شکست مریخی ها، آزادی سوریه و نجات بشریت / کیخسرو آرش گرگین

سوریه در غرب است، غربی که غرب مفهومی در اش از چهار جهت فلکی در سقوطی بی مرز به سر می برد. سرزمینی کوچک، که اینک چون سیاهچالی کهکشانی دهان باز کرده است و غرب را، در تمامیت آن چه که خود معرف آن است، در خود فرومی اوبارد. شکست داعش، به مثابه ی ناتوی اسلامی غرب، در سوریه، شکست معنوی و مادی غرب است در کلیت آن مفهوم: اسکندریسم ابراهیمی. در غرب صرفا مافیای دمکراتیک حاکم بر جهان نیست که شالوده شکنی و اوراق می شود، بلکه اسلام نیز به مثابه ی بخشی وجودی از مفهوم غرب، در سوریه به غروب محتوم خود می رسد.

تنها بسنده است به کسانی بنگریم که از نابودی داعش شکوه می کنند: آمریکا و همبستگان منطقه ای اش شامل اسرائیل، عربستان، ترکیه. بر اینان باید مستعمرات اروپائی آمریکا را که به جز یکی دو استثناء شامل کلیه ی آن اتحادیه می شود، افزود. با داعش، غرب به یک دستاورد بزرگ دست یافت: تبدیل خشن ترین تروریسم به یک صنعت. این صنعت می رود تا از سوی اتحادیه ی پارسی-روسی که تمام قد به یاری سوریه برامده است در هم شکند. چین مجبور خواهد بود برای نخستین بار آب و رنگ نشان دهد و البته گزینه ای جز پشتیبانی از محور تهران-مسکو نخواهد داشت. پس ما امروز با همان چیزی روبرو شده ایم که سال هاست پدید آمدن آن را پیشبینی و تجویز کرده بودیم: اتحادی از مثلث شرق، شامل چین، ایرانشهر، هند، در همکاری ای پایه ای با روسیه. اینک مسکو جای دهلی را گرفته است و این دهلی خواهد بود که با تأخیر، به اتحادیه ی شرق خواهد پیوست.

سیاست گاه بسیار به زندگی نزدیک است و آن چه که در زندگی معتبر است، نزد سیاست نیز از اعتبار برخوردار است: با بد نامی و بدآوازگی نمی توان پائید. آمریکا، که در رأس غرب جای دارد، امروز بدنام ترین کشور جهان است. هیچ کس، حتا فرومایه ترین دست نشاندگان اش نیز، که پمپ بنزین های خلیج فارس شماری از ایشان باشند، به واشنگتن اعتماد ندارد. آمریکایی ها به هیچ کس در هیچ شرایطی رحم نمی کنند و هر کس را در هر شرایطی می توانند فدا کنند. بدین گونه است که امروز ایستادگی ایران و روسیه در پای اسد، فرای دلایل منطقی بسیاری که این دو کشور برای پشتیبانی از اسد دارند، این پرسش را نیز به پیش می کشد که آیا تهران و مسکو شریکان معتمدتری نیستند؟ پشتیبانی قاهره از عملیات پارسی-سوری و همزمان، پا پس کشیدن اردن از ائتلاف عربی علیه یمن، هر دو نشانی هستند از این که پاسخ به پرسش ما مثبت است.

امروز دمکراسی به گوهر وجودی خود، یعنی به دروغ برنامه ریزی شده ای که بوده، هست و خواهد بود، اندر رسیده است. حتا شهروندان متوسط آمریکا نیز که بی شک به آگاهترین شهروندان جهان بشری نامدار نیستند، امروز از خود می پرسند چگونه است که بمب باران داعش از سوی نیروهای ما به پیشرفت هر چه بیشتر ایشان می انجامد، لیک پارس ها و روس ها در تنها یک هفته بیش از ۴۰ درسد از پایگاه های ارتش اسلامی را نابود کردند؟ شکست داعش در سوریه و سپس عراق، زلزله ای را دامن خواهد زد که سراسر جغرافیای مفهومی غرب را دچار آسیب های بنیادین می کند. امروز تهران و مسکو، با آزاد سازی سوریه، در هیأت نجات دهندگان اروپا نیز برامده اند. اروپائی که نیروهایی ویژه که ما مایلیم آن ها را مریخی ها بنامیم، می روند تا شخم اش بزنند: از طریق هدایت برنامه ریزی شده ی ملیون ها آواره ی مسلمان بدان قاره. بازگرداندن امنیت به عراق و سوریه این امکان را به میهن پرستان اروپائی خواهد داد که جلوی این موج اروپا افکن را بگیرند و آوارگان را به کشورهای شان بازگردانند. این ها اموراتی نیستند که به مذاق مریخی ها خوش آیند.

شکی نباید داشت، چنان که همواره تأکید کرده ایم: شکست غرب، شکست غرب در تمامیت اش است: هم بُعد اسکندری او و هم نیز، بُعد ابراهیمی اش. جمهوری اسلامی، به مثابه ی غباری اسکندری-ابراهیمی بر روی ایرانشهر، در این میدان پیروز نیست، بلکه بازنده است. یک نیم نگاه به متحدان امروز تهران بسنده است تا میزان شکست را دریافت: پوتین و اسد، هر دو، مردانی که به هر چه نامدار باشند، به اسلام دوستی و یا اسلام گرائی شهرت ندارند. پوتین می داند که اسلام همان خنجری است که غرب می خواهد از قفقاز وارد تن او کند. اسد، خود هم اکنون در قربان گاه اسلام و متحدان اروپائی و آمریکائی اش به سر می برد. از این رو، آن چه که امروز در اتحاد با دمشق و مسکو در برابر داعش و پشتیبانان رنگارنگ اش به سر می برد، اسلامیت نظام حاکم بر تهران نیست، ایرانیت نظام است، یعنی همان ژن مغلوبی که هر روز، و آن هم بنا بر منطق روح زمان، نیرومند تر می گردد.

ناتوانی آمریکا هرگز به توانمندی جمهوری اسلامی در جمهوریت و اسلامیت اش نمی انجامد، بلکه برعکس، این دو عنصر را سُست، و گوهر پنهان در زیر آن دو را، یعنی ایرانشهرگی را، نیرومند می گرداند. امروز اوباما در همان نقشی ظاهر شده است که روزی گورباچوف عهده دار تاریخی آن بود: نقطه ای بودن بر پایان چیزی که زمان پایان آن دررسیده است. اوباما را می توانیم بدین واسطه گورباچوف سیاه بنامیم. این بدین معنی نیست که او خودآگاهانه پایانی است بر امپراتوری. خیر، او راهی ندارد.

اصولا هنگامی که دو امر، حال هر امری، رابطه ی سلبی با یکدیگر داشته باشند همزیستی ای ممکن نیست؛ اسلام عامل سقوط ایرانشهر بوده است و دلیلی ندارد عامل صعود اش باشد؛ حتا در تجربه ی فردی نیز قوی ترین ها همواره کسانی بوده اند که یکی از دو امر یاد شده را تا جای ممکن در خود حذف کرده بودند. نمونه اش خمینی، قوی ترین “ایرانی”(عیرانی) یکی دو سده ی گذشته است؛ چرا که ایرانیت را به کل کنار نهاده بود. این امر در مورد کلیت روحانیت صدق می کند. در آن سو، رضا شاه و امثال او. اسلام را تا حدود زیادی حذف کرده بود و قدرت اش در آن یکپارگی و انتگریته ی ایرانی اش بود. ضعیف ترین شخصیت ها همواره کسانی بوده اند که خواسته اند تعادل و آشتی میان ایرانیت و اسلامیت به وجود آورند. محمد رضا شاه نمونه ی نوعی چنین شخصیتی بود. سرنوشت ایران را انسان های یکپارچه تعیین خواهند کرد. لیک فارغ از همه ی این امور، از روزن فلسفی نسبت ایران و اسلام به یکدیگر، نسبت دیو است. اسلام و ایران دیو یکدیگرند. موضوع خواست یا ناخواست ما نیز نیست، ماهیت شان چنین است.

امروز تهران و مسکو، فارغ از خیم و خوی مردان حاکم بر این دو شهر، بطور طبیعی در جبهه ی آزادی و راستی و شرافت ایستاده اند و غرب، در جبهه ی بردگی و دروغ و رذالت. ما امروز با یک امکان بزرگ برای نجات بشریت روبروئیم. چرا که شکست دادن غرب در سوریه به مثابه ی نجات خود غرب نیز می تواند باشد. نجات غرب از مریخی های حاکم بر او و بازگشت به تعادل و میانه روی. بازگشت به این که لازم نیست آمریکا همه ی جهان را ببلعد. در این شکی نیست که نجات اروپا از طرحی که برای فروپاشی اش ریخته اند، طرحی که شخم زدن خاورمیانه مقدمه ای بوده است برای اجرائی کردن آن، حتا به نجات خود آمریکا نیز خواهد انجامید. آمریکا نیز می تواند سری باشد در میان سرها. لیک برای درک این امر، نخست باید سر امپراتوری بریده شود، امری که اینک شاهدان تاریخی آن هستیم. و چه بسا این همان باشد که هگل «کِید خرد» می نامید: داعشی که می بایست سر بشریت را از تن اش جدا کند، زمینه ای شد برای جدا شدن سر امپراتوری و آزاد شدن او از سلطه ی مریخی ها. پس اوباما، در همان حال که نقطه ی ای سیاه است بر یک پایان، لکه ای روشن نیز می تواند باشد برای آغازی نو.

در ضرورت رفع یک توهم: سوریه و غزه و لبنان و … موضوع ایران نیست!

10384202_10204032176586898_1214702104397380636_n

وزن تمدنی ایران ضرورت ها و ایجاب های خود را دارد، همچنان که موقعیت ژئواستراتژیک اش. ایران در مرکزیت خاورمیانه قرار گرفته است و خاورمیانه، در مرکزیت تمامی سود و زیان های جاری در جهان. به عبارت دیگر، اگر خاورمیانه را حادترین و مهمترین جغرافیای جهان موجود به شمار آوریم، ایران، به عنوان مهمترین سرزمین خاورمیانه، محل تلاقی تمامی سودها و زیان های پنداشتنی جهان معاصر به شمار می رود. حقیقت این است که امروز هیچ جنگ و صلحی وجود ندارد که به نوعی، جنگ و صلح ایرانزمین نه باشد. همزمان، حوزه ی تمدنی ایرانشهر، به عنوان حوزه ی نفوذ طبیعی ایرانزمین، گستره ای بزرگ از مرزهای چین تا مدیترانه را در بر می گیرد، همچنان که بخش هایی از اروپا را، که ایرانیان مدرن ریشه های مشترک خود با این قاره را فراموش کرده اند.
در غربِ ایرانشهر، کشورهایی چون سوریه و لبنان و عراق و اسرائیل-فلسطین، که این آخری چیزی جز یک ساتراپی هخامنشی نه بوده و نیست، تقدیر تاریخی ایرانشهرند. تقدیر تاریخی به این معنی که: فارغ از خواست و ناخواست ما، سرنوشت ما را بطور مستقیم تحت تأثیر قرار می دهند. تصور غلطی که مدرنیته و مفهوم دولت-ملت در اذهان پدید آورده است این است که امور بر سر مرزهای امروزی ایران به پایان می رسند. خیر، چنین چیزی نیست، سوای این که مرزهای حقیقی ایرانشهر با مرزهای حقوقی آن انطباقی ندارند و این عدم انطباق، تغییری در فعالیتِ وجودی این مرزها پدید نمی آورد. اشتباه نشود: این امور ربطی به خودبزرگ بینی آریائی ندارد، اگر هرگز چنین خودبزرگ بینی ای وجود می داشته است. نه، این ها واقعیت برهنه ی بیرونی اند و تن در زدن روشنفکرانه و مدرنیستی از وجود چنین واقعیتی، هرگز تغییری در امور مربوطه پدید نمی آورد.
بر الیت فکری ایران است که به جای پناه گرفتن در مفاهیم تنگ و به غایت ایرانزدایانه ای چون دمکراسی و جهان آزاد و امثالهم، هستی را چنان که آن هستی به راستی هست، در نظر گیرند و بار سنگینِ تاریخ را به دوش کشند. در نهایت، دمشق، نام دیگری برای تهران است، چنان که کابل یا بغداد. هر چه زودتر از نادانی خود کرده و مدرن خویش به در آیند، تدبیر منزل راحت تر افتد.