نژاد آریائی، برنامه ای که باید گوش داد و خندید، از ته دل خندید / کیخسرو آرش گرگین

آن چه که برای من در هزینه کردن ایزد زروان و وقت گذاشتن و شنیدن چنین سخنانی جالب است، بیش از هر چیز، ایده‌ی شکست اسلام و مدرنیته است. یعنی شکست همان مفهومی که اسکندریسم ابراهیمی نامیده ام. کاری به این نداریم که یکی از دو ایران‌شناس حتا وجود مفهوم آریه چیثه یا از چهر آریا = نژاد آریائی را منکر می شود. ایران‌شناسی از این جادوگری‌ها و شوخی‌ها انباشته است. خیر، حتا به نمایش گذاشتن آن چه که توابیت تمدنی نامیده ام نیز آن چنان دیگر جذاب نیست. کسان به معنی اخص کلمه توابان تمدنی اند و منکر خویشتن پیشاتازش خویش. آنان خود را مردمانی می دانند مسلمان و مدرن و بر این اند که یک گذشته‌ی غیر اسلامی بوده است که تمام شده است و این تمام شدن گذشته‌ی غیر اسلامی، کلیت مفهوم ایران شناسی است.

کیخسرو آرش گرگین

ایران‌شناسی در نهایت یعنی شناخت ایرانی که دیگر نیست و از این روزن امری ست سلبی. به عبارت دیگر، ایران آریائی و به تبع آن ایران زرتشتی، امری در معنی اخص کلمه تاریخی ست که دیگر وجود خارجی ندارد و ذی وجود نیست. به زعم کسان، هستی اش به انتها رسیده و صرفا می توان به عنوان یک لاشه‌ی تمدنی آن را مورد بررسی قرار داد. احسان الله خان یارشاطر عاشق همین ایران از روزن خود اش مرده است؛ آن ایران را دوست دارد نه چون ایران است، بلکه چون مرده است. لیک ایران زنده و جاری و ساری، برای کسان، ایران اسلامی است و سپس نیز همین مکدونالد بزرگی که به کمک یخه سفیدهای ماساچوستی ذیل مدرنیته برای مان ساخته اند.

البته این دوستان، که فارسی را نیز درست تکلم نمی کنند، از فلسفه و جامعه شناسی نیز همان قدر مطلع اند که از حس میهن‌پرستی. پس از اشارات ناشیانه‌ی فلسفی و ایدولوژکی شان بگذریم، توابیت را بر جهل نیز بیفزائید همین می شود که می بینید. از همین رو بهتر آن که برگردم به آن چه که برای من لذت بخش است و پیشتر اشاره کردم: ایده‌ی شکست اسلام و مدرنیته.

ما در اینجا دو مسلمان جوان و مدرن را در برابر خویش داریم که به صراحت شکست و زمین خوردن هم اسلام و هم مدرنیته را، که حالا خود دمکراسی و از این دست خرافه های نوروا می نامند، بر زبان می رانند و بدان معترف اند. به بستر تاریخی توجه کنیم: ۱۴۰۰ سال جهودیت سوم، یعنی اسلام، سد و اندی سال مغولیسم منورالفکرانه ذیل مدرنیته، و سپس نیز سی و اندی سال اسلامیسم همه سویه که برایندی بوده و هست از تمامی میکرب‌های تاریخی ای که بدین سرزمین تاخته اند، همه و همه نه تنها نتوانسته اند ایده‌ی آریائگی یا همان ایرانشهرگی را از بین ببرند، بلکه با تمام ابزار و ادواتی که در دست داشته اند، از ابزار دولتی تا پشتیبانی همه سویه ی ممالک غربی، – یا همان جهان آزاد از شرافت-، آری، باز نیز اینک خستو می شوند که کاری از دست شان برنمی آید و با عصبانیت و خشم فریاد می زنند: چرا ایرانیان می روند به زیارت مقبره‌ی کوروش بزرگ؟ این کارهای زشت چیست؟ و حرص و جوش و از جای به در رفتن شان تا به اندازه ای ست که همی فحش می دهند و ناسزا می گویند، آن هم در وسط برنامه‌ی رادیویی!

اینک پرسش این است: آیا ما نباید به خود ببالیم؟ بی شک چنین است. آیا ما نباید به پیروزی همه سویه مان مفتخر باشیم؟ بی شک چنین است. آیا ما نباید از شکست اسلام و مدرنیته به یکدیگر گل نسترن هدیه دهیم؟ بی شک چنین است. در برابر این میزان از تقلا و تکاپو و آب دهان قورت دادن کسان تنها می توان همراه با عالیجناب شاملو اعلام کرد: توفان خنده! شکی نیست، فقط باید خندید. و ما، به عنوان پیروزان طبیعی تاریخ ایرانشهر، می خندیم، از ته دل می خندیم. اگر می خواهید مرگ اسلام و مدرنیته را با پوست و گوشت خود لمس کنید بدین برنامه گوش دهید. هم مفرح ذات است و هم ممد حیات.