌ها متنفر بود و گریه‌ی شبانه‌ی رضا پهلوی و نیز ماجرای سه تنفگدار ضد پادشاهی: فرح دیبا و فریده دیبا و مادموازل ژوئل

«یکی دیگر از یاران فرح دیبا خانمی بود به نام مادموازل ژوئل فوبه. این زن فرانسوی یک کمونیست ضد ایرانی و مأمور سازمان جاسوسی فرانسه است. این زن از نظر اخلاقی کثیف‌ترین زنی بود که خانم فرح دیبا برای پرستاری رضا پهلوی، ولیعهد ایران که می خواست در آینده پادشاه ایران باشد انتخاب کرده بود [اصولا رفیق‌ها و رفیقه‌ها، به ویژه فرانسوی‌ها، معیارهای اخلاقی دیگری دارند و رضا پهلوی نیز هرگز قرار نبوده شاه بشود]. او زنی بود که دوست پسر اش به خاطر بداخلاقی و بی شخصیت بودن اش رهای اش کرده بود و یک زن عقده ای کامل بود. مرض شهوت او را دیوانه کرده بود [نیموفمن بوده است، چون لیلی امیر ارجمند]، از ایرانی‌ها تنفر داشت، مگر آن‌هایی که زیر فرمان اش بودند و کورکورانه دستور او را انجام می دادند و حاضر شده بودند که دانسته یا ندانسته با یک جاسوسه‌ی فرانسوی همکاری کنند. هر شب ساعت هشت بیرون می رفت و دو یا سه بعد از نیمه شب برمی گشت. هیچ کس حق نداشت از او سوال کند که کجا بوده است. یادم هست که یک شبی یکی از مأمورین که اسماعیل روزبهانی نام داشت و مردی محکم و ورزشکار بود نگهبان کاخ ولیعهد بود. مادموازل ژوئل ساعت چهار صبح می آید. تا آن ساعت رضا پهلوی چند بار بیدار شده و از ترس گریه می کند. نگهبان برای این که او را آرام کند به اتاق او می رود. وقتی که ژوئل برمی گردد روزبهانی می پرسد: تا به حال کجا بودی؟ ولیعهد چند مرتبه بیدار شد و گریه کرد. مادموازل ژوئل ناراحت می شود و صبح به فرمانده‌ی گارد، تیمسار‌هاشمی نژاد [یکی از افراد مافیای فرح و همکار اش در پروژه‌های ساختمانی که داستانی مفصل دارد] تلفن می کند و می گوید که شب گذشته نگهبان وارد آبدارخانه شده و غذای ولیعهد را خورده است. وقتی که من از او سوال کردم چرا غدا را خوردی به من توهین کرد. تیمسار‌هاشمی نژاد هم بدون اینکه از روزبهانی سوالی کند دستور انتقال او را می دهد. اما فرمانده‌ی مأمورین، سرهنگ جهان‌بینی [با جهانبانی یکی نشود] که از موضوع مطلع بوده است به تیمسار هاشمی نژاد می گوید: تیمسار این طور نیست. این خانم هر شب ولیعهد را می گذارد و می رود. کسی هم نمی داند که او به کجا و برای چه کاری می رود؟ ساعت چهار یا پنج صبح می آید. روزبهانی به او گفته که ولیعهد چند مرتبه بیدار شده، شما کجا بودی و به این دلیل با انتقال روزبهانی مخالفت می کند. در جواب سرهنگ جهانبینی، تیمسار‌هاشمی نژاد می گوید: پس مدتی روزبهانی را نگهبان نگذارید که فرح دیبا و فریده دیبا و مادموازل ژوئل او را نه بینند. خانم ژوئل و فریده دیبا و فرح دیبا معروف به سه تفنگدار مخالف سلطنت بودند.» (برگ‌های ۲۵۸ تا ۲۵۹)

ماجرای مادموازل ژوئل، جاسوس کمونیست که از ایرانی‌ها متنفر بود و رفتار ژوئل با رضا پهلوی مثل بچه‌های عقب افتاده

«خانم ژوئل با همکاری فریده دیبا [قمارخانه‌دار پیشین و همکار دکتر ایادی] هر چقدر که پول یا عتیقه می خواست از ممکلت با هواپیمای نظامی خارج می کرد. گویا ژوئل در زمان تحصیل در پاریس به وسیله دوستان کمونیست فرانسوی با یکدیگر آشنا شده بودند. هر کسی که وطن عزیز اش ایران را دوست داشت و خائن نبود حاضر نبود با خانم ژوئل کار بکند. به عنوان مثال، قبل از این که ولیعهد به دنیا بیاید، یک پیشخدمت با مدرک لیسانس به نام آقای مهدی شاه نظر برای او استخدام کردند. وقتی که ولیعهد به دنیا آمد در کاخ او چند نفر کار می کردند. آقای مهدی شاه نظر و یک پرستار سوییسی که دختر رئیس جمهور سابق سوییس بود پیشخدمت مخصوص او بودند. [که بی شک او هم جاسوس سوییس بوده است] شاه نظر بسیار با سواد و مؤدب بود، اما خانم فرح دیبا او را بیرون کرد و خانم ژوئل را از فرانسه آورد تا پرستار رضا پهلوی باشد. همچنین یک دختر ایرانی به نام مریم نجفی که او را هم خانم فریده دیبا از شمال آورده بود [لوندهای لاهیجانی]، منصور نوروزی و کرم علی و محرم علی کثیرلو، خدمتکاران دیگر بودند. وقتی که خانم ژوئل آمد، چون آقای شاه نظر زبان فرانسه را خوب می دانست و صحبت‌های تلفنی خانم ژوئل با فرح دیبا را می فهمید و رفتار اش را با رضا پهلوی می دید، چند مرتبه به او اعتراض کرد که شما حق ندارید با ولیعهد مملکت این رفتار را داشته باشید. خانم ژوئل جواب داده بود من با اختیار تام از طرف علیا حضرت و مادر ایشان به اینجا آمده ام، آنچه بخواهم می کنم. آقای مهدی شاه نظر گفته بود تو نمی توانی یک بچه ترسو و ضعیف برای مملکت ما تربیت کنی. خلاصه اختلاف این دو نفر بالا می گیرد. شاه نظر می گفت آن‌ها می خواهند از ولیعهد یک آدم ترسو و متکی به دیگران بسازند [که موفق هم شدند]. خانم ژوئل درست رفتاری را با رضا پهلوی می کند که با بچه‌های عقب افتاده انجام می دهند [روش جاسوس‌های تربیتی برای بی شخصیت کردن الیت آینده‌ی جوامع]. فرح برای خاتمه دادن به این اختلاف گفت من به وجود شاه نظر احتیاج دارم بهتر است که او پیشخدمت خود من باشد. [برنامه‌ی فرح کاملا روشن است: آماده کردن پسرک برای روز مبادا، که به آرزوی اش رسید]. برای ولیعهد یک فکری می کنم. شاه نظر به کاخ علیا حضرت رفت. وقتی که شاه نظر رفت، دو نفر دیگر در آن کاخ مزاحم خانم ژوئل بودند. کرم علی و محرم علی که هر دو آن‌ها را هم اخراج کرد. حالا خانم ژوئل مانده بود با مریم نجفی که دختری روستائی بود و یک نفر دیگر به نام منصور نوروزی که آدمی بی سواد بود و از هیچ کاری سر در نمی آورد جز دلالی» (برگ‌های ۲۶۰ تا ۲۶۱)